──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب³²
دوهیون سریع سرش رو به سمت تهیونگ برگردوند و گفت:بابا..میشه؟
تهیونگ نگاهش بین من و پسرش جابهجا شد.
بعد خیلی کوتاه گفت:اگه مزاحم خانم رُزا نشی
دوهیون با ذوق خندید و گفت:قول میدم
آروم خم شدم و موهاشو نوازش کردم و گفتم:نظرت چیه الان باهم بریم اتاقتو ببینیم؟
چشمهاش برق زد.
سرشو آروم تکون داد و گفت:اره،بریم
نگاهی کوتاه به تهیونگ انداختم.
تهیونگ فقط خیلی آروم سرش رو تکون داد.
دوهیون دستمو کشید و به سمت عمارت دوید.
یکی از خدمتکار ها همراهمون اومد تا اتاقو نشونمون بده.
از پلههای بزرگ بالا رفتیم و وارد راهروی طبقهی دوم شدیم.
خدمتکار به در سفید رنگ رو باز کرد و گفت:بفرمایید
اتاق،برخلاف فضای سرد عمارت،پر از رنگ بود.
دیوارهای کرمرنگ،قفسههای پر از عروسک های خرسبی و کتاب کودک.
دو هیون لبخند پررنگی زد و گفت:اینجا اتاق منه؟
سرمو اروم تکون دادم و گفتم:اره..
با ذوق وارد اتاقش شد.
نگاهشو توی اتاق چرخوند،لبخند پررنگی زد و گفت:اتاق قشنگیه..
چند لحظه سکوت کرد و بعد خیلی آروم ادامه داد:ولی همین که از این به بعد بابا کنارمه،برام کافیه
دوهیون با بقیهی بچههای همسنش فرق داشت.
بیشتر بچهها عاشق اسباببازی و بازی بودن..
اما اون،بیشتر از هر چیزی دنبال محبت بود.
فقط لبخند زدم و سرمو تکون دادم.
چند لحظه بعد با همون معصومیت کودکانه پرسید:تو هم اینجا میمونی؟
کمی مکث کردم و گفتم:فعلاً آره
دستامو گرفت،لبخند بزرگی زد و گفت:پس دیگه تنها نیستم..
قلبم برای لحظهای فشرده شد.
همین موقع صدای آروم چند ضربه به در اومد.
تق..تق..
خدمتکار وارد شد و تعظیم کوتاهی کرد.
_سلام آقای کیم..من از این یه بعد خدمتکار شخصیتون هستم
سینی غذا رو گذاشت روی میز و گفت:وقت نهارتونه..
دو هیون معصومانه نگاهم کرد.
خم شدم،لبخندی زدم و گفتم:بهتره الان نهارتو بخوری،قول میدم بعدا دوباره بیام پیشت
برخلاف چیزی که انتظار داشتم،اصراری نکرد.
فقط خیلی آروم سرش رو تکون داد و گفت:قول میدی؟
لبخندم عمیقتر شد و جواب دادم:قول میدم
درو اروم پشت سرم بستم و به سمت اتاقم قدم برداشتم.
روی تخت دراز کشیده بودم و فقط فکر میکردم..
از شدت افکار توی سرم سردرد گرفته بودم.
نگاهم افتاد به فضای اتاق.
همه جا کامل تاریک بود..
یعنی شب شده؟
نیم ساعت دیگه وقت شامه.
بهتره از همین الان آماده بشم.
بلند شدم و به سمت کمد لباس ها رفتم.
یه لباس انتخاب کردم و پوشیدم.(لباس اسلاید بعد)
بعد از اینکه موهامو شونه کردم از اتاق خارج شدم.
راهرو ها با لوستر های سلطنتی روشن شده بودن.
باز هم بوی غذا سرتاسر عمارت پیچیده بود..
و بهم یادآوری کرد که چقدر گشنمه.
محوطه عمارت مثل همیشه ساکت و خلوت بود.
فقط چند تا خدمتکار مشغول تمیز کاری بودن.
همین که خواستم از پله ها برم پایین یه صدا باعث شد قدمم روی اولین پله متوقف بشه.
یه صدای پچ پچ مانند.
اینبار هم نتونستم جلوی کنجکاویمو بگیرم.. برگشتم و به سمت صدا قدم برداشتم.
هرچی نزدیکتر میشدم صدا واضح تر میشد.
یهو چشمم خورد به جیان و جونگ کوک که توی بالکن وایساده بودن...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب³²
دوهیون سریع سرش رو به سمت تهیونگ برگردوند و گفت:بابا..میشه؟
تهیونگ نگاهش بین من و پسرش جابهجا شد.
بعد خیلی کوتاه گفت:اگه مزاحم خانم رُزا نشی
دوهیون با ذوق خندید و گفت:قول میدم
آروم خم شدم و موهاشو نوازش کردم و گفتم:نظرت چیه الان باهم بریم اتاقتو ببینیم؟
چشمهاش برق زد.
سرشو آروم تکون داد و گفت:اره،بریم
نگاهی کوتاه به تهیونگ انداختم.
تهیونگ فقط خیلی آروم سرش رو تکون داد.
دوهیون دستمو کشید و به سمت عمارت دوید.
یکی از خدمتکار ها همراهمون اومد تا اتاقو نشونمون بده.
از پلههای بزرگ بالا رفتیم و وارد راهروی طبقهی دوم شدیم.
خدمتکار به در سفید رنگ رو باز کرد و گفت:بفرمایید
اتاق،برخلاف فضای سرد عمارت،پر از رنگ بود.
دیوارهای کرمرنگ،قفسههای پر از عروسک های خرسبی و کتاب کودک.
دو هیون لبخند پررنگی زد و گفت:اینجا اتاق منه؟
سرمو اروم تکون دادم و گفتم:اره..
با ذوق وارد اتاقش شد.
نگاهشو توی اتاق چرخوند،لبخند پررنگی زد و گفت:اتاق قشنگیه..
چند لحظه سکوت کرد و بعد خیلی آروم ادامه داد:ولی همین که از این به بعد بابا کنارمه،برام کافیه
دوهیون با بقیهی بچههای همسنش فرق داشت.
بیشتر بچهها عاشق اسباببازی و بازی بودن..
اما اون،بیشتر از هر چیزی دنبال محبت بود.
فقط لبخند زدم و سرمو تکون دادم.
چند لحظه بعد با همون معصومیت کودکانه پرسید:تو هم اینجا میمونی؟
کمی مکث کردم و گفتم:فعلاً آره
دستامو گرفت،لبخند بزرگی زد و گفت:پس دیگه تنها نیستم..
قلبم برای لحظهای فشرده شد.
همین موقع صدای آروم چند ضربه به در اومد.
تق..تق..
خدمتکار وارد شد و تعظیم کوتاهی کرد.
_سلام آقای کیم..من از این یه بعد خدمتکار شخصیتون هستم
سینی غذا رو گذاشت روی میز و گفت:وقت نهارتونه..
دو هیون معصومانه نگاهم کرد.
خم شدم،لبخندی زدم و گفتم:بهتره الان نهارتو بخوری،قول میدم بعدا دوباره بیام پیشت
برخلاف چیزی که انتظار داشتم،اصراری نکرد.
فقط خیلی آروم سرش رو تکون داد و گفت:قول میدی؟
لبخندم عمیقتر شد و جواب دادم:قول میدم
درو اروم پشت سرم بستم و به سمت اتاقم قدم برداشتم.
روی تخت دراز کشیده بودم و فقط فکر میکردم..
از شدت افکار توی سرم سردرد گرفته بودم.
نگاهم افتاد به فضای اتاق.
همه جا کامل تاریک بود..
یعنی شب شده؟
نیم ساعت دیگه وقت شامه.
بهتره از همین الان آماده بشم.
بلند شدم و به سمت کمد لباس ها رفتم.
یه لباس انتخاب کردم و پوشیدم.(لباس اسلاید بعد)
بعد از اینکه موهامو شونه کردم از اتاق خارج شدم.
راهرو ها با لوستر های سلطنتی روشن شده بودن.
باز هم بوی غذا سرتاسر عمارت پیچیده بود..
و بهم یادآوری کرد که چقدر گشنمه.
محوطه عمارت مثل همیشه ساکت و خلوت بود.
فقط چند تا خدمتکار مشغول تمیز کاری بودن.
همین که خواستم از پله ها برم پایین یه صدا باعث شد قدمم روی اولین پله متوقف بشه.
یه صدای پچ پچ مانند.
اینبار هم نتونستم جلوی کنجکاویمو بگیرم.. برگشتم و به سمت صدا قدم برداشتم.
هرچی نزدیکتر میشدم صدا واضح تر میشد.
یهو چشمم خورد به جیان و جونگ کوک که توی بالکن وایساده بودن...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۳۳۵
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط