تکپاتی کوتاه از یونمین
تکپاتی کوتاه از یونمین ☆♡
پسری که شباهت زیادی به گربه ها داشت با سرعت حرکت پاهایش
گربه ای سیاهی به دستش بود، شباهت زیادی به خودش داشت
به سمت دامپزشکی معروف شهر میرفت
زنگوله در به صدا در اومد
یونگی: تان حالش خوب نیس لطفاً کمکش کنید
جیمین دامپزشکی ماهر بودکه همه میشناختنش
وقتی سرش را به بالا حدایت کرد به سمت صدا دید مردی با موهای خیس
چهره ای مانند گربه،گربه را از دست پسر گرفت که گفت
جیمین:مطمئن هستید یک گربه در این جا هست؟
با لبخندی با نمک که گربه را معاینه میکرد صحبت میکرد
یونگی: منظورتون چیه؟
جیمین: چون شما شباحت زیادی به گربه ها دارید....
سرش را از روی گربه به یونگی داد
جیمین: باید تعجب کنم که شما یک گربه نیستید
یونگی محو زیباییش شده بود لب های درشت،
چشمانی که به چشمان فرشته شبیه بود
یونگی: شماهم شباهت زیادی به فرشته ها دارید
من شک ندارم که شما فرشته بدون بال هستید
جیمین لبخند کیوتی زد
"بیاین بیشتر باهم اشنا بشیم"
همین جمله کافی بود که رابطه این دونفر اغاز پیدا کنه باران بند اومده بود ولی موهای سیاه یونگی همچنان خیس بود
جیمین به سمت یونگی رفت و حوله ای بهش داد
"سرما میخورید"
یونگی فکر اینجایش را نمیکرد که گربه اس باعث شود عاشق معشوقه اش شود
ـــــــــــــــــــــ
دوستان الان کن دقت میکنم گربه توو وسط چیشد؟ 🤣
تان زبون باز میکرد هر چی فحش بود به داستان نویسی من میداد
راستی تان واقعا اسم گربه یونگی
پسری که شباهت زیادی به گربه ها داشت با سرعت حرکت پاهایش
گربه ای سیاهی به دستش بود، شباهت زیادی به خودش داشت
به سمت دامپزشکی معروف شهر میرفت
زنگوله در به صدا در اومد
یونگی: تان حالش خوب نیس لطفاً کمکش کنید
جیمین دامپزشکی ماهر بودکه همه میشناختنش
وقتی سرش را به بالا حدایت کرد به سمت صدا دید مردی با موهای خیس
چهره ای مانند گربه،گربه را از دست پسر گرفت که گفت
جیمین:مطمئن هستید یک گربه در این جا هست؟
با لبخندی با نمک که گربه را معاینه میکرد صحبت میکرد
یونگی: منظورتون چیه؟
جیمین: چون شما شباحت زیادی به گربه ها دارید....
سرش را از روی گربه به یونگی داد
جیمین: باید تعجب کنم که شما یک گربه نیستید
یونگی محو زیباییش شده بود لب های درشت،
چشمانی که به چشمان فرشته شبیه بود
یونگی: شماهم شباهت زیادی به فرشته ها دارید
من شک ندارم که شما فرشته بدون بال هستید
جیمین لبخند کیوتی زد
"بیاین بیشتر باهم اشنا بشیم"
همین جمله کافی بود که رابطه این دونفر اغاز پیدا کنه باران بند اومده بود ولی موهای سیاه یونگی همچنان خیس بود
جیمین به سمت یونگی رفت و حوله ای بهش داد
"سرما میخورید"
یونگی فکر اینجایش را نمیکرد که گربه اس باعث شود عاشق معشوقه اش شود
ـــــــــــــــــــــ
دوستان الان کن دقت میکنم گربه توو وسط چیشد؟ 🤣
تان زبون باز میکرد هر چی فحش بود به داستان نویسی من میداد
راستی تان واقعا اسم گربه یونگی
- ۶۸
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط