هواجین
🍂𝕸𝖞 𝖇𝖊𝖑𝖔𝖛𝖊𝖉 𝖛𝖆𝖒𝖕𝖎𝖗𝖊🍂: 𝕻⁷
•هواجین ۰۳:۱۵
آروم رفتم داخل اتاق که تهیونگ دو قدم رفت عقب. انگار نمیخواست نزدیکم بشه. با اینکه یکم ازش میترسیدم اما این فاصله گرفتنش اذیتم میکرد.
نزدیکش شدم و آروم گفتم «میشه اینجوری نکنی؟»
«چجوری؟»
«ازم دوری نکن، لطفا.»
«اگه ازت دوری نکنم ممکنه بهت صدمه بزنم»
«نه. اینکارو نمیکنی. هرجایی که رفتم همه ازم دوری کردن. لطفا، تو اینکارو نکن.»
«فقط بخاطر خودته. چون نمیخوام بهت آسیب بزنم»
با این حرفش یه قدم بهش نزدیک تر شدم و گفتم «بهم آسیب نمیزنی.»
«اگه نتونستم خودمو کنترل کنم و گازت گرفتم چی؟ اگه بلایی سرت آوردم چ...»
هنوز حرفش تموم نشده بود که محکم بغلش کردم. همون لحظه رعد برق بزرگی زد، که دستم محکمتر دورش حلقه شد.
•تهیونگ ۰۳:۲۰
هنوز حرفم تموم نشده بود که یهو محکم بغلم کرد. وقتی رفتی و برق زد و محکمتر بغلم کرد، ناخودآگاه، آروم دستام دورش حلقه شد. چند لحظه همونطور موندیم، بعد آروم، یکم ازش فاصله گرفتم و به چشمهاش نگاه کردم. چشمهاش، مثل آسمون شب که داخلش پر از ستارهس، قشنگ بودن. آروم گفتم «چشمهات خیلی قشنگه»
با این حرفم، لبخندی اومد روی لبهاش و سرشو انداخت پایین. بعد آروم نگاهم کرد و گفت «اولین نفری هستی که اینو بهم میگه»
«واقعا..؟»
«آره. من، هیچوقت کسیو نداشتم که بخواد کنارم باشه یا ازم تعریف کنه. بخاطر همین، حرفت برام خیلی ارزشمند بود»
«خب، خیلی دلم میخواد من اون فردی بشم که کنار میمونه. اما ممکنه بهت آسیب بزنم. پس، امیدوارم یه روز اون کسی که میخوای رو پیدا کنی.»
بعد از این حرفم، یکم مکث کرد. نگاه عجیبی بهم انداخت. انگار میخواست یه چیزی بگه اما نمیتونست. نگاهشو ازم دزدید و گفت «ممنون»
•هواجین ۰۳:۲۷
اولین بار بود که کسی ازم تعریف میکرد. حتی همون موقعی که بهم گفت "اسم تو هم قشنگه" با اینکه لحنش سرد و خشک بود، ولی خیلی خوشحالم کرد. ولی یه چیزیش عوض شده بود. لحنش، نگاهش، صداش و خودش، دیگه اون سردی قبل رو نداشت.
وقتی گفت "امیدوارم یه روز اون کسی که میخوای رو پیدا کنی." یه لحظه خواستم بهش بگم من همین الانشم پیدا کردم، و اون فرد رو به روم وایساده. اما چیزی نگفتم. چون، شاید آدم، یا خونآشام خوبی باشه، اما با این حال، میتونه خطرناک باشه. ولی، چرا باید عاشقش بشم؟
توی همین حرفا بودم که با صداش، به خودم اومدم که گفت «نمیخوای بخوابی؟»
«چرا. بریم بخوابیم. بازم ببخشید که بیدارت کردم.»
«معذرت خواهی نکن، بیدار بودم. بیا بریم بخوابیم. تو روی تخت بخواب.»
«پس تو کجا میخوابی؟»
«رو زمین، پایین تخت.»
«اذیت میشیها. تو هم بیا روی تخت بخواب خب.»
(ذهنتون جای بد نره، قرار نیست کاری کنن😂)
«نه، اذیت نمیشم.»
«خب، باشه.»
تهیونگ، ملحفه ای روی زمین پهن کرد، یه بالشت و پتو هم آورد و گفت «اگه چیزی میخواستی صدام کن.»
«باشه.»
رفتم روی تخت دراز کشیدم و چشمهامو آروم بستم که خوابم برد.
___
امیدوارم از این پارت خوشتون اومده باشه.
بلای دارت بعد شرط میذارم
۱۵ نفرید، برای پارت بعد
۴ کامنت
۸ تا لایک
✨️『 𝚆𝚒𝚕𝚕𝚒𝚊𝚖 』⛓️
#fallow
•هواجین ۰۳:۱۵
آروم رفتم داخل اتاق که تهیونگ دو قدم رفت عقب. انگار نمیخواست نزدیکم بشه. با اینکه یکم ازش میترسیدم اما این فاصله گرفتنش اذیتم میکرد.
نزدیکش شدم و آروم گفتم «میشه اینجوری نکنی؟»
«چجوری؟»
«ازم دوری نکن، لطفا.»
«اگه ازت دوری نکنم ممکنه بهت صدمه بزنم»
«نه. اینکارو نمیکنی. هرجایی که رفتم همه ازم دوری کردن. لطفا، تو اینکارو نکن.»
«فقط بخاطر خودته. چون نمیخوام بهت آسیب بزنم»
با این حرفش یه قدم بهش نزدیک تر شدم و گفتم «بهم آسیب نمیزنی.»
«اگه نتونستم خودمو کنترل کنم و گازت گرفتم چی؟ اگه بلایی سرت آوردم چ...»
هنوز حرفش تموم نشده بود که محکم بغلش کردم. همون لحظه رعد برق بزرگی زد، که دستم محکمتر دورش حلقه شد.
•تهیونگ ۰۳:۲۰
هنوز حرفم تموم نشده بود که یهو محکم بغلم کرد. وقتی رفتی و برق زد و محکمتر بغلم کرد، ناخودآگاه، آروم دستام دورش حلقه شد. چند لحظه همونطور موندیم، بعد آروم، یکم ازش فاصله گرفتم و به چشمهاش نگاه کردم. چشمهاش، مثل آسمون شب که داخلش پر از ستارهس، قشنگ بودن. آروم گفتم «چشمهات خیلی قشنگه»
با این حرفم، لبخندی اومد روی لبهاش و سرشو انداخت پایین. بعد آروم نگاهم کرد و گفت «اولین نفری هستی که اینو بهم میگه»
«واقعا..؟»
«آره. من، هیچوقت کسیو نداشتم که بخواد کنارم باشه یا ازم تعریف کنه. بخاطر همین، حرفت برام خیلی ارزشمند بود»
«خب، خیلی دلم میخواد من اون فردی بشم که کنار میمونه. اما ممکنه بهت آسیب بزنم. پس، امیدوارم یه روز اون کسی که میخوای رو پیدا کنی.»
بعد از این حرفم، یکم مکث کرد. نگاه عجیبی بهم انداخت. انگار میخواست یه چیزی بگه اما نمیتونست. نگاهشو ازم دزدید و گفت «ممنون»
•هواجین ۰۳:۲۷
اولین بار بود که کسی ازم تعریف میکرد. حتی همون موقعی که بهم گفت "اسم تو هم قشنگه" با اینکه لحنش سرد و خشک بود، ولی خیلی خوشحالم کرد. ولی یه چیزیش عوض شده بود. لحنش، نگاهش، صداش و خودش، دیگه اون سردی قبل رو نداشت.
وقتی گفت "امیدوارم یه روز اون کسی که میخوای رو پیدا کنی." یه لحظه خواستم بهش بگم من همین الانشم پیدا کردم، و اون فرد رو به روم وایساده. اما چیزی نگفتم. چون، شاید آدم، یا خونآشام خوبی باشه، اما با این حال، میتونه خطرناک باشه. ولی، چرا باید عاشقش بشم؟
توی همین حرفا بودم که با صداش، به خودم اومدم که گفت «نمیخوای بخوابی؟»
«چرا. بریم بخوابیم. بازم ببخشید که بیدارت کردم.»
«معذرت خواهی نکن، بیدار بودم. بیا بریم بخوابیم. تو روی تخت بخواب.»
«پس تو کجا میخوابی؟»
«رو زمین، پایین تخت.»
«اذیت میشیها. تو هم بیا روی تخت بخواب خب.»
(ذهنتون جای بد نره، قرار نیست کاری کنن😂)
«نه، اذیت نمیشم.»
«خب، باشه.»
تهیونگ، ملحفه ای روی زمین پهن کرد، یه بالشت و پتو هم آورد و گفت «اگه چیزی میخواستی صدام کن.»
«باشه.»
رفتم روی تخت دراز کشیدم و چشمهامو آروم بستم که خوابم برد.
___
امیدوارم از این پارت خوشتون اومده باشه.
بلای دارت بعد شرط میذارم
۱۵ نفرید، برای پارت بعد
۴ کامنت
۸ تا لایک
✨️『 𝚆𝚒𝚕𝚕𝚒𝚊𝚖 』⛓️
#fallow
- ۳.۸k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط