دانشگاه وانیلی
دانشگاه وانیلی
فیک تهکوک /پارت۴۷
تهیونگ : آقایی یون ؟؟؟؟
آقای یون : (بینیش رو از درد گرفته بود و سعی میکرد بلند بشه)
تهیونگ : اوخ ببخشید فکر نمیکردم شما باشین
آقا یون : بسه ! بیشتر از دو ساعته اینجایی باید برگردی بیمارستان
تهیونگ : اگه من مریضم و باید بستری شم . کی الان دماغتو آورده پایین
آقای یون : این اصلا مهم نیست . منن کار ندارم اینجا کجاست و قصدشون چیه . تو باید برگردی
《جونگ کوک که دید آقای یون و تهیونگ درحال جَر و بحث کردنن . آروم از تهیونگ دور شد و سعی کرد توجه تهیونگ رو جلب نکنه. ولی مثل اینکه بدشانسی آورد دقیقا زمانی که پاش رفت روی یه چوب خشک》
جونگ کوک : اَهه گندش بزنن (زمزمه وار)
تهیونگ : داشتی چیکار میکردی کوک ؟ (به سمت جونگ کوک قدم برداشت)
《جونگ کوک دوباره گیرش نمیوفتاد قبل از اینکه دست تهیونگ بهش بخوره پا به فرار گذاشت از بین پیچ و خم جاده ها گذشت تا به یه جنگل رسید . دو و اطرافش رو نگاه کرد تا جایی برای قایم شدن پیدا کنه . تهیونگ داشت پشت سرش میومد . و جونگ کوک همینطور از بین شاخ برگا میگذشت . حواسش به جلو نبود پاش به یه سنگ گیر کرد و خورد زمین تهیونگ داشت بهش میرسید پس سریع بلند شد و بدون توجه به درد پاش شروع به دویدن کرد . بعد از حدود نیم ساعت تعقیب و گریز تهیونگ . کوک رو گم کرد نمیدونست کجای جنگل رو بگرده و کوکی کوچولو پشت کدوم درخت قایم شده》
تهیونگ : لعنتی..(زمزمهوار).. هییی جونگگ کوکک . من کاریت ندارمم کوک .. فقط میخوام باهات حرف بزنم همین (اینا با صدای بلند گفت تا شاید جونگ کوک بشنوه)
《جونگ کوک که پشت درختی نزدیک تهیونگ قایم شده بود و سعی میکرد صداش در نیاد به تک تک حرفاش گوش داد》
تهیونگ : آهه کوککک ماجرایی سانیی خیلی طولانیهه طولانی تر از چیزی که توی این یه شب واست تعریف کرده (با صدای بلند)
تهیونگ : بیا بیرون کوک . میدونم همینجاهایی . کاریت ندارم من جدی میگم قول میدم فقط میخوام باهات حرف بزنم
《جونگ کوک آروم از پشت درخت اومد بیرون و رو به روی تهیونگ قرار گرفت》
تهیونگ : پس اینجا بودی وانیل
جونگ کوک : حرفتو بزن ...
تهیونگ : ببین سانی یه دروغ گوی به تمام معناست . سره یه ماجرای قدیمی میخواد از من انتقام بگیره . و اون ماجرا اون چیزی نبود که واسه تو تعریف کرد . آره سانی دوستدخترم بود منم دوسش داشتم ولی . اون هیچ وقت به هیچ چیز پایبند نبود ..
جونگ کوک : چطور باور کنم ؟ چطور باور کنم راست میگی کیم تهیونگ ؟؟
ادامه دارد
《دخترا پیج قبلیم تازه داشت راه میوفتاد که دوباره مسدود شد .. شرط های پارت بعدی دیگه لایک و کامنت اینا نیست . بجاش آمار پیج رو بالاتر ببرید . به ازای هر دونفری که به پیج اضاف میشه پارت دانشگاه وانیلی .. و یه پارت از درخواستیا میزارم》
فیک تهکوک /پارت۴۷
تهیونگ : آقایی یون ؟؟؟؟
آقای یون : (بینیش رو از درد گرفته بود و سعی میکرد بلند بشه)
تهیونگ : اوخ ببخشید فکر نمیکردم شما باشین
آقا یون : بسه ! بیشتر از دو ساعته اینجایی باید برگردی بیمارستان
تهیونگ : اگه من مریضم و باید بستری شم . کی الان دماغتو آورده پایین
آقای یون : این اصلا مهم نیست . منن کار ندارم اینجا کجاست و قصدشون چیه . تو باید برگردی
《جونگ کوک که دید آقای یون و تهیونگ درحال جَر و بحث کردنن . آروم از تهیونگ دور شد و سعی کرد توجه تهیونگ رو جلب نکنه. ولی مثل اینکه بدشانسی آورد دقیقا زمانی که پاش رفت روی یه چوب خشک》
جونگ کوک : اَهه گندش بزنن (زمزمه وار)
تهیونگ : داشتی چیکار میکردی کوک ؟ (به سمت جونگ کوک قدم برداشت)
《جونگ کوک دوباره گیرش نمیوفتاد قبل از اینکه دست تهیونگ بهش بخوره پا به فرار گذاشت از بین پیچ و خم جاده ها گذشت تا به یه جنگل رسید . دو و اطرافش رو نگاه کرد تا جایی برای قایم شدن پیدا کنه . تهیونگ داشت پشت سرش میومد . و جونگ کوک همینطور از بین شاخ برگا میگذشت . حواسش به جلو نبود پاش به یه سنگ گیر کرد و خورد زمین تهیونگ داشت بهش میرسید پس سریع بلند شد و بدون توجه به درد پاش شروع به دویدن کرد . بعد از حدود نیم ساعت تعقیب و گریز تهیونگ . کوک رو گم کرد نمیدونست کجای جنگل رو بگرده و کوکی کوچولو پشت کدوم درخت قایم شده》
تهیونگ : لعنتی..(زمزمهوار).. هییی جونگگ کوکک . من کاریت ندارمم کوک .. فقط میخوام باهات حرف بزنم همین (اینا با صدای بلند گفت تا شاید جونگ کوک بشنوه)
《جونگ کوک که پشت درختی نزدیک تهیونگ قایم شده بود و سعی میکرد صداش در نیاد به تک تک حرفاش گوش داد》
تهیونگ : آهه کوککک ماجرایی سانیی خیلی طولانیهه طولانی تر از چیزی که توی این یه شب واست تعریف کرده (با صدای بلند)
تهیونگ : بیا بیرون کوک . میدونم همینجاهایی . کاریت ندارم من جدی میگم قول میدم فقط میخوام باهات حرف بزنم
《جونگ کوک آروم از پشت درخت اومد بیرون و رو به روی تهیونگ قرار گرفت》
تهیونگ : پس اینجا بودی وانیل
جونگ کوک : حرفتو بزن ...
تهیونگ : ببین سانی یه دروغ گوی به تمام معناست . سره یه ماجرای قدیمی میخواد از من انتقام بگیره . و اون ماجرا اون چیزی نبود که واسه تو تعریف کرد . آره سانی دوستدخترم بود منم دوسش داشتم ولی . اون هیچ وقت به هیچ چیز پایبند نبود ..
جونگ کوک : چطور باور کنم ؟ چطور باور کنم راست میگی کیم تهیونگ ؟؟
ادامه دارد
《دخترا پیج قبلیم تازه داشت راه میوفتاد که دوباره مسدود شد .. شرط های پارت بعدی دیگه لایک و کامنت اینا نیست . بجاش آمار پیج رو بالاتر ببرید . به ازای هر دونفری که به پیج اضاف میشه پارت دانشگاه وانیلی .. و یه پارت از درخواستیا میزارم》
- ۱.۷k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط