شب جمعه زیارتنامهای برای خون بیدار
🕯 شبِ جمعه | زیارتنامهای برای خونِ بیدار
شبِ جمعه است؛ شبی که پردهها نازکتر میشوند بینِ زمین و آسمان، بینِ دلِ شکسته و دستِ خدا. در این شب نامی هست که تلفظش مثلِ زیارت است:
شهید حجتالاسلام والمسلمین عبدالله محمددوست — او فقط یک شهید نیست، حجّتِ خدا بر زمینِ ماست؛ برهانی از جنسِ خون که نه با قلم، با رگهای گردن نوشته شد.
خاندانِ محمددوست خانه نبود، سنگر بود. برادرِ اول در آتشِ هشت سال دفاع مقدس پَر کشید. برادرِ دوم در سوزِ شیمیایی به شهادت رسید؛ جنگ ریههایش را برد و او را به برادرش رساند. و سومین ستاره، عبدالله — هم روحانی بود هم رزمنده، هم جانباز بود هم مبلّغ. عمامهاش بوی باروت میداد و دستانش بوی قرآن.
او ایستاده بود رو در رویِ فتنه؛ عمامه بر سر، زخمِ جنگ در تن، کلمه بر لب. در حالِ گفتگو بود، در حالِ دعوت، در حالِ التماس به عقل. جوابش سنگ بود — سنگی که پیشانیاش را شکافت اما ایمانش را نه. و او بینِ سنگ و ستاره پرواز کرد.
خدایا! او سنگ را با کلمه جواب داد و کلمه را با خون امضا کرد. بهشت را به او بده نه به عنوانِ پاداش — به عنوانِ بازگشت.
و حالا این سطرها میرسند به دلِ عباس محمددوست — برادری که مانده، جانباز است و دلش شهادت را دوست دارد؛ نه از سرِ مرگطلبی، از سرِ خستگیِ زمین و دلتنگیِ برادرها.
خدایا! اگر مصلحتت ماندن است، ماندنش را آرام کن و دردش را معنا ببخش. بگذار بداند هر اشتیاقی همیشه به رفتن ختم نمیشود؛ گاهی به محکم ایستادن ختم میشود.
به حرمتِ شبِ جمعه و وفاتِ حضرت خدیجهٔ کبری(س) — بانویی که تکیهگاهِ پیامبر بود — مشکلاتِ عباس را حل کن؛ با همان شیوهای که شهدا دوست دارند: بیادعا، آرام، قطعی.
خانوادهٔ محمددوست سه برادر دادند و هر سه بار روسفید. پس دلهایشان را در بهشتِ خودت اسکان بده و به ما بفهمان که شهادت پایانِ زندگی نیست — تکمیلِ بُرهانِ آن است.
________________________________________
🌹 به قلمِ بهرام محمدی | 🏛 دکترینِ حَـد | 🆔 @bmlimit
انجمن دانشبنیان
https://eitaa.com/joinchat/642450909Ce319377bb6
شبِ جمعه است؛ شبی که پردهها نازکتر میشوند بینِ زمین و آسمان، بینِ دلِ شکسته و دستِ خدا. در این شب نامی هست که تلفظش مثلِ زیارت است:
شهید حجتالاسلام والمسلمین عبدالله محمددوست — او فقط یک شهید نیست، حجّتِ خدا بر زمینِ ماست؛ برهانی از جنسِ خون که نه با قلم، با رگهای گردن نوشته شد.
خاندانِ محمددوست خانه نبود، سنگر بود. برادرِ اول در آتشِ هشت سال دفاع مقدس پَر کشید. برادرِ دوم در سوزِ شیمیایی به شهادت رسید؛ جنگ ریههایش را برد و او را به برادرش رساند. و سومین ستاره، عبدالله — هم روحانی بود هم رزمنده، هم جانباز بود هم مبلّغ. عمامهاش بوی باروت میداد و دستانش بوی قرآن.
او ایستاده بود رو در رویِ فتنه؛ عمامه بر سر، زخمِ جنگ در تن، کلمه بر لب. در حالِ گفتگو بود، در حالِ دعوت، در حالِ التماس به عقل. جوابش سنگ بود — سنگی که پیشانیاش را شکافت اما ایمانش را نه. و او بینِ سنگ و ستاره پرواز کرد.
خدایا! او سنگ را با کلمه جواب داد و کلمه را با خون امضا کرد. بهشت را به او بده نه به عنوانِ پاداش — به عنوانِ بازگشت.
و حالا این سطرها میرسند به دلِ عباس محمددوست — برادری که مانده، جانباز است و دلش شهادت را دوست دارد؛ نه از سرِ مرگطلبی، از سرِ خستگیِ زمین و دلتنگیِ برادرها.
خدایا! اگر مصلحتت ماندن است، ماندنش را آرام کن و دردش را معنا ببخش. بگذار بداند هر اشتیاقی همیشه به رفتن ختم نمیشود؛ گاهی به محکم ایستادن ختم میشود.
به حرمتِ شبِ جمعه و وفاتِ حضرت خدیجهٔ کبری(س) — بانویی که تکیهگاهِ پیامبر بود — مشکلاتِ عباس را حل کن؛ با همان شیوهای که شهدا دوست دارند: بیادعا، آرام، قطعی.
خانوادهٔ محمددوست سه برادر دادند و هر سه بار روسفید. پس دلهایشان را در بهشتِ خودت اسکان بده و به ما بفهمان که شهادت پایانِ زندگی نیست — تکمیلِ بُرهانِ آن است.
________________________________________
🌹 به قلمِ بهرام محمدی | 🏛 دکترینِ حَـد | 🆔 @bmlimit
انجمن دانشبنیان
https://eitaa.com/joinchat/642450909Ce319377bb6
- ۳۱۶
- ۰۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط