──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب³⁰
بعد از اینکه توی سکوت صبحونهشو
خورد،بلند شد و گفت:بهتره امروز هم یه سر به کتابخونه بزنی و قوانینو مرور کنی
سرمو اروم به معنی تایید تکون دادم.
آستینهای بالا زده شده پیراهن سفیدش رو داد پایین و بدون اینکه حرف اضافه ای بزنه به سمت در قدم برداشت و رفت.
نفس عمیقی کشیدم،فنجون قهوه رو از روی میز برداشتم و بلند شدم.
چند قدم به به سمت برداشتم و پرده های توریِ نازکِ سفید رنگ رو زدم کنار.
هوا امروز خیلی خوبه..
همونطور که جونگ کوک گفته بود به سمت کتابخونه رفتم..
روی کاناپه نشسته بودم و داشتم کتاب توی دستم رو ورق میزدم.
هوفی کشیدم و کتابو گذاشتم روی میز.
چشم هامو بستم و سرمو تکیه دادم به کاناپه.
یه خستگی عجیب توی تنمه..
یه خستگی که با استراحت از بین نمیره.
با صداهایی که از حیاط میومد چشمهامو باز کردم.
اخم خیلی کمرنگی روی صورتم نشست.
صدای گریهی یه بچه..
بلند شدم،به طرف پنجره بزرگ عمارت قدم برداشتم و پرده رو کنار زدم.
وسط حیاط،یه پسربچهی حدوداً پنج ساله با موهای مشکی و لباس ابی رنگ وایساده بود.
صورتش از گریه سرخ شده بود..
با دست های کوچیکش اشکهاشو پاک میکرد و میگفت:من بابامو میخوام..
دو خدمتکار کنارش خم شده بودن و هرکاری میکردن که آرومش کنن.
_اقای دوهیون...باباتون الان برمیگردن
دوهیون.
پسر تهیونگ..
چقدر شبیهشه..
دو هیون با بغض پاشو محکم به زمین کوبید و گفت:الان میخوامش..
نمیدونستم چرا..
اما دیدن گریهی این بچه،دلم رو فشرد.
از کتابخونه بیرون اومدم و به سمت حیاط رفتم.
همین که نزدیکش شدم،یکی از خدمتکارها با دیدنم سرش رو خم کرد و گفت:بانو رُزا..
لبخند ملیحی زدم و گفتم:میخوام با آقای کیم خصوصی حرف بزنم..میشه؟
خدمتکارها کمی عقب رفتن.
آروم مقابلهش زانو زدم تا همقدش بشم.
هنوز با چشمهای خیسش هقهق میکرد.
لبخند خیلی کوچیکی زدم و گفتم:سلام..
هیچ جوابی نداد و فقط با اخم نگاهم کرد.
سرمو کج کردم و پرسیدم:میتونم اسمتو بپرسم؟
با پشت دستش اشکهاشو پاک کرد و گفت:دوهیون..
لبخندم پررنگتر شد.
+چه اسم قشنگی
چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی آروم پرسید:تو کی هستی؟
با همون لبخند روی لبم جواب دادم:رُزا
نگاهشو توی صورتم چرخوند.
بعد خیلی جدی گفت:تو شبیه آدم بدا نیستی
آروم خندیدم و گفتم:او..ممنون
آروم دستم رو به سمتش دراز کردم.
+دوست داری یه کم قدم بزنیم؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب³⁰
بعد از اینکه توی سکوت صبحونهشو
خورد،بلند شد و گفت:بهتره امروز هم یه سر به کتابخونه بزنی و قوانینو مرور کنی
سرمو اروم به معنی تایید تکون دادم.
آستینهای بالا زده شده پیراهن سفیدش رو داد پایین و بدون اینکه حرف اضافه ای بزنه به سمت در قدم برداشت و رفت.
نفس عمیقی کشیدم،فنجون قهوه رو از روی میز برداشتم و بلند شدم.
چند قدم به به سمت برداشتم و پرده های توریِ نازکِ سفید رنگ رو زدم کنار.
هوا امروز خیلی خوبه..
همونطور که جونگ کوک گفته بود به سمت کتابخونه رفتم..
روی کاناپه نشسته بودم و داشتم کتاب توی دستم رو ورق میزدم.
هوفی کشیدم و کتابو گذاشتم روی میز.
چشم هامو بستم و سرمو تکیه دادم به کاناپه.
یه خستگی عجیب توی تنمه..
یه خستگی که با استراحت از بین نمیره.
با صداهایی که از حیاط میومد چشمهامو باز کردم.
اخم خیلی کمرنگی روی صورتم نشست.
صدای گریهی یه بچه..
بلند شدم،به طرف پنجره بزرگ عمارت قدم برداشتم و پرده رو کنار زدم.
وسط حیاط،یه پسربچهی حدوداً پنج ساله با موهای مشکی و لباس ابی رنگ وایساده بود.
صورتش از گریه سرخ شده بود..
با دست های کوچیکش اشکهاشو پاک میکرد و میگفت:من بابامو میخوام..
دو خدمتکار کنارش خم شده بودن و هرکاری میکردن که آرومش کنن.
_اقای دوهیون...باباتون الان برمیگردن
دوهیون.
پسر تهیونگ..
چقدر شبیهشه..
دو هیون با بغض پاشو محکم به زمین کوبید و گفت:الان میخوامش..
نمیدونستم چرا..
اما دیدن گریهی این بچه،دلم رو فشرد.
از کتابخونه بیرون اومدم و به سمت حیاط رفتم.
همین که نزدیکش شدم،یکی از خدمتکارها با دیدنم سرش رو خم کرد و گفت:بانو رُزا..
لبخند ملیحی زدم و گفتم:میخوام با آقای کیم خصوصی حرف بزنم..میشه؟
خدمتکارها کمی عقب رفتن.
آروم مقابلهش زانو زدم تا همقدش بشم.
هنوز با چشمهای خیسش هقهق میکرد.
لبخند خیلی کوچیکی زدم و گفتم:سلام..
هیچ جوابی نداد و فقط با اخم نگاهم کرد.
سرمو کج کردم و پرسیدم:میتونم اسمتو بپرسم؟
با پشت دستش اشکهاشو پاک کرد و گفت:دوهیون..
لبخندم پررنگتر شد.
+چه اسم قشنگی
چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی آروم پرسید:تو کی هستی؟
با همون لبخند روی لبم جواب دادم:رُزا
نگاهشو توی صورتم چرخوند.
بعد خیلی جدی گفت:تو شبیه آدم بدا نیستی
آروم خندیدم و گفتم:او..ممنون
آروم دستم رو به سمتش دراز کردم.
+دوست داری یه کم قدم بزنیم؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۵۷۵
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط