چند پارتی از جیمین
چند پارتی از جیمین
Lie
پارت دوم
میگفتند نور صحنه گرم است.
اما برای جیمین،
نور همیشه سرد بود.
مثل چراغ اتاق عمل.
مثل چیزی که قرار است تو را بینقص نشان دهد،
حتی اگر از درون در حال مردن باشی.
ساعت سه صبح بود.
خوابگاه ساکت.
همه خواب بودند.
او جلوی آینه ایستاده بود.
نه برای تمرین.
نه برای رقص.
فقط… نگاه میکرد.
چند دقیقه.
یا شاید چند ساعت.
زمان دیگر معنی نداشت.
با انگشت، استخوان ترقوهاش را لمس کرد.
پوست نازکتر از قبل بود.
آرام زیر لب گفت: «هنوز کافی نیست.»
این جمله مثل سایه دنبالش میآمد.
از روزهای کارآموزی.
از اولین تست دوربین.
از اولین کامنتهای مردم.
کافی نیست.
همیشه فکر میکرد اگر خودش را کوچکتر کند، سبکتر، لاغرتر، بینقصتر، دوستداشتنیتر میشود.
پس خودش را کم کرد.
کم و کمتر.
غذا.
خواب.
خندههای واقعی.
همه را حذف کرد.
و جایش لبخند گذاشت.
یک لبخند حرفهای.
وقتی Lie را ضبط میکرد،
تهیهکننده گفته بود:
«احساست رو بده بیرون. واقعی بخون.»
و او فقط به این فکر کرده بود:
اگه واقعی بخونم… میفهمن چقدر شکستهام.
اما وقتی میکروفن روشن شد،
صدا خودش بیرون آمد.
لرزون.
زخمی.
انگار کسی داشت از ته چاه فریاد میزد.
بعد از ضبط، همه گفتند: «واو، چقدر احساسی بود.»
او فقط لبخند زد.
کاش میدانستند این «احساس»،
بازیگری نبود.
اعتراف بود.
آن شب دوباره همان خواب را دید.
روی صحنه ایستاده بود.
نورها روشن.
اما تماشاگرها صورت نداشتند.
همه سفید.
خالی.
فقط نگاه میکردند.
بدون تشویق.
بدون صدا.
یکی از آنها گفت: «کاملتر باش.»
یکی دیگر: «زیباتر.»
یکی: «اشتباه نکن.»
صداها زیاد شدند.
بلندتر.
بلندتر.
تا جایی که گوشهایش درد گرفت.
فریاد زد: «دارم تلاش میکنم!»
اما صدا از گلویش بیرون نیامد.
هیچ صدایی.
مثل اینکه وجود نداشت.
پشت صحنه دوید.
اما راهروها بیانتها بودند.
درها باز نمیشدند.
روی هر در فقط یک کلمه نوشته شده بود:
Lie
Lie
Lie
Lie
هر دری را که باز میکرد،
خودش آنجا بود.
یک جیمین که لبخند میزد.
یک جیمین که گریه میکرد.
یک جیمین که میرقصید تا بیهوش شود.
یک جیمین که به زمین خیره شده بود و تکان نمیخورد.
هیچکدامش واقعی نبودند.
یا شاید…
همهشان بودند.
آخرین در را باز کرد.
اتاق تاریک بود.
نسخهای از خودش گوشهای نشسته بود.
زانوها بغل.
چشمها قرمز.
آرام گفت: «خستهام.»
جیمین جلو رفت.
کنارش نشست.
— «بلند شو. باید بریم. اجرا داریم.»
— «نمیخوام.»
— «باید.»
— «اگه نرم چی؟»
سکوت.
برای اولین بار، جوابی نداشت.
آن نسخه آرام گفت: «اگه یه روز لبخند نزنیم چی میشه؟
اگه یه روز کامل نباشیم چی؟
اگه بذاریم ببینن درد داریم چی؟»
جیمین زمزمه کرد: «اونوقت… شاید دیگه دوستمون نداشته باشن.»
نسخه لبخند تلخی زد.
— «پس ما هیچوقت دوست داشته نشدیم. فقط نقشمون رو دوست داشتن.»
وقتی بیدار شد، صورتش خیس بود.
آفتاب بالا آمده بود.
برنامهی تمرین داشت.
پیامهای اعضا توی گوشیاش بود: «بیداری؟»
«میای؟»
چند ثانیه به سقف خیره شد.
خیلی خسته بود.
نه خستگی بدن.
خستگی روح.
انگار سالها دویده بود
و خط پایانی وجود نداشت.
به آینه نگاه کرد.
لبخند تمرینیاش را زد.
همان لبخند همیشگی.
بینقص.
زیبا.
دروغ.
آرام گفت: «فقط امروز هم… دوام بیار.»
اما صدایی از درونش جواب داد:
«تا کی؟»
و این بار…
هیچ جوابی نداشت.
ادامه دارد.....
Lie
پارت دوم
میگفتند نور صحنه گرم است.
اما برای جیمین،
نور همیشه سرد بود.
مثل چراغ اتاق عمل.
مثل چیزی که قرار است تو را بینقص نشان دهد،
حتی اگر از درون در حال مردن باشی.
ساعت سه صبح بود.
خوابگاه ساکت.
همه خواب بودند.
او جلوی آینه ایستاده بود.
نه برای تمرین.
نه برای رقص.
فقط… نگاه میکرد.
چند دقیقه.
یا شاید چند ساعت.
زمان دیگر معنی نداشت.
با انگشت، استخوان ترقوهاش را لمس کرد.
پوست نازکتر از قبل بود.
آرام زیر لب گفت: «هنوز کافی نیست.»
این جمله مثل سایه دنبالش میآمد.
از روزهای کارآموزی.
از اولین تست دوربین.
از اولین کامنتهای مردم.
کافی نیست.
همیشه فکر میکرد اگر خودش را کوچکتر کند، سبکتر، لاغرتر، بینقصتر، دوستداشتنیتر میشود.
پس خودش را کم کرد.
کم و کمتر.
غذا.
خواب.
خندههای واقعی.
همه را حذف کرد.
و جایش لبخند گذاشت.
یک لبخند حرفهای.
وقتی Lie را ضبط میکرد،
تهیهکننده گفته بود:
«احساست رو بده بیرون. واقعی بخون.»
و او فقط به این فکر کرده بود:
اگه واقعی بخونم… میفهمن چقدر شکستهام.
اما وقتی میکروفن روشن شد،
صدا خودش بیرون آمد.
لرزون.
زخمی.
انگار کسی داشت از ته چاه فریاد میزد.
بعد از ضبط، همه گفتند: «واو، چقدر احساسی بود.»
او فقط لبخند زد.
کاش میدانستند این «احساس»،
بازیگری نبود.
اعتراف بود.
آن شب دوباره همان خواب را دید.
روی صحنه ایستاده بود.
نورها روشن.
اما تماشاگرها صورت نداشتند.
همه سفید.
خالی.
فقط نگاه میکردند.
بدون تشویق.
بدون صدا.
یکی از آنها گفت: «کاملتر باش.»
یکی دیگر: «زیباتر.»
یکی: «اشتباه نکن.»
صداها زیاد شدند.
بلندتر.
بلندتر.
تا جایی که گوشهایش درد گرفت.
فریاد زد: «دارم تلاش میکنم!»
اما صدا از گلویش بیرون نیامد.
هیچ صدایی.
مثل اینکه وجود نداشت.
پشت صحنه دوید.
اما راهروها بیانتها بودند.
درها باز نمیشدند.
روی هر در فقط یک کلمه نوشته شده بود:
Lie
Lie
Lie
Lie
هر دری را که باز میکرد،
خودش آنجا بود.
یک جیمین که لبخند میزد.
یک جیمین که گریه میکرد.
یک جیمین که میرقصید تا بیهوش شود.
یک جیمین که به زمین خیره شده بود و تکان نمیخورد.
هیچکدامش واقعی نبودند.
یا شاید…
همهشان بودند.
آخرین در را باز کرد.
اتاق تاریک بود.
نسخهای از خودش گوشهای نشسته بود.
زانوها بغل.
چشمها قرمز.
آرام گفت: «خستهام.»
جیمین جلو رفت.
کنارش نشست.
— «بلند شو. باید بریم. اجرا داریم.»
— «نمیخوام.»
— «باید.»
— «اگه نرم چی؟»
سکوت.
برای اولین بار، جوابی نداشت.
آن نسخه آرام گفت: «اگه یه روز لبخند نزنیم چی میشه؟
اگه یه روز کامل نباشیم چی؟
اگه بذاریم ببینن درد داریم چی؟»
جیمین زمزمه کرد: «اونوقت… شاید دیگه دوستمون نداشته باشن.»
نسخه لبخند تلخی زد.
— «پس ما هیچوقت دوست داشته نشدیم. فقط نقشمون رو دوست داشتن.»
وقتی بیدار شد، صورتش خیس بود.
آفتاب بالا آمده بود.
برنامهی تمرین داشت.
پیامهای اعضا توی گوشیاش بود: «بیداری؟»
«میای؟»
چند ثانیه به سقف خیره شد.
خیلی خسته بود.
نه خستگی بدن.
خستگی روح.
انگار سالها دویده بود
و خط پایانی وجود نداشت.
به آینه نگاه کرد.
لبخند تمرینیاش را زد.
همان لبخند همیشگی.
بینقص.
زیبا.
دروغ.
آرام گفت: «فقط امروز هم… دوام بیار.»
اما صدایی از درونش جواب داد:
«تا کی؟»
و این بار…
هیچ جوابی نداشت.
ادامه دارد.....
- ۹۷۳
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط