سکوت پیست
سکوت پیست
Part:⁷⁴
(ویو جونگ کوک،زمان حال)
آخرای شب بود وتصمیم گرفتم برم ی سری به مری بزنم
از اتاقم بیرون اومدم و رفتم به سمت حیاط
از پله ها پایین رفتم و جلوی در زیر زمین ایستادم
دستمو روی دستگیره در گذاشتم و درو آروم باز کردم
همه جا خیلی تاریک بود و چیزی نمیتونستم ببینم
زیر زمین لامپی نداشت و فقط صبح ها از پنجره کوچیکی که فقط اندازه سر ی آدم بود نور میومد
چراغ قوه گوشیم رو روشن کردم و سمت جایی که مری بود گرفتم که چشمم به بدن بی جونش افتاد
یجوری خوابیده بود ی لحظه فکر کردم نفس نمیکشه
جلو تر رفتم و بازم جلوش روی زانو هام نشستم
سینی غذا خالی بود و همه غذا هاش رو خورده بود
نگاهم رفت سمت صورتش
موهای بلندو مشکیش جلوی صورتش بودن و نمیتونستم صورتش رو واضح ببینم
دستممو جلو بردم و موهاش رو کنار زدم
چهرش توی این وضعیت مثل ی جوجه تنها بود که هیچ سر پناهی نداره و بین ی گله گرگ گیر افتاده
همینجور زل زده بودم بهش که کم کم بخاطر نور گوشی چشم هاشو باز کرد
چند لحظه بدون هیچ حرکتی فقط نگاهم کرد تا ویندوزش بالا بیاد وبعد سریع پاشد و با ترس زل زد توی چشمام
_نترس کاری باهات ندارم(آروم)
چیزی نگفت و فقط نگام کرد
توی این سکوت میتونستم بن وضوح صدای ضربان تند قلبش رو بشنوم
جلو تر رفتم و کنارش به دیوار تکیه دادم و پاهامو بر خلاف اون که توی شکمش جمع کرده بود روی دراز کردم
+چ... چرا اومدی این.. اینجا؟
_خونه خودمه و هرجایی دوست داشته باشم میتونم برم
نگاهمو به چشماش دوختم که دوباره اون حس لعنتی سراغم اومد
اون حسی که بهم میگفت مری هیواست!
Part:⁷⁴
(ویو جونگ کوک،زمان حال)
آخرای شب بود وتصمیم گرفتم برم ی سری به مری بزنم
از اتاقم بیرون اومدم و رفتم به سمت حیاط
از پله ها پایین رفتم و جلوی در زیر زمین ایستادم
دستمو روی دستگیره در گذاشتم و درو آروم باز کردم
همه جا خیلی تاریک بود و چیزی نمیتونستم ببینم
زیر زمین لامپی نداشت و فقط صبح ها از پنجره کوچیکی که فقط اندازه سر ی آدم بود نور میومد
چراغ قوه گوشیم رو روشن کردم و سمت جایی که مری بود گرفتم که چشمم به بدن بی جونش افتاد
یجوری خوابیده بود ی لحظه فکر کردم نفس نمیکشه
جلو تر رفتم و بازم جلوش روی زانو هام نشستم
سینی غذا خالی بود و همه غذا هاش رو خورده بود
نگاهم رفت سمت صورتش
موهای بلندو مشکیش جلوی صورتش بودن و نمیتونستم صورتش رو واضح ببینم
دستممو جلو بردم و موهاش رو کنار زدم
چهرش توی این وضعیت مثل ی جوجه تنها بود که هیچ سر پناهی نداره و بین ی گله گرگ گیر افتاده
همینجور زل زده بودم بهش که کم کم بخاطر نور گوشی چشم هاشو باز کرد
چند لحظه بدون هیچ حرکتی فقط نگاهم کرد تا ویندوزش بالا بیاد وبعد سریع پاشد و با ترس زل زد توی چشمام
_نترس کاری باهات ندارم(آروم)
چیزی نگفت و فقط نگام کرد
توی این سکوت میتونستم بن وضوح صدای ضربان تند قلبش رو بشنوم
جلو تر رفتم و کنارش به دیوار تکیه دادم و پاهامو بر خلاف اون که توی شکمش جمع کرده بود روی دراز کردم
+چ... چرا اومدی این.. اینجا؟
_خونه خودمه و هرجایی دوست داشته باشم میتونم برم
نگاهمو به چشماش دوختم که دوباره اون حس لعنتی سراغم اومد
اون حسی که بهم میگفت مری هیواست!
- ۱.۳k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط