{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو : فرشته ( درخواستی ۲ پارتی)

سناریو : فرشته ( درخواستی ۲ پارتی)

مادرونا درو باز کرد ولی با چیزی که دید جیغش رفت هوا دید یک دونه مرد گنده با سر و صورت خونی دستشو گرفته و مادرونا گفت
مادرونا : مامانننننن ، کمکککک ( با گریه و داد )
ات : ( شنید و سریع اومد و دید مرده دست مادرونا رو گرفته ) بچمو ول کننن ( سریع مادرونا رو بغل کرد و رفت توی اتاق و درو قفل کرد و زنگ زد به مایکی ولی مایکی‌ گوشیش رو برنمیداشت

ویو مایکی

امروز تازه از معموریت اومدم پس برم کیک بگیرم تولد ات رو جشن بگیرم و رفتم شیرینی فروشی ولی دیدم هی گوشیش زنگ میخوره دیدم ات حتما نگرانم شده صبر کن جوابشو بدم
مایکی : ( گوشیو جواب داد ) جانم عشقم ؟
ات : مایکیییییییی ، کم .. ( ولی تا خواست بگه کمک صدای شکستن شیشه اومد )
مایکی : اتتتتت ، چیشدههه ؟ و مایکی سریع رفت موتورش رو روشن کرد و رفت خونه و دید در خونه بازه رفت توی اتاق و دید ات با سر خونی افتاده زمین و دشمنش که اسمش یا مادا بود بالا سر ات بود سریع با تفنگش یامادا رو کشت و به سانزو زنگ زد و دوتایی ات رو بردن

ویو شب که ات توی بیمارستان به هوش اومد
ات : مایکییی ( با جیغ از بی هوشی درامد )
مایکی : عزیزم من اینجام نگران نباش ( سریع ات رو بغل کرد )
ات : خیلی ترسیده بودم که سر بچمون بلایی بیاد ( با گریه سفت مایکی رو متقابل بغل کرد )
مایکی : هیششش ، من الان کنارتم فدات شم نگران نباش ( کله ات رو چسبوند به شونش )
ات : راستی مادرونا کجاست ؟ ( با تعجب و نگرانی )
مایکی : اون خونه خوابه و اعضا باند بالا سرشن نگران نباش فدات شم ( اروم )
ات : مرسی ( با لبخند ) ( پ ، ن : عرررررر ایزانا یکم از مایکی یاد بگیر
ایزانا : بابااا به من بدبخت چیکار داریییییی ؟
پ ، ن : ( دنپاییم رو در اوردم ) چه گوهی خوردی
ایزانا : هیچی به خدا گفتم ظرف های امروز رو خودم میشورم
ات : افرین ، قشنگ بشور )
خلاصه که فردا مایکی با مادرونا توی بیمارستان تولد ات رو گرفتن و بعدش یک هفته بعد ات از بیمارستان مرخص شد و رفت پی کار و زندگیش
دیدگاه ها (۷)

سناریو : عشق پنهان منپارت : ۳۹ هاروکا طبق معمول از خواب بیدا...

سناریو : عشق پنهان من پارت : ۴۰هاروکا درجا بیهوش شد و دیگه ه...

سناریو : فرشته ( درخواستی ۲ پارتی )موضوع : تو ات هستی که ۱۰ ...

سناریو : عشق پنهان من پارت : ۳۸هاروکا اومد داخل و همه چیز رو...

مایکی گفت منظورت چیه تاکه تاکه آهی کشید و گفتاون هم مثل من م...

سناریو توکیو ریونجرز(انزجار وسواسی)پارت۵[🔞هنتای هستش اگه جنب...

ŝŧŗãŋğë Ł♥VƲ⁰همون موقع ریندو از شدت عصبانیت مجبور شد با ارن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط