چند پارتی از جیمین
چند پارتی از جیمین
Lie
پارت سوم ( اخر )
میگفتند جیمین روی صحنه میدرخشد.
اما هیچکس نمیدانست
ستارهها هم قبل از درخشیدن
میسوزند.
ساعت پنج صبح بود.
خوابگاه هنوز در سکوت فرو رفته بود.
آسمان خاکستری، نه شب بود نه روز.
جیمین روی زمین اتاق تمرین نشسته بود،
پشتش به آینه،
زانوهایش بغل.
موزیک خاموش بود.
هوا سنگین.
دیشب دوباره همان فکرها آمده بودند.
«کافی نیستی.»
«باید بهتر باشی.»
«اگه اشتباه کنی، همه میرن.»
این صداها سالها با او زندگی کرده بودند.
مثل هماتاقیهای ناخواسته.
و او همیشه برای ساکت کردنشان فقط یک کار بلد بود:
خودش را بیشتر اذیت کند.
کمتر بخورد.
بیشتر تمرین کند.
کمتر بخوابد.
بیشتر لبخند بزند.
و هر بار فکر میکرد: «اگه کامل بشم، این صداها میرن.»
اما نمیرفتند.
فقط بلندتر میشدند.
گوشیاش لرزید.
پیام از تهیونگ:
«خوابی یا بیداری؟ بیا صبحونه.»
یک پیام ساده.
معمولی.
اما جیمین خیره ماند.
چقدر وقت بود کسی فقط برای «صبحانه» صدایش کرده بود؟
نه تمرین.
نه اجرا.
نه بینقص بودن.
فقط… بودن.
آرام بلند شد و جلوی آینه ایستاد.
چشمهایش پف کرده بود.
موهایش نامرتب.
نه آرایش.
نه نور صحنه.
فقط خودش.
برای چند ثانیه خواست دوباره همان لبخند همیشگی را بزند.
همان ماسک.
اما این بار…
نتوانست.
ل*بهایش لرزید.
و بهجایش گفت: «من خستهام.»
صدا توی اتاق پیچید.
واقعی.
بیدفاع.
و عجیب بود…
دنیا خراب نشد.
سقف پایین نیامد.
کسی نرفت.
ناگهان یاد ضبط Lie افتاد.
آن روزی که داخل استودیو،
وقتی نتهای آخر را میخواند،
گلویش سوخته بود.
آن آهنگ یک اعتراف بود.
فریادِ «من خوب نیستم».
اما همه گفته بودند: «چه اجرای فوقالعادهای.»
شاید…
شاید مردم فقط کمال را دوست نداشتند.
شاید صداقت را هم میفهمیدند.
در آینه، انگشتش را روی قلبش گذاشت.
ضربانش تند بود.
زنده.
با خودش زمزمه کرد: «اگه کامل نباشم چی؟»
سکوت.
بعد خیلی آرام،
جوابی از جایی عمیقتر آمد:
«شاید… همین کافی باشه.»
به آشپزخانه رفت.
نامجون خوابآلود سلام کرد.
جونگکوک با دهان پر خندید.
هوسوک طبق معمول زیادی پرانرژی بود.
هیچکس نگفت: «چرا بینقص نیستی؟»
هیچکس نگفت: «قوی باش.»
فقط گفتند:
«بیا بشین.»
همین.
ساده.
گرم.
واقعی.
و ناگهان چیزی در سینهاش شکست، اما نه از درد.
از سبکی.
سالها فکر کرده بود باید همهچیز را تنهایی تحمل کند.
اما شاید… لازم نبود.
آن روز در تمرین،
وقتی موزیک Lie پخش شد،
برای اولین بار
آن را مثل یک زندان نرقصید.
مثل یک داستان رقصید.
داستان پسری که گم شده بود
و حالا داشت راه خانه را پیدا میکرد.
حرکتهایش هنوز دقیق بود،
اما نرمتر.
انگار با خودش نمیجنگد.
انگار خودش را بغل کرده باشد.
وقتی آهنگ تمام شد، ن*فسن*فس میزد.
اما لبخند زد.
نه آن لبخند تمرینی.
یک لبخند کوچک.
واقعی.
شب، دوباره جلوی آینه ایستاد.
این بار گفت: «لازم نیست دروغ بگم که بمونم.»
تصویرش همان بود.
نه کاملتر.
نه لاغرتر.
نه بهتر.
فقط… انسانیتر.
و برای اولین بار بعد از مدتها،
از دیدن خودش نترسید.
چراغ را خاموش کرد.
و در تاریکی،
بهجای صداهای قدیمی،
فقط یک فکر آرام ماند:
«من هنوز اینجام.
و همین، کافیه.»
پایان
این داستان برگرفته از اهنگ Lie جیمین
مختص کسایی که به خودشون دروغ میگویند و نمیدونن اون شخصیتی که دارن خود واقعیشون نشون میده و سعی در پنهان کردنش دارند اما بهترین کار این است که خود واقعیشون بپذیرن و دوسش داشته باشن چون قطعا بی نقص ترین و بهترین نسخه ای که میتونن داشته باشن
امیدوارم خوشتون اومده باشد...
Lie
پارت سوم ( اخر )
میگفتند جیمین روی صحنه میدرخشد.
اما هیچکس نمیدانست
ستارهها هم قبل از درخشیدن
میسوزند.
ساعت پنج صبح بود.
خوابگاه هنوز در سکوت فرو رفته بود.
آسمان خاکستری، نه شب بود نه روز.
جیمین روی زمین اتاق تمرین نشسته بود،
پشتش به آینه،
زانوهایش بغل.
موزیک خاموش بود.
هوا سنگین.
دیشب دوباره همان فکرها آمده بودند.
«کافی نیستی.»
«باید بهتر باشی.»
«اگه اشتباه کنی، همه میرن.»
این صداها سالها با او زندگی کرده بودند.
مثل هماتاقیهای ناخواسته.
و او همیشه برای ساکت کردنشان فقط یک کار بلد بود:
خودش را بیشتر اذیت کند.
کمتر بخورد.
بیشتر تمرین کند.
کمتر بخوابد.
بیشتر لبخند بزند.
و هر بار فکر میکرد: «اگه کامل بشم، این صداها میرن.»
اما نمیرفتند.
فقط بلندتر میشدند.
گوشیاش لرزید.
پیام از تهیونگ:
«خوابی یا بیداری؟ بیا صبحونه.»
یک پیام ساده.
معمولی.
اما جیمین خیره ماند.
چقدر وقت بود کسی فقط برای «صبحانه» صدایش کرده بود؟
نه تمرین.
نه اجرا.
نه بینقص بودن.
فقط… بودن.
آرام بلند شد و جلوی آینه ایستاد.
چشمهایش پف کرده بود.
موهایش نامرتب.
نه آرایش.
نه نور صحنه.
فقط خودش.
برای چند ثانیه خواست دوباره همان لبخند همیشگی را بزند.
همان ماسک.
اما این بار…
نتوانست.
ل*بهایش لرزید.
و بهجایش گفت: «من خستهام.»
صدا توی اتاق پیچید.
واقعی.
بیدفاع.
و عجیب بود…
دنیا خراب نشد.
سقف پایین نیامد.
کسی نرفت.
ناگهان یاد ضبط Lie افتاد.
آن روزی که داخل استودیو،
وقتی نتهای آخر را میخواند،
گلویش سوخته بود.
آن آهنگ یک اعتراف بود.
فریادِ «من خوب نیستم».
اما همه گفته بودند: «چه اجرای فوقالعادهای.»
شاید…
شاید مردم فقط کمال را دوست نداشتند.
شاید صداقت را هم میفهمیدند.
در آینه، انگشتش را روی قلبش گذاشت.
ضربانش تند بود.
زنده.
با خودش زمزمه کرد: «اگه کامل نباشم چی؟»
سکوت.
بعد خیلی آرام،
جوابی از جایی عمیقتر آمد:
«شاید… همین کافی باشه.»
به آشپزخانه رفت.
نامجون خوابآلود سلام کرد.
جونگکوک با دهان پر خندید.
هوسوک طبق معمول زیادی پرانرژی بود.
هیچکس نگفت: «چرا بینقص نیستی؟»
هیچکس نگفت: «قوی باش.»
فقط گفتند:
«بیا بشین.»
همین.
ساده.
گرم.
واقعی.
و ناگهان چیزی در سینهاش شکست، اما نه از درد.
از سبکی.
سالها فکر کرده بود باید همهچیز را تنهایی تحمل کند.
اما شاید… لازم نبود.
آن روز در تمرین،
وقتی موزیک Lie پخش شد،
برای اولین بار
آن را مثل یک زندان نرقصید.
مثل یک داستان رقصید.
داستان پسری که گم شده بود
و حالا داشت راه خانه را پیدا میکرد.
حرکتهایش هنوز دقیق بود،
اما نرمتر.
انگار با خودش نمیجنگد.
انگار خودش را بغل کرده باشد.
وقتی آهنگ تمام شد، ن*فسن*فس میزد.
اما لبخند زد.
نه آن لبخند تمرینی.
یک لبخند کوچک.
واقعی.
شب، دوباره جلوی آینه ایستاد.
این بار گفت: «لازم نیست دروغ بگم که بمونم.»
تصویرش همان بود.
نه کاملتر.
نه لاغرتر.
نه بهتر.
فقط… انسانیتر.
و برای اولین بار بعد از مدتها،
از دیدن خودش نترسید.
چراغ را خاموش کرد.
و در تاریکی،
بهجای صداهای قدیمی،
فقط یک فکر آرام ماند:
«من هنوز اینجام.
و همین، کافیه.»
پایان
این داستان برگرفته از اهنگ Lie جیمین
مختص کسایی که به خودشون دروغ میگویند و نمیدونن اون شخصیتی که دارن خود واقعیشون نشون میده و سعی در پنهان کردنش دارند اما بهترین کار این است که خود واقعیشون بپذیرن و دوسش داشته باشن چون قطعا بی نقص ترین و بهترین نسخه ای که میتونن داشته باشن
امیدوارم خوشتون اومده باشد...
- ۱.۱k
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط