{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت جونگ کوک ها چیه کم آوردی وسط دعوا ...

پارت ۶ : جونگ کوک : ها چیه کم آوردی وسط دعوا وی و جونگ کوک بودم که دستام درد گرفت و وسایل هام و گذاشتم
یک دفعه جیمین مچ چپم رو گرفت منو آورد این ور منم خسته بودم اصلاً نمی توانستم کاری بکنم جیمین داد زد و گفت : بسته دیگه مثل اینکه نایکا عادت نداره به صدا های بلند وی : جیمین با من بحس نکن جیمین : باشه باهات بحس نمیکنم ولی مثلاً نایکا مهمانه و بعد شما دارین دعوا میکنین .
بعد یکم آروم شدن وی رفت بیرون و در رو محکم بست جونگ کوکم که فقط نگا میکرد بعد رفت تو اتاق جیمین روشو به من کرد و دوتا بازو هایم را گرفت و گفت : تو حالت خوبه من پایین و نگا کردم جیمین خم شد از سمت راست به من نگا کرد بهش نگا کردم سرشو تکون داد من گفتم : فقط خستم بعد رفتم رو مبل نشستم جیمین هم رفت تو اتاق چند دقیقه خوابم برد که یک دفعه صدای باز شدن درو شنیدم سریع چشمامو باز کردم و جونگ کوک بود درو بست و گفت : خواب بودی من : چی آره خواب بودم جونگ کوک : ساعت شیش و نیمه ببرمت خونه من : آره آره بریم . اینقدر گیج بودم که یادم رفت خریدامو بیارم سوار موتور شدیم جونگ کوک ماسک نزده بود گفتم : چرا ماسک نزدی جوابمو نداد رفتیم شب شده بود بهش گفتم : آروم برو . آروم میرفت فقط به خاطر من خیلی نگران اخم کرده بود دستم و دور شکمش حلقه کردم و سرم و روی کمرش گذاشتم و گفتم : زود برو .رسیدیم اون اونجا پیاده شدیم رفتیم ماشینو تحویل گرفتیم و سوار شدیم .
دیدگاه ها (۵)

پارت ۷ : سوار ماشین شدیم ساعت و نگا کردم دیدم ساعت هشت و ربع...

پارت ۸ : رفتم بیرون خیابون ها خلوت بودن و هوا هم بارونی یک چ...

پارت ۵ : رفتم بیرون و نشستم جونگ کوک گفت : ها چی شد من : وی ...

پارت ۴ : وی : ها راس میگه شاید گوشی تو حک کنن من : آخه چرا گ...

رمان مافیای من(پارت5)اومد لباسشو در بیاره ولیمن چون وقتی بچه...

شب تولدم پارت 9ویو ات: روی تخت نشسته بودم گریه میکردم که جون...

شب تولدم پارت 16ات: باشه ویو جونگ کوک: با ات رفتیم سرم گرفتی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط