love shot p14
یونگی همه ی بچه ها رو رسوند ولی به ا.ت گفت اگه اگه مشکلی نداره باهاش بیاد خونش چون هم پاهاش زخمی شده بود هم میخواستن باهم نوشیدنی بخورن
ا.ت ویو :
رفتیم خونه یونگی
یونگی : بشین رو صندلی و منظر بمون الان میام
اون جا نشستم از پام داشت خون میومد دلمم درد میکرد ولی خیلی کم
یونگی : پاتو بیار جلو
پامو آوردم جلوی یونگی
اول پامو ضد عفونی کرد بعد بهش پماد زدو با یه تیکه باند بستتش
ادمین ویو:
یونگی : هوممم حالا خوب شد درد که نمیکنه
ا.ت: چرا درد میکرد ولی الان بهتره
یونگی : دلت چی؟
ا.ت : نه دیگه درد نمیکنه
یونگی : خوبه ، الان آبجو رو میارم
ا.ت : باشه بیارش
یونگی آبجو رو آورد با هم خودن
یونگی : اون مردتیکه لاشی کی بود؟نامزدت بود ؟ یا دوس پسرت ؟
ا.ت: اون دوس پسرم بود قرار بود فردا نامزد کنیم ۸-۹ روز پیش دقیقا همون روزی که باهم رفتیم بار قرار بود برم خونش که تو راه لیا بهم زنگ زدو...
(بقیه داستان)
یونگی : واو میتونه رکورد لاشی ترین آدم دنیا رو بزنه هم اون مردتیکه هم اون دوس دختر روانیش
ا.ت: ممنون یونگیا که به حرفم گوش میدی
یونگی ویو:
ا.ت سرشو بالا آوردو دیدم داره گریه می کنه
یونگی : ایگو ایگو کی اینطوری بخاطر یه آشغال گریه میکنه برم پدرشو در بیارم؟
ا.ت یکم خندید و اومد بغلم
ا.ت :تو و لیا بهترین دوستای دنیایین
یونگی همین که بغلم کرد دوباره قلبم لرزید این حسو بار ها و بارها وقتی کنارش بودم حس کردم من نمیخوام دیگه باهاش دوست باشم با خودم گفتم که بهش بگم قلبم داشت میومد تو دهنم دیگه تحمل نداشتم خودمو از بغلش کشیدم بیرون بهش گفتم
یونگی : ا.ت من نمی خوام دیگه دوست تو باشم
ا.ت : چرا کار اشتباهی کردم ؟ ولی من تو خیلی دوست دارم(با بغض )
یونگی : اره معلومه که کار اشتباهی کردی
دستشو گرفتمو گذاشتم روی سینم
بهش گفتم: تو داری منو میکشی اگه بازم ادامه بدی میمیرم بار ها و بار ها کم مونده بود منو بکشی
ا.ت همینطور با تعجب بهم نگاه میکرد
ادامه دادم :
وقتی باهام رقصیدیم وقتی داشتی میوفتادی گرفتمت وقتی بیدار شدمو اولین چهره ای که دیدم تو بودی وقتی داشتم پاتو میبستم هر وقت کولت میکردم کم مونده بود قلبم از دهنم بزنه بیرون میفهمی؟ اگه بیشتر از این باهات دوست بمونم قلبم مثل یه بمب میترکه و منو میکشه
من دیگه نمیخوام باهات دوست باشم من میخوام دو.....
ا.ت اون یکی دستشو روی دهنم گذاشت و گفت: ادامه نده
یونگی : چرا ؟ میشه ردم نکنی من بهت ن.....
ات : گفتم ادامه نده
دستمو گرفت و گذاشت روی سینش ( هنوز اسمات نشده منحرفااااا🗿💔)
ا.ت: اگه ادامه بدی دوتامون با هم میمیریم
فعلا قودا حافسسسسسسسسسسسس🗿💕
ا.ت ویو :
رفتیم خونه یونگی
یونگی : بشین رو صندلی و منظر بمون الان میام
اون جا نشستم از پام داشت خون میومد دلمم درد میکرد ولی خیلی کم
یونگی : پاتو بیار جلو
پامو آوردم جلوی یونگی
اول پامو ضد عفونی کرد بعد بهش پماد زدو با یه تیکه باند بستتش
ادمین ویو:
یونگی : هوممم حالا خوب شد درد که نمیکنه
ا.ت: چرا درد میکرد ولی الان بهتره
یونگی : دلت چی؟
ا.ت : نه دیگه درد نمیکنه
یونگی : خوبه ، الان آبجو رو میارم
ا.ت : باشه بیارش
یونگی آبجو رو آورد با هم خودن
یونگی : اون مردتیکه لاشی کی بود؟نامزدت بود ؟ یا دوس پسرت ؟
ا.ت: اون دوس پسرم بود قرار بود فردا نامزد کنیم ۸-۹ روز پیش دقیقا همون روزی که باهم رفتیم بار قرار بود برم خونش که تو راه لیا بهم زنگ زدو...
(بقیه داستان)
یونگی : واو میتونه رکورد لاشی ترین آدم دنیا رو بزنه هم اون مردتیکه هم اون دوس دختر روانیش
ا.ت: ممنون یونگیا که به حرفم گوش میدی
یونگی ویو:
ا.ت سرشو بالا آوردو دیدم داره گریه می کنه
یونگی : ایگو ایگو کی اینطوری بخاطر یه آشغال گریه میکنه برم پدرشو در بیارم؟
ا.ت یکم خندید و اومد بغلم
ا.ت :تو و لیا بهترین دوستای دنیایین
یونگی همین که بغلم کرد دوباره قلبم لرزید این حسو بار ها و بارها وقتی کنارش بودم حس کردم من نمیخوام دیگه باهاش دوست باشم با خودم گفتم که بهش بگم قلبم داشت میومد تو دهنم دیگه تحمل نداشتم خودمو از بغلش کشیدم بیرون بهش گفتم
یونگی : ا.ت من نمی خوام دیگه دوست تو باشم
ا.ت : چرا کار اشتباهی کردم ؟ ولی من تو خیلی دوست دارم(با بغض )
یونگی : اره معلومه که کار اشتباهی کردی
دستشو گرفتمو گذاشتم روی سینم
بهش گفتم: تو داری منو میکشی اگه بازم ادامه بدی میمیرم بار ها و بار ها کم مونده بود منو بکشی
ا.ت همینطور با تعجب بهم نگاه میکرد
ادامه دادم :
وقتی باهام رقصیدیم وقتی داشتی میوفتادی گرفتمت وقتی بیدار شدمو اولین چهره ای که دیدم تو بودی وقتی داشتم پاتو میبستم هر وقت کولت میکردم کم مونده بود قلبم از دهنم بزنه بیرون میفهمی؟ اگه بیشتر از این باهات دوست بمونم قلبم مثل یه بمب میترکه و منو میکشه
من دیگه نمیخوام باهات دوست باشم من میخوام دو.....
ا.ت اون یکی دستشو روی دهنم گذاشت و گفت: ادامه نده
یونگی : چرا ؟ میشه ردم نکنی من بهت ن.....
ات : گفتم ادامه نده
دستمو گرفت و گذاشت روی سینش ( هنوز اسمات نشده منحرفااااا🗿💔)
ا.ت: اگه ادامه بدی دوتامون با هم میمیریم
فعلا قودا حافسسسسسسسسسسسس🗿💕
- ۷.۰k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط