سناریو : فرشته ( درخواستی ۲ پارتی )
سناریو : فرشته ( درخواستی ۲ پارتی )
موضوع : تو ات هستی که ۱۰ سال با مایکی ازدواج کرده بودی و یک دختر داشتین که اسمش مادرونا بود که ۸ سالش بود و تو تازگیا احساس میکردی مایکی داره ازت سرد میشه و داره خیانت میکنه و جالب اینجا بود ۵ روز دیگه تولدت بود ( اینجا زمانیه که مایکی توی باند بوتین بوده ) ( کسایی که سناریو عشق پنهان رو دیدن خواستم بگم که این سناریو به به سناریوی عشق پنهان من اصلا ربط نداره )
ویو ات
از خواب بیدار شدم و دیدم مایکی طبق روال همیشه رفته بود یک کشی به بدنم دادم بعدشم بلند شدم و رفتم به دخترم مادرونا سر زدم دیدم خواب پس گذاشتم بخوابه و رفتم صبحونه درست کنم که دیدم صدای زنگ در اومد فهمید مایکی سریع با شوحالی رفتم درو باز کردم و گفتم
ات : خوش اومدی عزیزم ( با لبخند )
مایکی : سلام ( سرد و سر و روش کلا خونی بود )
ات : باز رفتی باند ؟ ( با اعصبانیت ) مگه بهت نگفتم دیگه بخاطر منو و بچت نری باند نمیدونی خطرناکه
مایکی : باشه تو درست میگی حالا برو کنار بیام داخل ( ات رو کنار زد و رفت حموم )
ات : مایکی فهمیدی چی میگم ؟ ( با داد )
مایکی : ( اب حموم باز کرد )
ات : هوفففف ، اصلا به من چه من برم صبحونم رو درست کنم ( شروع کردی به غذا درست کردن )
ویو نیم ساعت بعد
مایکی از حموم در اومد و رفت اتاق بچه
مایکی : ( بچه رو بغل کرد ) چطوری عشق بابا ؟
مادرونا : صبح خیر بابا جون ( سریع مایکی رو متقابل بغل کرد )
مایکی : صبحت بخیر خوشگل بابا ، بیا بریم صبحونه بخوریم
مادرونا : باشه بابا جون و اومدن اشپز خونه و دیدن تو صبحونه رو حاضر کرده بودی
مایکی : ( مادرونا رو گذاشت رو صندلی ) بشین من برات لقمه بگیرم بخوری
مادرونا : باشه بابا جون
مایکی : ( لقمه گرفت ) بگو عااااا
مادرونا : عاااا ( لقمرو گذاشت توی دهنش )
ات : اهمممم ( یعنی منم میخوام )
مایکی : ( تک خنده ای کرد ) مادرونا مامانت وقتی حسودی میکنه خیلی نازه
مادرونا : مامان حسود ( با خنده )
ات : باشه من حسود ، حالا برام لقمه میگیری اقا مایکی یا که خودم دست به کار بشم
مایکی : چرا که نه مآدمازل ( اروم و با لبخند ) معلوم نیست زن گرفتم یا بچه
ات : چی گفتییییی ؟
مایکی : هیچی هیچی ، گفتم دهنتو باز کن برات لقمه گرفتم ( لقمرو گذاشت دهن ات )
ات : مرسی
مایکی : خواهش میکنم ، اها راستی ات
ات : جانم
مایکی : من چند روزی نیستم
ات : مایکییی ، قرار بود تولدم رو جشن بگیریم ها ( با ناراحتی)
مادرونا : باباااا ، نرو دیگه
مایکی : نمیتونم قربونت برم ولی تا شب هستم میتونیم هر چه قدر دوست داری خوش بگذرونیم و کل وقتشو رو خوش میگذرونن و وقتش میرسه که مایکی بره
مادرونا : خدافط بابای ( با ناراحتی )
ات : خدافط عزیزم ( صورت مادرونا رو بوس میکنه )
مایکی : ( هم مادرونا هم ات رو بوس کرد ) چند روز دیگه میبینمتون
ات : باشه قربونت برم خدافظ
مایکی : خدافظ
و مایکی رفت و ات و مادرونا گرفتن خوابیدن
ویو ۵ روز بعد
صبح شده بود و قراره بود یک ساعت دیگه مایکی بیاد ات یک صبحونه عالی و بی نقص درست کرده بود و مادرونا داشت کارتون میدید که صدای در اومد
مادرونا : حتما باباست ، مامان من برم درو باز کنم ؟ لطفاااااااااااا
ات : ( تک خنده ای کرد ) باشه قربونت برم برو باز کن
و مادرونا درو باز کرد ولی چیزی که دید تعجب کرد چون .....
موضوع : تو ات هستی که ۱۰ سال با مایکی ازدواج کرده بودی و یک دختر داشتین که اسمش مادرونا بود که ۸ سالش بود و تو تازگیا احساس میکردی مایکی داره ازت سرد میشه و داره خیانت میکنه و جالب اینجا بود ۵ روز دیگه تولدت بود ( اینجا زمانیه که مایکی توی باند بوتین بوده ) ( کسایی که سناریو عشق پنهان رو دیدن خواستم بگم که این سناریو به به سناریوی عشق پنهان من اصلا ربط نداره )
ویو ات
از خواب بیدار شدم و دیدم مایکی طبق روال همیشه رفته بود یک کشی به بدنم دادم بعدشم بلند شدم و رفتم به دخترم مادرونا سر زدم دیدم خواب پس گذاشتم بخوابه و رفتم صبحونه درست کنم که دیدم صدای زنگ در اومد فهمید مایکی سریع با شوحالی رفتم درو باز کردم و گفتم
ات : خوش اومدی عزیزم ( با لبخند )
مایکی : سلام ( سرد و سر و روش کلا خونی بود )
ات : باز رفتی باند ؟ ( با اعصبانیت ) مگه بهت نگفتم دیگه بخاطر منو و بچت نری باند نمیدونی خطرناکه
مایکی : باشه تو درست میگی حالا برو کنار بیام داخل ( ات رو کنار زد و رفت حموم )
ات : مایکی فهمیدی چی میگم ؟ ( با داد )
مایکی : ( اب حموم باز کرد )
ات : هوفففف ، اصلا به من چه من برم صبحونم رو درست کنم ( شروع کردی به غذا درست کردن )
ویو نیم ساعت بعد
مایکی از حموم در اومد و رفت اتاق بچه
مایکی : ( بچه رو بغل کرد ) چطوری عشق بابا ؟
مادرونا : صبح خیر بابا جون ( سریع مایکی رو متقابل بغل کرد )
مایکی : صبحت بخیر خوشگل بابا ، بیا بریم صبحونه بخوریم
مادرونا : باشه بابا جون و اومدن اشپز خونه و دیدن تو صبحونه رو حاضر کرده بودی
مایکی : ( مادرونا رو گذاشت رو صندلی ) بشین من برات لقمه بگیرم بخوری
مادرونا : باشه بابا جون
مایکی : ( لقمه گرفت ) بگو عااااا
مادرونا : عاااا ( لقمرو گذاشت توی دهنش )
ات : اهمممم ( یعنی منم میخوام )
مایکی : ( تک خنده ای کرد ) مادرونا مامانت وقتی حسودی میکنه خیلی نازه
مادرونا : مامان حسود ( با خنده )
ات : باشه من حسود ، حالا برام لقمه میگیری اقا مایکی یا که خودم دست به کار بشم
مایکی : چرا که نه مآدمازل ( اروم و با لبخند ) معلوم نیست زن گرفتم یا بچه
ات : چی گفتییییی ؟
مایکی : هیچی هیچی ، گفتم دهنتو باز کن برات لقمه گرفتم ( لقمرو گذاشت دهن ات )
ات : مرسی
مایکی : خواهش میکنم ، اها راستی ات
ات : جانم
مایکی : من چند روزی نیستم
ات : مایکییی ، قرار بود تولدم رو جشن بگیریم ها ( با ناراحتی)
مادرونا : باباااا ، نرو دیگه
مایکی : نمیتونم قربونت برم ولی تا شب هستم میتونیم هر چه قدر دوست داری خوش بگذرونیم و کل وقتشو رو خوش میگذرونن و وقتش میرسه که مایکی بره
مادرونا : خدافط بابای ( با ناراحتی )
ات : خدافط عزیزم ( صورت مادرونا رو بوس میکنه )
مایکی : ( هم مادرونا هم ات رو بوس کرد ) چند روز دیگه میبینمتون
ات : باشه قربونت برم خدافظ
مایکی : خدافظ
و مایکی رفت و ات و مادرونا گرفتن خوابیدن
ویو ۵ روز بعد
صبح شده بود و قراره بود یک ساعت دیگه مایکی بیاد ات یک صبحونه عالی و بی نقص درست کرده بود و مادرونا داشت کارتون میدید که صدای در اومد
مادرونا : حتما باباست ، مامان من برم درو باز کنم ؟ لطفاااااااااااا
ات : ( تک خنده ای کرد ) باشه قربونت برم برو باز کن
و مادرونا درو باز کرد ولی چیزی که دید تعجب کرد چون .....
- ۴.۷k
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط