اصن یادش نمیومد چرا و چیشده که امروز تو تخت مهدی از خواب

اصن یادش نمیومد چرا و چیشده که امروز تو تخت مهدی از خواب بلند شده ولی هر چی که بود .. تنها شاهدش لباسای خودش و مهدی پایین تختش بودن..لعنتی رابطه داشتن..؟
فلش بک:دیشب:
نفهمید..مست بود یا خواب؟رویا میدید یا بیدار بود؟
به هزار بدبختی یه تاکسی گرفته بود و خودشو به خونه رسونده بود
تا پله ی اخر رفت اما یهو درد عضوش بهش غلبه کرد و رو پله ها نشست..
خدا خدا میکرد کراشش پیداش نشه اخه مهدی همین تایما میرفت باشگاه و لباسی که باهاش میرفت الان تنها مسکن سجاد بود.حتی یه چیزی بیشتر از مسکن..
و لعنت به شانسش..چرا لعنتی..چرا الان باید میومدی بیرون..این حرفا رو با خودش تکرار میکرد که مهدی با چشمای گرد شده کنارش نشست..
سجاد با چشای خیس بهش چش دوخت و امان از اون دوتا تیله ی مشکی که همه ی زندگی مهدی بودن.مهدی دستشو بالا اورد و اروم زیر چونه ی سجاد گذاشت.هر لمسش به دیوونگی سجاد اضافه میکردن.پوزخند مهدی از چشمای خیس و مشکی سجاد دور موند اما ای کاش که حواسشو بیشتر جمع میکرد..
مهدی پاشد و اروم زمزمه کرد:سجاد تمرین دار..
که برای اولین بار دستای کوچیک سجاد دور دستاش حلقه شدن
س:ا..الان نه..خ..خواهش میکنم..ا..الان..تن.هام نزار
مهدی ادم لجباز و مقاومی بود برای همه ولی الان نه..چشاش..رایحش..نیازش مانع راه پسر بزرگتر شدن
نیم ساعت بعد:::
#بی ال
#سناریو
#Ms
دیدگاه ها (۰)

نیم ساعت بعد:::مهدی تقاضای همکاری نداشت.چون ا1ن سجاد میخواست...

دستاش خیلی بد میلرزید.برگه ای که تو دستش بود..چی بود؟فکرشم ن...

#تهیونگ#بی تی اس

برنامه ی درسیی™

"سرنوشت "p,46...فلیکس : اهههه ... .ویو ا/ت*.همگی سر میز نشست...

"سرنوشت "p,35..ساعت ۳ صبح .....با حس باد سردی چشمامو باز کرد...

"سرنوشت "p,49...کوک : هومم منم خستم.... بخوابیم ؟.ا/ت : باشه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط