playmate p
#playmate p⁶⁹
●○عمارت جئون ساعت ۲:۳۰ نیمه شب "راوی":
کوک تهیونگ به سمت اتاق کارش برد که درست رو به روی اتاق خودش بود تهیونگ ناگهان نگاهش به ات افتاد با چهره غرق خواب ات لبخند ریزی مهمون اون صورت سرد و چشمای خونیش شد
کوک:میشنوم.
تهیونگ:(قضیه سه جون و جنی رو کامل برای کوک تعریف کرد)
کوک: سر حماقت تو سرِ کودن بازی های تو خواهر من باید توان پس بده؟ ارههه (عربده)
کوک:میدونی میدونی اگر یه دقیقه دیر تر میرسیدیم بیمارستان اگر گلوله یکم این ور تر خطا میرفت الان...الان....
*یهو صدای ات از اتاق بلند شد که تو خواب اسم کوک و صدا میزد کوک نگاهی به بیرون انداخت و از اتاق خارج شد
کوک:جانم ات تشنته؟ چی میخای
ات:...
کوک:بیا این یه لیوان اب و بخور
ات:کجا بودی؟
کوک:...
کوک:تو ... تو اتاق کار بودم داشتم یسری چیزارو چک میکردم
ات:نرو دیگه دیر وقته بیا بخواب
کوک:....
*کوک بغل ات دراز کشید تا بهش اطمینان بده نمیره و هست چه کسی باورش میشد جئون ات قصه ما همون تنها دختر مافیای اوراسیا شب جز بغل برادرش جایی خوابش نمیبرد همون کسی که مقصر ریخته شدن خون هزارن نفر بود کسی که با شنیدن اسمش هرکسی سر جاش خشکش میزد همون کسی که هر روز نقاب سردشو به چهره میزد تنها به یه نفر وابسته بود تنها به یه نفر اهمیت میداد تنها به یه نفر لبخند میزد و تنها جونشو برای یه نفر فدا میکرد که اون برادرش جئون جونگکوک بود ....
کوک بعد از ۵ مین دید که ات خوابش برده و از اتاق خارج شد
تهیونگ تماشا کننده این صحنه بود
تهیونگ:هنوزم عادت داره ... جایی جز بغل کوک خوابش نمیبره....(بزای یک ثانیه چشماش لبخند زد )
کوک:...
تهیونگ:باید یه کاری کنیم
کوک: چطوری روت میشه کیم؟با خودت فکر میکنی؟ اره؟(جدی و با اخم)
تهیونگ: اگر با خودم فکر نمیکردم الان اینجا نبودم
کوک:چرا باید جون ات دائم به خاطر تو در خطر باشه؟
یهو از کجا پیدات شد؟
کوک:از وقتی پیدات شده...(حرفشو خورد وقت بحث نبود پای ات وسط بود)
تهیونگ:باید خبر پخش کنیم که تو برای یه معامله رفتی لاسوگاس
کوک:که چی؟
تهیونگ:واستا...اینی که میخام بگم و خوب گوش کن و جوش نیار
کوک:....
تهیونگ: به مدت چند هفته ات باید بیاد عمارت من
کوک:(خنده ای تو گلو زد از اون پوز خند های عصبی که بعدش.... صدای خنده هاش بلند شد و ابرو هاشو داد بالا و به حالت حدی اش برگشت)
کوک:جوک جالبی بود
تهیونگ:اگر جون ات برات مهمه باید بپذیری.
کوک:زده به سرت اره؟ هموز عین تو اونقدر احمق نشدم که ات و بفرستم لونه زنبور
تهیونگ:اونا میدونن که ات پیش توعه پس احتمال حمله به تو به این عمارت ۱۰۰ عه باید وانمود کنی رفتی امریکا و ات تو عمارت تنهاس تا سه جون و گیر بندازی
کوک:....
*حرفای تهیونگ ایده اش منطقی بود اما نمیتونست اجازه بده خواهرش با کیم هم خونه بشه اونم برای چند هفته
کوک:ات تازه امشب مراخص شده .... بعدشم اون یه درصد ام نمیپذیره حتی منم اینم پیشنهاد و قبول نکردم(جدی و عصبی)
تهیونگ:به نفعه اتِ میفهمی؟
کوک: نمیتونم اجازه بدم تنها بیاد تو عمارت تو چی تو سرت میگذره کیم؟
تهیونگ:قسم میخورم هیچی هرچند تا بادیگارد میخای باهاش بفرست هرچی خدمه داری آجوما رو بفرست
کوک:نمیتونم باورت کنم خودتو بزار جای من میزاشتی خواهرت با پای خودش بیاد تو دهن شیر؟(عصبی)
تهیونگ:تو اگر خیلی حواست به ات بود اون شب ...
●○عمارت جئون ساعت ۲:۳۰ نیمه شب "راوی":
کوک تهیونگ به سمت اتاق کارش برد که درست رو به روی اتاق خودش بود تهیونگ ناگهان نگاهش به ات افتاد با چهره غرق خواب ات لبخند ریزی مهمون اون صورت سرد و چشمای خونیش شد
کوک:میشنوم.
تهیونگ:(قضیه سه جون و جنی رو کامل برای کوک تعریف کرد)
کوک: سر حماقت تو سرِ کودن بازی های تو خواهر من باید توان پس بده؟ ارههه (عربده)
کوک:میدونی میدونی اگر یه دقیقه دیر تر میرسیدیم بیمارستان اگر گلوله یکم این ور تر خطا میرفت الان...الان....
*یهو صدای ات از اتاق بلند شد که تو خواب اسم کوک و صدا میزد کوک نگاهی به بیرون انداخت و از اتاق خارج شد
کوک:جانم ات تشنته؟ چی میخای
ات:...
کوک:بیا این یه لیوان اب و بخور
ات:کجا بودی؟
کوک:...
کوک:تو ... تو اتاق کار بودم داشتم یسری چیزارو چک میکردم
ات:نرو دیگه دیر وقته بیا بخواب
کوک:....
*کوک بغل ات دراز کشید تا بهش اطمینان بده نمیره و هست چه کسی باورش میشد جئون ات قصه ما همون تنها دختر مافیای اوراسیا شب جز بغل برادرش جایی خوابش نمیبرد همون کسی که مقصر ریخته شدن خون هزارن نفر بود کسی که با شنیدن اسمش هرکسی سر جاش خشکش میزد همون کسی که هر روز نقاب سردشو به چهره میزد تنها به یه نفر وابسته بود تنها به یه نفر اهمیت میداد تنها به یه نفر لبخند میزد و تنها جونشو برای یه نفر فدا میکرد که اون برادرش جئون جونگکوک بود ....
کوک بعد از ۵ مین دید که ات خوابش برده و از اتاق خارج شد
تهیونگ تماشا کننده این صحنه بود
تهیونگ:هنوزم عادت داره ... جایی جز بغل کوک خوابش نمیبره....(بزای یک ثانیه چشماش لبخند زد )
کوک:...
تهیونگ:باید یه کاری کنیم
کوک: چطوری روت میشه کیم؟با خودت فکر میکنی؟ اره؟(جدی و با اخم)
تهیونگ: اگر با خودم فکر نمیکردم الان اینجا نبودم
کوک:چرا باید جون ات دائم به خاطر تو در خطر باشه؟
یهو از کجا پیدات شد؟
کوک:از وقتی پیدات شده...(حرفشو خورد وقت بحث نبود پای ات وسط بود)
تهیونگ:باید خبر پخش کنیم که تو برای یه معامله رفتی لاسوگاس
کوک:که چی؟
تهیونگ:واستا...اینی که میخام بگم و خوب گوش کن و جوش نیار
کوک:....
تهیونگ: به مدت چند هفته ات باید بیاد عمارت من
کوک:(خنده ای تو گلو زد از اون پوز خند های عصبی که بعدش.... صدای خنده هاش بلند شد و ابرو هاشو داد بالا و به حالت حدی اش برگشت)
کوک:جوک جالبی بود
تهیونگ:اگر جون ات برات مهمه باید بپذیری.
کوک:زده به سرت اره؟ هموز عین تو اونقدر احمق نشدم که ات و بفرستم لونه زنبور
تهیونگ:اونا میدونن که ات پیش توعه پس احتمال حمله به تو به این عمارت ۱۰۰ عه باید وانمود کنی رفتی امریکا و ات تو عمارت تنهاس تا سه جون و گیر بندازی
کوک:....
*حرفای تهیونگ ایده اش منطقی بود اما نمیتونست اجازه بده خواهرش با کیم هم خونه بشه اونم برای چند هفته
کوک:ات تازه امشب مراخص شده .... بعدشم اون یه درصد ام نمیپذیره حتی منم اینم پیشنهاد و قبول نکردم(جدی و عصبی)
تهیونگ:به نفعه اتِ میفهمی؟
کوک: نمیتونم اجازه بدم تنها بیاد تو عمارت تو چی تو سرت میگذره کیم؟
تهیونگ:قسم میخورم هیچی هرچند تا بادیگارد میخای باهاش بفرست هرچی خدمه داری آجوما رو بفرست
کوک:نمیتونم باورت کنم خودتو بزار جای من میزاشتی خواهرت با پای خودش بیاد تو دهن شیر؟(عصبی)
تهیونگ:تو اگر خیلی حواست به ات بود اون شب ...
- ۵.۲k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط