تلخی عشق شیرین
تلخی عشق شیرین
pt 9
همه رفته بودن سالن قصر بی صدا پس از اینکه به اتاق اومدیم
پسر جلیقه اش را در اورد و پس از ان پیرهن سفیدش را دراورد
بالا تنه اش کامل لخت بود
ولی مشکلی بود
دختر راحت نبود تا لباسش را عوض کند
"امممم..... میشه صورتت رو اون ور کنی"
پسر روی تخت دراز کشید
"مگه چی تو ملکه منی، ما از الان به بعد باید لباس هامون رو در بیاریم"
باصورت ناراحت برگشت سمت پسر
"خب فقط همین یه بار لطفا"
"باشه باشه.... رومو اون ورکردم راحت باش"
پسر روش رویش را به سمت دیوار کرد نیم رُخی کرد به سمت دختر جوری که نفهمه که نگاهش روشه
بدن بی نقصی داشت رویش را دوباره به سمت دیوار کرد
"اگه میدونستم تو قرار ملکم تو باشی اجازه همچین لباسی رو بهت نمیدادم که سینه هات تو دید باشه"
"منم اگه میدونستم تو شاهزادن منی به خودم بیشتر میرسدم...حالا هم برگرد پیراهنم رو پوشیدم"
ا.ت....
یه پیراهن سفید پوشیدم تا مچ پاهام بود خیلی شل بود
رفتم سمت پالکن در شیشه ای که درش با طلا طراحی شده بود را باز کردم
قدم گذاشتم و رفتم تو پالکن اتاق بادی اومد که موهامو برد
موهایم روی هوا معلق بود
پیراهنمم باد میبرد
"نمیدونم ولی حس میکنم تو زیبا ترین دختر روی این کهکشانی
موهای پریشون فرفری اندام خوش فرم چشمای خرمایی رنگ
من دختری واقعا به زیبایی تو ندیدم"
به تعریفاش میخندیدم تهیونگ خماری بهم نگاه میکرد
"من هم شاهزاده ای به زیبایی شما ندیدم"
لبخندی محو زد
"اگه میشه در و ببند یخ کردم سرما میخورم تو باید طبیبم باشی"
"چشم سرورم"
با این حرفم خندش گرفت
"میای بخوابیم؟" «دوستان منحرف، خوابیدن عادی رو میگم»
"اومدم"
رفتم تو بغل گرمش تو بغلش من رو فشرد
"امیدوارم همیشه مال من باشی"
لبخندی زدم و ســـــــیـــاهــــــــی
"راوی"
ایا همیشه اون ارامش باقی میمونه برای همیشه برای تهیونگ عزیزش میمونه؟!
pt 9
همه رفته بودن سالن قصر بی صدا پس از اینکه به اتاق اومدیم
پسر جلیقه اش را در اورد و پس از ان پیرهن سفیدش را دراورد
بالا تنه اش کامل لخت بود
ولی مشکلی بود
دختر راحت نبود تا لباسش را عوض کند
"امممم..... میشه صورتت رو اون ور کنی"
پسر روی تخت دراز کشید
"مگه چی تو ملکه منی، ما از الان به بعد باید لباس هامون رو در بیاریم"
باصورت ناراحت برگشت سمت پسر
"خب فقط همین یه بار لطفا"
"باشه باشه.... رومو اون ورکردم راحت باش"
پسر روش رویش را به سمت دیوار کرد نیم رُخی کرد به سمت دختر جوری که نفهمه که نگاهش روشه
بدن بی نقصی داشت رویش را دوباره به سمت دیوار کرد
"اگه میدونستم تو قرار ملکم تو باشی اجازه همچین لباسی رو بهت نمیدادم که سینه هات تو دید باشه"
"منم اگه میدونستم تو شاهزادن منی به خودم بیشتر میرسدم...حالا هم برگرد پیراهنم رو پوشیدم"
ا.ت....
یه پیراهن سفید پوشیدم تا مچ پاهام بود خیلی شل بود
رفتم سمت پالکن در شیشه ای که درش با طلا طراحی شده بود را باز کردم
قدم گذاشتم و رفتم تو پالکن اتاق بادی اومد که موهامو برد
موهایم روی هوا معلق بود
پیراهنمم باد میبرد
"نمیدونم ولی حس میکنم تو زیبا ترین دختر روی این کهکشانی
موهای پریشون فرفری اندام خوش فرم چشمای خرمایی رنگ
من دختری واقعا به زیبایی تو ندیدم"
به تعریفاش میخندیدم تهیونگ خماری بهم نگاه میکرد
"من هم شاهزاده ای به زیبایی شما ندیدم"
لبخندی محو زد
"اگه میشه در و ببند یخ کردم سرما میخورم تو باید طبیبم باشی"
"چشم سرورم"
با این حرفم خندش گرفت
"میای بخوابیم؟" «دوستان منحرف، خوابیدن عادی رو میگم»
"اومدم"
رفتم تو بغل گرمش تو بغلش من رو فشرد
"امیدوارم همیشه مال من باشی"
لبخندی زدم و ســـــــیـــاهــــــــی
"راوی"
ایا همیشه اون ارامش باقی میمونه برای همیشه برای تهیونگ عزیزش میمونه؟!
- ۸۷
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط