{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P3

متیو:لونا بیا دیگه
لونا:متیو ساعتمو پیدا نمی کنممم
متیو پوکر نگام کرد :ساعت میخوای چیکار بیا بریم دیر شد
لونا: نههه من تا حالا بدون ساعت جایی نرفتممم
انقدر که ساعت زده بودم عادت کرده بودم و یه احساس کامل نبودن بهم دست میداد وقتی نداشمتمش
متیو دستمو گرفت و به زور از اتاق کشید بیرون :متیوووو باز یه دور دیگه نگاه کنم شاید پیدا کردممم(جیغ)
متیو: لونا واسه این کارا زیادی بزرگی گمشو بریم
لوتا:تا حالا ساعت نزدی که بفهمی چی میگم انگار بدون کفش میری بیروننن حس گندیه
متیو برگشت و نگام کرد:بریم
ولی در رو ول نکردم که یه لحظه دستم کشیده شد و احساس کردم ورو هوا معلقم:هی متیو بزارم زمین
متیو:نه دیگه گربه‌کوچولو باید به حرفام گوش کنی
و از پله ها زود رفت پایین و پایین پله ها منو گذاشت رو زمین
متیو: بریم بچه ها
از سالن خارج شدیم
تئو:باز چرا نميومدی و دیر کرده بودی که آخر متیو بغلت کرد هوم گربه کوچولو؟
لونا:خواب مونده بودم درای بیدارم کرد مرسی درای که بعدش وقتی آماده شدم هر چقدر گشتم ساعتمو پیدا نکردم و متیو مجبورم کرد بدون ساعت بیام خیلی حس گندی دارم
لورنزو:به جای حرف زدن بهتره بدویین عجله کنین ۵ دقیقه دیگه اسنیپ تو کلاسه
شروع کردیم به دوییدن
لونا:ببخشید بچه ها شب یادم رفته بود ساعت کوک کنم واسه من دیر کردیم
تئو: دیگه عادت کردیم گربه کوچولو
یکی زدم رو کمرش:وقتی رو میدم پررو نشو نات
با هم وارد کلاس شدیم و مثل همیشه پشت سر هم نشستیم من و پانسی رو یه میز متیو و تئو روی یه میز درای و لورنزو هم رو میز پشتشون
که همین که نشستیم اسنیپ وارد شد
۶ ساعت بعد (۱۴:۰۰)
دیگه داشتم از گشنگی تلف میشدم آمبریج هم تمومش نمیکرد هوففف بالاخره زنگ خورد زود کتابامو تو کیفم گذاشتم و با پانسی زودتر از همه بلند شدیم و از کلاس بیرون رفتیم و کنار دیوار وایسادیم و منتظر پسرا بودیم به دیوار تکیه داده بودم که پانسی گفت میره سرویس و کیفشو داد دستم زود رفت همین طور که به زمین خیره بودم نگاه سنگینی رو احساس کردم دنبال نگاه گشتم که دیدم رو‌به‌روم اون طرف راهرو وایساده و با نیشخند نگام میکنه مثل خودش بهش خیره شدم که نزدیکم شد و به رو‌به‌روم رسید هنوزم نیشخندشو داشت
پسره:خیلی خوشگل و کیوتی ببینم سال چندمی
لونا:انگار تازه واردی که نمیشناسیم هوم؟
پسره:امسال اومدم اینجا سال ششمی‌ام تو چی کوچولو؟
لونا:نه انگار واقعا نمیشناسی منو
پسره: ولی میخوام بشناسمت
لورنزو:اون تمایلی به آشنایی باهات نداره میتونی بری
به سمتشون برگشتم :شما برین پسرا خودم حلش میکنم بعد با پانسی میام
متیو:فقط کاری نکن که اول سال تنبیه بشی گربه کوچولو
لبخندی شدم:نگران نباش نهایتش اونم میپیچونم زود میام
هر ۴ تاشون رفتن
پسره نزدیکترم شد:ببینم اونا کی بودن
لونا:به تو ربطی نداره و حرفات زیاده حوصله سر بره میری یا نه؟خیلی خسته کننده‌ای !
پسره:اوه دختر کوچولو پس میخوای بهت هیجان نشون بدم؟
لونا: نظرت چیه من نشون بدم ؟
نیشخندی زدم که گفت:بدم نمیاد
یکم ازش فاصله گرفتم و با لگد زدم تو شکمش انگار که جا خورده باشه به عقب پرت شد
لونا : دیگه هر جا ببینیم میشناسی منو در ضمن یادت باشه نباید با یه اصیل زاده این طوری رفتار کنی عه پانسی اومدی بیا بریم پسرا منتظرن
پانسی با تعجب نگام کرد: پسرا کجان و این پسره؟
لونا:بیا بریم گشمنه
دیدگاه ها (۰)

P4

P5

P2

P1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط