{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سکوت پیست

سکوت پیست

Part:⁷⁶

_چرا نمیخوای زنده بمونی؟
تو چی کم داری مگه هاا
توی همه این سال ها توی ناز و نعمت کنار پدرت بزرگ شدی طوری تظاهر نکن که انکار خیلی بدبختی(بچم با خودش درگیره🦦)

+هیچ وقت کسی رو از روی ظاهر قضاوت نکن

چیزی نگفتم و فقط نگاهش کردم که بی توجه بهم روی زمین دراز کشید و چشاش رو بست

خواستم پاشم و برم بیرون که دستم توسط دستش کشیده شد

+می.. میشه نری؟

_الان توقع داری پیشت بمونم؟

+میترسم

با این حرفش یاد اون شبی که بردمش عمارت شخصی خودم افتادم

اون شبی که گذاشتمش توی اتاق تا استراحت کنه اما اون دستمو مثل همین الان گرفت و گفت میترسم
از تاریکی میترسه

_برام مهم نیست

اینو گفتم و بدون معطلی از زیر زمین بیرون رفتم

توی حیاط زیر یکی از درخت ها نشستم و به تنه درخت تکیه دادم و نگاهم رو به اسمون دوختم

مری عوض شده بود
اون دختری نبود که بار اول توی پیست دیدم
ترسو و ضعیف شده بود
شاید اگه کسی از نقطه ضعف هاش استفاده کنه ضعیف و شکننده میشه

دو دل بودم
نمیدونستم کاری که دارم میکنم درسته یا نه ولی مطمئنم که باید انتقام مرگ پدرم رو از اون حروم زا..ده بگیرم

شاید مری همون هیوا باشه و با انتقام گرفتن از اون عوضی بتونم هیوا رو هم به دست بیارم

نگاهی به ساعت انداختم
روی یک بود
پاشدم و به سمت در رفتم که با صدای گریه ای متوقف شدم

از انباری میومد
جلو تر رفتم تا صدا رو بهتر بشنوم

″ن.. نترس مری فقط سعی کن بخوابی اینطوری زود صبح میشه و دیگه اینجا تاریک نیست″

″م.. من نمی.. ترسم″

با شنیدن چیزایی که به خودش میگفت لحظه ای دلم به حالش سوخت
۲۰ سالش بود اما شبیه ی بچه دو ساله رفتار میکرد

گفت نمیترسم ولی لرزش صداش چیز دیگه ای میگفت
نفس عمیقی کشیدم
نمیخواستم صدای گریه اش و دلداری دادن به خودش توی این وضعیت رو بشنوم

چون میترسیدم برم و از اون انباری بیارمش بیرون پس از اونجا دور شدم و رفتم توی عمارت...
دیدگاه ها (۱۲)

بانوم حمایت شه💆🏻‍♀️💕@mmanmmanimmmanmmani

سکوت پیستPart:⁷⁵نگاهمو به چشماش دوختم که دوباره اون حس لعنتی...

سکوت پیستPart:⁷⁴(ویو جونگ کوک،زمان حال)آخرای شب بود وتصمیم گ...

سکوت پیستPart:⁵⁹(ویو جونگ کوک)توی ماشین نشسته بودیم و داشتیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط