{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۴

همه چیز از نظرم عجیب بود اون اتاق اون چشم ها انرژی که بهم منتقل می‌کرد
مطمئن بودم اگر یکم بیشتر اونجا میموندم دیونه می شدم و دست به کار های عجیبی میزدم
***
امروز قرار بود به دیدن یونا برم مطمئنم یونا حرف های زیادی برای گفتن داره
نمیدونستم آخر عاقبت این پرونده قراره به کجا ختم بشه ولی حس کنجکاویم باعث می‌شد یه جا بند نباشم
قبل از رفتن به اتاق یونا به دکترش رو دیدم ؛ دکتر یونا می گفت یه مدتی هست که یه کلمه هم حرف نزده و خوب این کارمو سخت تر می کرد .
تقعه ای به در زدم و وارد شدم یونا زانو هاش رو تو بغلش جمع کرده بود و به پنجره خیره شده بود
+ سلام یونا من ا/ت هستم
سرش رو به سمتم چرخوند و نگام کرد
+ حالت خوبه ؟
همین طوری به حرفام گوش می‌کرد ولی جوابم رو نمی داد
+ فک کنم دوست نداری با من حرف بزنی !خوب فقط می خواستم بهت سر بزنم
سعی ‌کردم با این حرف ها اعتمادشو جلب کنم
ولی خوب یونا سر سخت تر از این حرفا بود چند کلمه دیگه ای با هاش حرف زدم ولی باز هم جوابی نگرفتم برای همین تصمیم گرفتم برم و وقت دیگه ای به دختر بیچاره سر بزنم

+ خوب یونا ؛ من میرم بعدا دوباره بهت سر میزنم ؛ مواظب خودت باش
و بعد به سمت در خروجی رفتم دست گیره درو قرار دادم و همون لحضه جمله ای از یونا شنیدم
علامت یونا (◇)
◇ فقط ... فقط به چشماش نگاه نکن ...
یونا اینو گفت و به زیر پتو پناه برد
نگاهی بهش کردم و از اتاق بیرون رفتم ؛ میدونستم وقتی به چشم های کوک نگاه میکردم از خود بی خود می شدم باید بیشتر به دیدن جانگ کوک میرفتم و دیدن پی در پی جانگ کوک مصادف با غرق شدن بیشتر در اون چشم ها بود ....
پایان پارت ۴
لایک کنید لطفا 🙏
دیدگاه ها (۳۸)

پارت ۵*******بعد از دیدن یونا ؛ تهیونگ خونم اومد ولی من همین...

پارت ۶ - اره دکتر عاشق شد ! ولی نباید میشد . این مشکل اون بو...

پارت ۳ خونم زیاد از تيمارستان دور نبود برای همین زود رسیدم ر...

پارت ۲ و با پرستار حرف زدم چیز زیادی بهم نگفت ولی گفت جانگ ...

ددی فاکرم

اهل تا حالا مانگا و مانهواهایی به طولایی این نخونده بودم اما...

مثلث عشقی من ات ویوکه یهو در اتاق باز شد ارباب بود و فقط یه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط