{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عهد خونین و گل رز

عهد خونین و گل رز

part: 4

آن شب، در حین شام، تهیونگ با نگاهی عمیق به ا.ت گفت:

_ ا.ت... می‌دونم این ازدواج اجباری بود و از من متنفر بودی

ا.ت سریع پاسخ داد:

_ من از شما متنفر نبودم، فقط می‌ترسیدم. از دنیایی که نمی‌شناختم

تهیونگ کمی مکث کرد.

_ من... من سعی کردم ازت محافظت کنم. درسته که زندگی من پر از خطره، اما... نمی‌خواستم تو هم درگیرش بشی

ا.ت با صداقت گفت:

شاید اولش از روی ترس بود، اما حالا... حالا دیگه نمی‌ترسم. من می‌خوام کنارت باشم، تهیونگ

تهیونگ چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید

_ تو... تو چی می‌گی؟"

_ می‌گم... می‌گم من عاشق شدم

ا.ت با شجاعت در چشمانش نگاه کرد

_ من عاشق مردی شدم که پشت اون چهره سخت پنهان شده. عاشق مردی شدم که وقتی خطر منو تهدید می‌کرد، سپر بلای من شد. عاشق تهیونگی شدم که الان داره به گل‌های رز مادرش نگاه می‌کنه و حسرت می‌خوره................


ببخشید دیر شد کار زیادی داشتم 😔
دیدگاه ها (۰)

عهد خونین و گل رزpart: 5 ...

عهد خونین و گل رزpart: 3 ...

عهد خونین و گل رزpart: 2 ...

پارت ۱۶: عمو های من مافیان

پارت ۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط