{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

::

::
من عاشق چشمت شدم ، نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو ، نه آتشی و نه گِلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر
چیزی در آنسوی یقین شاید کمی هم کیش تر
آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود
دیگر فقط تصویر من در مردمکهای تو بود…
دیدگاه ها (۸)

لذت دنیا...داشتن کسی ستکه دوست داشتن را بلد است.به همین سادگ...

بالاخره یاد می گیریاز یک دوستت دارمِ ساده، برای دلت یک خیالِ...

چراغی در دستچراغی در دلمزنگار روحم را صیقل می دهمآینه ای برا...

آهای مسافر خسته من ، دستت را بگذار بر روی دل منمیبینی که من ...

عهد خونین و گل رزpart: 4 ...

هم اتاقی قدیمی -پارت-۳۳

Part7عشق به طعم دردو یکی از خوردهاش به پام رفت باپای لنگو رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط