{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

راز قلدر مدرسه

راز قلدر مدرسه
پارت : ۲۴

بعد از آن اعتراف، هیچ‌کدام حرفی نزدند.

فقط صدای باد میان شاخه‌های درخت‌ها می‌پیچید.

جونگ کوک هنوز دست تهیونگ را رها نکرده بود.

دستانش کمی می‌لرزید.

تهیونگ با مهربانی گفت:

«دیگه لازم نیست همه‌چی رو تنهایی تحمل کنی.»

«از امروز... هر غمی داشتی، سهم منم هست.»

جونگ کوک لبش را گاز گرفت.

سال‌ها بود خودش را مجبور کرده بود گریه نکند.

سال‌ها بود به خودش گفته بود که باید قوی بماند.

اما حالا...

دیگر توان نگه داشتن آن همه درد را نداشت.

اشک بی‌اختیار از گوشه‌ی چشمش پایین آمد.

با صدایی گرفته گفت:

«خیلی خسته‌ام، تهیونگ...»

«از اینکه همیشه وانمود کردم حالم خوبه...»

تهیونگ آرام یک قدم به او نزدیک‌تر شد.

بدون هیچ حرفی، او را در آغوش گرفت.

جونگ کوک برای چند ثانیه مقاومت کرد.

اما بعد...

تمام دیوارهایی که سال‌ها دور قلبش ساخته بود، فرو ریخت.

سرش را روی شانه‌ی تهیونگ گذاشت و بی‌صدا گریه کرد.

نه از روی ضعف...

بلکه از روی آرامشی که مدت‌ها دنبالش بود.

تهیونگ آرام دستش را روی موهای او کشید.

«گریه کن...»

«دیگه لازم نیست جلوی من خودتو قوی نشون بدی.»

جونگ کوک میان هق‌هق آرامش زمزمه کرد:

«ممنون که باورم کردی...»

«ممنون که تنهام نذاشتی...»

تهیونگ کمی از او فاصله گرفت تا بتواند چهره‌اش را ببیند.

با انگشت، اشک‌های روی گونه‌ی جونگ کوک را پاک کرد.

لبخند گرمی زد.

«گفتم که... هر اتفاقی افتاده باشه، من کنارتم.»

«و هیچ‌جا نمی‌رم.»

جونگ کوک نگاهش را از چشمان تهیونگ نگرفت.

انگار برای اولین بار، آینده را بدون ترس تصور می‌کرد.

آرام دست تهیونگ را میان دستانش گرفت.

بعد با مکثی کوتاه، پیشانی‌اش را به پیشانی او تکیه داد.

هر دو لبخند زدند.

جونگ کوک با صدایی آرام گفت:

«فکر کنم... بالاخره فهمیدم دیشب چرا نتونستم بخوابم.»

تهیونگ با لبخند پرسید:

«چرا؟»

جونگ کوک آهسته جواب داد:

«چون از همون موقع... جواب دلم رو می‌دونستم.»

تهیونگ لبخندش عمیق‌تر شد.

لحظه‌ای بعد، هر دو با رضایت و آرامش به هم نزدیک شدند و نخستین بوسه‌ی کوتاه و لطیفشان را با رضایت متقابل رد و بدل کردند.
جونگ کوک خیلی اروم... ولی عمی*ق ل*ب های تهیونگ رو می مکید.
تهیونگ دستش رو توی دست جونگ کوک قفل کرد. او هم مثل جونگ کوک خیلی ارام اما عمیق می بوس*ید. بعد چند مین از نفس کم اوردن از هم جدا شدن

وقتی از هم فاصله گرفتند، اشک هنوز روی گونه‌های جونگ کوک بود...

اما این بار، آن اشک‌ها از درد نبود.

از سبک شدن قلبی بود که سال‌ها زیر بار گذشته خم شده بود.

تهیونگ دستش را محکم‌تر فشرد.

«از این به بعد... هرچی پیش بیاد، با هم از پسش برمیایم.»

جونگ کوک با لبخندی که مدت‌ها روی صورتش دیده نشده بود، آرام گفت:

«با هم...» 🖤
دیدگاه ها (۱)

راز قلدر مدرسهپارت : ۲۵ صبح روز بعد، برای اولین بار بعد از م...

راز قلدر مدرسهپارت : ۲۳ آن روز، بعد از تعطیل شدن مدرسه، جونگ...

راز قلدر مدرسهپارت : ۲۲ از آن روز، جونگ کوک دیگر کمتر از گذش...

« You left too soon »Part ۴وقتی حرفش تمام شد جونگ کوک سرش رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط