پارت ده
پارت ده
عشق یا مرگ
بعد از این همه سال برگشت عشق زندگیش روبه روش بود
ملکه ، میدونستم میای
هوپی ، من هیچ وقت زیر حرفم نمیزنم
و اونو بوسید اونها داخل کلبه رفتن و شب رو پیش هم (منحرف شید)
صبح کردن
و باز هم چند ماه گذشت و همه چی خوب بود تا اینکه پدر ملکه یا شاه اون خواست
شاه ، دختر تو چطور تو نستی اون یه شیطانه شیطان میفهمی
ملکه ، پدر عشق قابل درک نیست
شاه ، این جوری نمی سه تو باید هرچه زود تر ازش جداشی یا خودت رابطرو قط میکنی یا من
ملکه ، میتونم برم
شاه، مرخصی و ملکه میره اون کل شب رو گریه میکنه و تصمیم میگیره همه چی رو به معشوقش بگه
هوپی ،واقعا اما اون از کجا میدونست
ملکه ،نمی دونم اما میترسم اگه بلایی سرت بیارن چی
هوپی ،هیچی نمیشه عزیزم تو محکم قوی پیشم باش من همه چی رو هل میکنم
ملکه قبول کرد اما یک شب هنگامی کنه در آغوش هم بود صدایی از بیرون آمد سرباز ها کل اون جارو محاصره کرده بودن ملکه ، هوپی چیکار کنیم
هوپی ، تو تو خونه میمونی و بیرون نمیای تا من بیا باشه
ملکه ، اما
هوپی ،امت نداره به حرفم گوش کن
اون میره و میجنگه وقتی ملکه اوندمیبینه میره بیرون و با هاش کمک میکنه اما شاه پدر ملکه با تیری زهر آلود به قلب شاهزاده میزنه
ملکه میره پیشش و گریه میکنه دستشو میگیره
هوپی ، دوست دارم باشه من خیلی دوست دارم و آخرین نفسشو بیرون میده
ملکه که به خودش اومد با پدرش دادو بیداد کرد چند ماه گذشت معشوقش مرده بود و زیر هر وار ها خاک دفن بود ملکه افسرده شده بود و قدرت های الهی کلا داشت از ببین میرفت که یک روز متوجه چیزی میشه حامله گیش اون حامله بوده و برای همین قدرت هاش از ببین رفته بود اون میدونست که اگه کسی بفهمه بچه اون از فردی از قلمرو شیاطین هست اون بچه رو میکشن اون برای سلامتی بچش اونو به دنیای فانی برد دنیایی که همه ازش خبر دارن اما خب اونا از اون دو قلمرو دیگه خبری ندارن اون رفت پیش یکی از نزدیکانش و پیش اون موند تا بچه به دنیا بیاد بچه که به دنیا اومد ملکه متوجه شد اون قدرت که بچه داره توهیچ موجود زنده ای نیست بچه ای که قدرت های احریمنی و الهی داره کسی میتونه هر کاری بکنه و تمام موجود ها باهاش ارتباط دارن اون بلافاصله با خدایان ارتباط گرفت و اونا بهش گفتن پدر بزرگ شیطانش دنبال نوه اش میاد بچه رو با قدرتت قدرتشو مهار کن و نزار برای اون انرژی بفرسته تنها راه محافظت ازش اینه اما این راه تا به جاییه از اونجا به بعد دخترت خودش باید بفهمه اون سرنوشتش اینه
و ملکه بچه رو به برادرش میده از بچه پوری میکنه تا انرژی قدرتش باعث فعال شدن قدرت بچه نشه بعضی وقتا میومد پیشش اما اونو پیداش کردند و هر شب میومدن سراغش تا بچشو پیدا کنن و اون جونشو به خاطر این کار....
عشق یا مرگ
بعد از این همه سال برگشت عشق زندگیش روبه روش بود
ملکه ، میدونستم میای
هوپی ، من هیچ وقت زیر حرفم نمیزنم
و اونو بوسید اونها داخل کلبه رفتن و شب رو پیش هم (منحرف شید)
صبح کردن
و باز هم چند ماه گذشت و همه چی خوب بود تا اینکه پدر ملکه یا شاه اون خواست
شاه ، دختر تو چطور تو نستی اون یه شیطانه شیطان میفهمی
ملکه ، پدر عشق قابل درک نیست
شاه ، این جوری نمی سه تو باید هرچه زود تر ازش جداشی یا خودت رابطرو قط میکنی یا من
ملکه ، میتونم برم
شاه، مرخصی و ملکه میره اون کل شب رو گریه میکنه و تصمیم میگیره همه چی رو به معشوقش بگه
هوپی ،واقعا اما اون از کجا میدونست
ملکه ،نمی دونم اما میترسم اگه بلایی سرت بیارن چی
هوپی ،هیچی نمیشه عزیزم تو محکم قوی پیشم باش من همه چی رو هل میکنم
ملکه قبول کرد اما یک شب هنگامی کنه در آغوش هم بود صدایی از بیرون آمد سرباز ها کل اون جارو محاصره کرده بودن ملکه ، هوپی چیکار کنیم
هوپی ، تو تو خونه میمونی و بیرون نمیای تا من بیا باشه
ملکه ، اما
هوپی ،امت نداره به حرفم گوش کن
اون میره و میجنگه وقتی ملکه اوندمیبینه میره بیرون و با هاش کمک میکنه اما شاه پدر ملکه با تیری زهر آلود به قلب شاهزاده میزنه
ملکه میره پیشش و گریه میکنه دستشو میگیره
هوپی ، دوست دارم باشه من خیلی دوست دارم و آخرین نفسشو بیرون میده
ملکه که به خودش اومد با پدرش دادو بیداد کرد چند ماه گذشت معشوقش مرده بود و زیر هر وار ها خاک دفن بود ملکه افسرده شده بود و قدرت های الهی کلا داشت از ببین میرفت که یک روز متوجه چیزی میشه حامله گیش اون حامله بوده و برای همین قدرت هاش از ببین رفته بود اون میدونست که اگه کسی بفهمه بچه اون از فردی از قلمرو شیاطین هست اون بچه رو میکشن اون برای سلامتی بچش اونو به دنیای فانی برد دنیایی که همه ازش خبر دارن اما خب اونا از اون دو قلمرو دیگه خبری ندارن اون رفت پیش یکی از نزدیکانش و پیش اون موند تا بچه به دنیا بیاد بچه که به دنیا اومد ملکه متوجه شد اون قدرت که بچه داره توهیچ موجود زنده ای نیست بچه ای که قدرت های احریمنی و الهی داره کسی میتونه هر کاری بکنه و تمام موجود ها باهاش ارتباط دارن اون بلافاصله با خدایان ارتباط گرفت و اونا بهش گفتن پدر بزرگ شیطانش دنبال نوه اش میاد بچه رو با قدرتت قدرتشو مهار کن و نزار برای اون انرژی بفرسته تنها راه محافظت ازش اینه اما این راه تا به جاییه از اونجا به بعد دخترت خودش باید بفهمه اون سرنوشتش اینه
و ملکه بچه رو به برادرش میده از بچه پوری میکنه تا انرژی قدرتش باعث فعال شدن قدرت بچه نشه بعضی وقتا میومد پیشش اما اونو پیداش کردند و هر شب میومدن سراغش تا بچشو پیدا کنن و اون جونشو به خاطر این کار....
- ۸.۶k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط