تکپارتی جیمین

تکپارتی جیمین

who


باران آرام می‌بارید؛ نه آن‌قدر شدید که فرار کنی، نه آن‌قدر کم که نادیده‌اش بگیری.

او زیر نور کم‌رنگ چراغ خیابان ایستاده بود، دست‌هایش در جیب پالتوی مشکی، نگاهش گره‌خورده به بازتاب خودش روی آسفالت خیس.

احساس می‌کرد چیزی درونش کم است، اما نمی‌دانست چی… یا چه کسی.
مدت‌ها بود این سؤال مثل یک زمزمه در ذهنش تکرار می‌شد:

«تو کی هستی؟»

نه فقط خطاب به دیگران؛
بیشتر از همه، خطاب به خودش.

او آدمی بود که همه دوستش داشتند، اما خودش مطمئن نبود چرا.

می‌خندید، می‌درخشید، روی صحنه می‌درخشید، اما شب‌ها که چراغ‌ها خاموش می‌شد، تنها می‌ماند با صدایی در سرش که مدام می‌پرسید:

«آدم‌ها عاشق کدوم نسخه از تو شدن؟»

آن شب، دوباره خوابش را دید.

همیشه خواب از یک جا شروع می‌شد:
یک راهرو بلند، دیوارهای سفید، بی‌پنجره.
و در انتها… یک در.

وقتی در را باز می‌کرد، او آن‌جا بود.
چهره‌اش واضح نبود؛ انگار مه نرمی دورش را گرفته بود.
اما حضورش…
گرم، آشنا، خطرناک.

— «بالاخره اومدی.»

صدا مثل خاطره‌ای قدیمی در گوشش می‌پیچید.
او می‌خواست جلو برود، اما پاهایش سنگین می‌شد.

— «تو کی هستی؟»

سؤال همیشه همین بود.
و جواب همیشه یک لبخند.

— «مهم‌تر از همه اینه… تو بدونی کی هستی.»

هر بار که می‌خواست دستش را بگیرد، خواب می‌شکست.

در بیداری، همه‌چیز ادامه داشت.
تمرین، نور، تشویق، لبخندهای حرفه‌ای.
اما چیزی درونش ترک برداشته بود.
شروع کرد به نوشتن.
نه شعر، نه ترانه
اعتراف.

نوشت از ترسِ دیده نشدن.
از این‌که شاید همه عاشق تصویری باشند که خودش هم دیگر به آن باور ندارد.
نوشت از کسی که هر شب در خواب می‌دید، کسی که انگار تمام سؤال‌هایش را بلد بود.
و کم‌کم فهمید:

آن چهره‌ی مه‌آلود، شاید یک نفر دیگر نبود.

شاید نسخه‌ای از خودش بود.

آن بخشی که جا گذاشته بود.
آن بخشی که می‌ترسید اگر واقعاً دیده شود، دوست‌داشتنی نباشد.

یک شب، دوباره همان خواب.
راهرو.
در.
اما این‌بار، وقتی پرسید «تو کی هستی؟»
صدا جواب داد:

— «من همون بخشی از توام که همیشه دنبالشم.»

مه کنار رفت.
و او خودش را دید.
نه بی‌نقص، نه درخشان.
آسیب‌پذیر.
واقعی.
اشک از چشمانش سرازیر شد.

— «اگه من باشی… مردم هنوز دوستم دارن؟»

و پاسخ، آرام و قاطع بود:

— «اگه خودت نباشی، هیچ‌وقت واقعاً دوستت نداشتن.»

صبح که بیدار شد، باران بند آمده بود.
هوا تازه بود.
و سؤال هنوز بود… اما دیگر درد نداشت.

«تو کی هستی؟»

لبخند زد.
جواب را کامل نمی‌دانست اما برای اولین بار، از جست‌وجویش نمی‌ترسید.

و شاید، درست مثل آهنگ Who،
این داستان درباره‌ی عشق به یک نفر دیگر نبود…
بلکه درباره‌ی پیدا کردن خودت،
در میان همه‌ی نسخه‌هایی که دنیا ازت خواسته باشی.



پایان
برگرفته از اهنگ who جیمین
دیدگاه ها (۱۴)

از میان ۱۲۰۰ نفر، سهم من فقط چند ثانیه بود؛چند ثانیه از نگاه...

........ پارت بیست چهارم........

تهکوک؛ اسیر سایه‌هاپارت یکشب، دانشگاه تقریباً خالی شده بود.ج...

𝑻𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂 𝑯𝒆𝒊𝒓 — وارث مافیا*مقدمه:بارون نم‌نم می‌بارید.یه رو...

رها🦋 اگر روزی از تو درباره ی من پرسیدند با آن ها بگو لجباز ب...

سناریووو

‏🦊[۰۱:۲۱ ~ ۰۱:۲۲ به وقت کره]بنگ-های ㅎㅎㅎچیکار می‌کنیقبل خواب ...

پارت ۳

' در این اتاق ، زمان ایستاده است . قابِ عکسِ رویِ میز ، آخری...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط