P4
لونا:کافی نبود؟
دستشو بالا برد هههه میخواد منو بزنه دستشو پیچوندم و دوباره هلش دادم:هی صبر منم یه حدی داره دیدی از کوره در رفت یه جاتو شکوندم بریم عزیزم
پانسی که مبهوت بهم نگاه میکرد راه افتاد
به سمت سرسرا رفتیم
پانسی:اون کی بود؟پسرا کجان؟چرا زدیش؟
لونا:فک میکرد یه دختر کیوت و لوس مثل دخترای اطرافشم و سعی میکرد بهم نخ بده که کلا با نخش پیچوندمش پسرا رو هم خودم فرستادم برن تا تو بیای با هم بری سوالاتت تموم شد؟
خندید و گفت:آره مامانی باید ازت ترسید
لونا:تو که نه ولی بقیه باید بترسن دختر کوچولو بیا بریم بشینیم پسرا اون جان
رفتیم نشستیم پیششون
متیو:خب؟
سرمو بالا آوردن که دیدم همشون منتظر نگام میکنن
لونا:چی خب
لورنزو:کی بود؟
لونا:نمیدونم ولی نمیشناخت منو گفت انتقالی گرفته
دریکو: و کارش با تو چی بود گربه کوچولو؟
لونا:هیچی مثلا میخواست مخمو بزنه از اونجایی که زیادی کیوت و جذابم
تئو با خنده گفت: حالا چی دستگیرش شد؟
پانسی جواب داد: لونا یه بار دستشو پیچوند و یه بارم یه لگد جانانه مهمونش کرد
به صورتاشون نگاه کردم که تئو و متیو دست دادن با هم و یک صدا گفتن:خوب تربیتش کردیم
دریکو و لورنزو هم با لبخند نگام میکردن
پانسی:فک نکنم دیگه نزدیکت بشه مامانی
لونا: نزدیکم بشه فوقش دو تا دیگه هم میخوره حالا بیاین غذا بخوریم که از صبح هیچی نخوردم
ساکت شدن و با هم غذا خوردیم وقتی تموم شدن گفتم: کتابخونه یا خوابگاه
دریکو لورنزو و پانسی:کتابخونه
لونا:شما دو تا چی؟من که میخوام برم ساعتمو پیدا کنم هنوزم حس بدی دارم
تئو:منم میرم کتابخونه
متیو:پاشو بریم پیداش کنیم بعد از اینکه پیداش کردیم ما هم میام کتابخونه بچه ها
از جامون بلند شدیمو من و متیو رفتیم خوابگاه
لونا:متیو چرا باید یکی انتقالی بگیره اونم سال ششم؟
متیو:من چه بدونم حالا اسم اون پسره چی بود؟
لونا:نمیدونم
متیو: اگه یه بار دیگه خواست کاری کنه میتونی به داداشات بسپاری گربه کوچولو
لونا:خودم حلش میکنم داداشم اونقدر بوکس کار نکردم از پس یه پسر بر نیام هی راستی اینجا نمیتونم کیسه بوکس پیدا کنم نه؟
متیو: البته که پیدا نمیشه نظرته دامبلدور برات باشگاه بزنه؟
لونا:او نه راضی به زحمت نیستم یه کیسه بوکس بسه واسم
رسیدیم اتاق با هم رفتیم تو
اتاق خیلی خر تو خر بود
لونا: تا شب پیدا کردنش طول میکشهههه عههه یه لحظه
سریع دویدم سمت سرویس درشو باز کردم و با دیدن ساعتم روز میز زود برش داشتم و زدمش: آخیشش بریم
متیو: واقعا فاز خودمو نمیفهمم چرا پاشدم این همه راه اومدم پشت سرت تا ساعتتو پیدا کنی؟
لونا:چون تو خواهرتو زیادی دوست داری بیا بریم
خندید: از خود راضی
و رفتیم سمت کتابخونه
رسیدن به در ورودی کتابخونه که همون پسره دیدم که باز زل زده
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.