بازی خطرناک
بازی خطرناک
پارت : ۱۵
دود غلیظ، راهپلهی زیرزمین را پر کرده بود.
جونگ کوک بدون مکث از پلهها پایین دوید.
آوا هم درست پشت سرش حرکت میکرد و چراغقوهی گوشیاش را روشن کرده بود.
«جیمین!»
صدای جونگ کوک در راهروهای بتنی پیچید.
هیچ جوابی نیامد.
تنها صدای آژیر خطر بود که هر لحظه بلندتر میشد.
...
چند متر جلوتر...
دری آهنی نیمهباز بود.
جونگ کوک آن را با یک لگد باز کرد.
اتاقی کوچک نمایان شد.
جیمین روی یک صندلی بسته شده بود، اما هوشیار بود.
به محض دیدن آنها با صدای بلند گفت:
«مواظب باشین!»
در همان لحظه، صدای کلیک ضعیفی از زیر صندلی شنیده شد.
آوا با سرعت جلو رفت و زانو زد.
چند سیم رنگی به یک بمب کوچک وصل شده بود.
جونگ کوک با نگرانی پرسید:
«میتونی خنثیش کنی؟»
آوا نفس عمیقی کشید.
«اگه تمرکزم به هم نخوره... آره.»
انگشتهایش با دقت روی سیمها حرکت میکرد.
عرق از کنار شقیقهاش پایین میآمد.
جونگ کوک بیحرکت کنار در ایستاده بود و اسلحهاش را به سمت راهرو گرفته بود.
هر صدایی ممکن بود به معنی رسیدن افراد کانگ تهجون باشد.
ده ثانیه...
نه...
هشت...
آوا آرام زیر لب شمرد.
«سه... دو... یک...»
صدای کوتاه «بیپ» در اتاق پیچید.
بعد...
چراغ قرمز بمب خاموش شد.
جیمین با ناباوری خندید.
«فکر کنم یه بار دیگه زندگیمو نجات دادی.»
آوا طنابهای دستش را باز کرد.
«هنوز نه... اول باید از اینجا بریم.»
...
سه نفر با عجله از انبار خارج شدند.
درست وقتی سوار ماشین و موتور شدند، انفجار بزرگی پشت سرشان رخ داد.
موج انفجار شیشههای اطراف را لرزاند.
جونگ کوک از آینه به انبار شعلهور نگاه کرد.
«تهجون تمام مدارک رو از بین برد...»
آوا آرام گفت:
«نه...»
جونگ کوک به او نگاه کرد.
«یعنی چی؟»
آوا فلش کوچکی را از جیبش بیرون آورد و جلوی او گرفت.
«قبل از انفجار، تمام اطلاعات اصلی رو کپی کردم.»
جیمین با تعجب گفت:
«یعنی هنوز یه شانس داریم؟»
آوا لبخند کمرنگی زد.
«بیشتر از یه شانس...»
جونگ کوک برای اولین بار بعد از مدتها احساس کرد شاید بتوانند این بازی را ببرند.
اما درست در همان لحظه، لپتاپ آوا که روی صندلی عقب ماشین بود، خودبهخود روشن شد.
روی صفحه فقط یک جمله ظاهر شد:
"Congratulations... You've completed Level One."
و زیر آن...
"Level Two Begins Now."
لبخند از روی صورت هر سه نفر محو شد.
آنها تازه فهمیدند...
تمام اتفاقاتی که تا امروز پشت سر گذاشته بودند، فقط مرحلهی اول این بازی خطرناک بوده است.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۱۵
دود غلیظ، راهپلهی زیرزمین را پر کرده بود.
جونگ کوک بدون مکث از پلهها پایین دوید.
آوا هم درست پشت سرش حرکت میکرد و چراغقوهی گوشیاش را روشن کرده بود.
«جیمین!»
صدای جونگ کوک در راهروهای بتنی پیچید.
هیچ جوابی نیامد.
تنها صدای آژیر خطر بود که هر لحظه بلندتر میشد.
...
چند متر جلوتر...
دری آهنی نیمهباز بود.
جونگ کوک آن را با یک لگد باز کرد.
اتاقی کوچک نمایان شد.
جیمین روی یک صندلی بسته شده بود، اما هوشیار بود.
به محض دیدن آنها با صدای بلند گفت:
«مواظب باشین!»
در همان لحظه، صدای کلیک ضعیفی از زیر صندلی شنیده شد.
آوا با سرعت جلو رفت و زانو زد.
چند سیم رنگی به یک بمب کوچک وصل شده بود.
جونگ کوک با نگرانی پرسید:
«میتونی خنثیش کنی؟»
آوا نفس عمیقی کشید.
«اگه تمرکزم به هم نخوره... آره.»
انگشتهایش با دقت روی سیمها حرکت میکرد.
عرق از کنار شقیقهاش پایین میآمد.
جونگ کوک بیحرکت کنار در ایستاده بود و اسلحهاش را به سمت راهرو گرفته بود.
هر صدایی ممکن بود به معنی رسیدن افراد کانگ تهجون باشد.
ده ثانیه...
نه...
هشت...
آوا آرام زیر لب شمرد.
«سه... دو... یک...»
صدای کوتاه «بیپ» در اتاق پیچید.
بعد...
چراغ قرمز بمب خاموش شد.
جیمین با ناباوری خندید.
«فکر کنم یه بار دیگه زندگیمو نجات دادی.»
آوا طنابهای دستش را باز کرد.
«هنوز نه... اول باید از اینجا بریم.»
...
سه نفر با عجله از انبار خارج شدند.
درست وقتی سوار ماشین و موتور شدند، انفجار بزرگی پشت سرشان رخ داد.
موج انفجار شیشههای اطراف را لرزاند.
جونگ کوک از آینه به انبار شعلهور نگاه کرد.
«تهجون تمام مدارک رو از بین برد...»
آوا آرام گفت:
«نه...»
جونگ کوک به او نگاه کرد.
«یعنی چی؟»
آوا فلش کوچکی را از جیبش بیرون آورد و جلوی او گرفت.
«قبل از انفجار، تمام اطلاعات اصلی رو کپی کردم.»
جیمین با تعجب گفت:
«یعنی هنوز یه شانس داریم؟»
آوا لبخند کمرنگی زد.
«بیشتر از یه شانس...»
جونگ کوک برای اولین بار بعد از مدتها احساس کرد شاید بتوانند این بازی را ببرند.
اما درست در همان لحظه، لپتاپ آوا که روی صندلی عقب ماشین بود، خودبهخود روشن شد.
روی صفحه فقط یک جمله ظاهر شد:
"Congratulations... You've completed Level One."
و زیر آن...
"Level Two Begins Now."
لبخند از روی صورت هر سه نفر محو شد.
آنها تازه فهمیدند...
تمام اتفاقاتی که تا امروز پشت سر گذاشته بودند، فقط مرحلهی اول این بازی خطرناک بوده است.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۴۰۴
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط