چندپارتی از جیمین
چندپارتی از جیمین
Lie
پارت اول
نور صحنه خاموش شد، اما تشویقها هنوز مثل موجی خفهکننده در گوشش میپیچید.
عرق روی گردنش سرد شده بود.
لبخندی که ثانیهها پیش به جمعیت هدیه داده بود، حالا روی صورتش سنگینی میکرد مثل ماسکی که فراموش کرده بود چطور باید بردارد.
جیمین پشت صحنه نشست.
دستهایش میلرزید.
آینهی اتاق تمرین روبهرویش بود.
همان آینهای که سالها شاهد همهچیز بود:
تمرینهای بیپایان، اشکهای شبانه،
و آن جملهای که مدام در سرش تکرار میشد:
«اگه کامل نباشی، دوستت نخواهند داشت.»
ل*بهایش تکان خوردند، اما صدایی بیرون نیامد.
همه فکر میکردند او نور است.
لبخند.
ظرافت.
حرکتهایی که انگار روح دارند.
اما هیچکس نمیدید وقتی چراغها خاموش میشوند،
چقدر تاریکی بلد است او را در آغوش بگیرد.
از روزی که آهنگ Lie را ضبط کرد،
چیزی درونش بیدار شده بود یا شاید آزاد.
هر بار که آن ملودی شروع میشد،
انگار پردهای کنار میرفت و حقیقتی که سالها زیر پوستش دفن کرده بود، نفس میکشید.
شب بود.
خواب به چشمهایش نمیآمد.
روی زمین دراز کشید، هدفون را روی گوشش گذاشت.
صدای خودش در گوشش پیچید:
“Caught in a lie…”
ناگهان حس کرد اتاق بزرگتر شد.
دیوارها دور رفتند.
نور محو شد.
وقتی بلند شد،
دیگر در خوابگاه نبود.
روی صحنهای ایستاده بود اما خالی.
نه تماشاگری.
نه نورافکنی.
فقط یک نفر روبهرویش ایستاده بود.
خودش.
اما نه آن جیمینی که مردم میشناختند.
این یکی چشمهایی داشت پر از تردید.
بدنی خسته.
و صدایی که میلرزید.
— «تا کی میخوای نقش بازی کنی؟»
جیمین نفسش را حبس کرد.
— «این نقش نیست… این کارمه.»
نسخهی دیگر خندید.
خندهای تلخ.
— «نه. این دروغهای که به خودت گفتی تا دوام بیاری.»
صحنه ترک خورد.
خاطرهها مثل نورهای شکسته روی زمین پخش شدند:
روزهایی که خودش را گرسنه نگه داشت.
شبهایی که از ترسِ کمبودن گریه کرد.
لحظههایی که لبخند زد، در حالی که دلش میخواست ناپدید شود.
— «تو گفتی اینا لازمه.»
— «گفتم… چون میترسیدم.»
— «از چی؟»
— «از اینکه اگه خودِ واقعیم باشم… دیگه جیمین نباشم.»
سکوت.
باد سردی از میان صحنه گذشت.
نسخهی دیگر جلو آمد، دستش را روی س*ینهی جیمین گذاشت.
ضربان قلبش تند بود.
واقعی.
انسانی.
— «تو قبل از صحنه هم وجود داشتی.»
— «اما اونا اینو نمیخوان.»
— «مطمئنی؟ یا اینم یکی دیگه از دروغاته؟»
جیمین زانو زد.
چشمهایش خیس شدند.
برای اولین بار،
نه بهعنوان آیدل،
نه بهعنوان رقصندهی بینقص
بلکه بهعنوان پارک جیمین گریه کرد.
— «من خستهام… از قوی بودن.»
صحنه فرو ریخت.
وقتی چشم باز کرد، دوباره در اتاق تمرین بود.
صبح شده بود.
نور ملایم خورشید روی آینه افتاده بود.
اما این بار،
تصویرش فرق داشت.
نه کاملتر.
نه قویتر.
صادقتر.
او آرام گفت: «حتی اگه دروغها هنوز هستن…
من دیگه نمیخوام تنهاشون کنم.»
از جایش بلند شد.
موزیک را پلی کرد.
بدنش حرکت کرد.
نه برای بینقص بودن،
بلکه برای زنده بودن.
و شاید…
همین، آغاز آزادی بود.
ادامه دارد.....
Lie
پارت اول
نور صحنه خاموش شد، اما تشویقها هنوز مثل موجی خفهکننده در گوشش میپیچید.
عرق روی گردنش سرد شده بود.
لبخندی که ثانیهها پیش به جمعیت هدیه داده بود، حالا روی صورتش سنگینی میکرد مثل ماسکی که فراموش کرده بود چطور باید بردارد.
جیمین پشت صحنه نشست.
دستهایش میلرزید.
آینهی اتاق تمرین روبهرویش بود.
همان آینهای که سالها شاهد همهچیز بود:
تمرینهای بیپایان، اشکهای شبانه،
و آن جملهای که مدام در سرش تکرار میشد:
«اگه کامل نباشی، دوستت نخواهند داشت.»
ل*بهایش تکان خوردند، اما صدایی بیرون نیامد.
همه فکر میکردند او نور است.
لبخند.
ظرافت.
حرکتهایی که انگار روح دارند.
اما هیچکس نمیدید وقتی چراغها خاموش میشوند،
چقدر تاریکی بلد است او را در آغوش بگیرد.
از روزی که آهنگ Lie را ضبط کرد،
چیزی درونش بیدار شده بود یا شاید آزاد.
هر بار که آن ملودی شروع میشد،
انگار پردهای کنار میرفت و حقیقتی که سالها زیر پوستش دفن کرده بود، نفس میکشید.
شب بود.
خواب به چشمهایش نمیآمد.
روی زمین دراز کشید، هدفون را روی گوشش گذاشت.
صدای خودش در گوشش پیچید:
“Caught in a lie…”
ناگهان حس کرد اتاق بزرگتر شد.
دیوارها دور رفتند.
نور محو شد.
وقتی بلند شد،
دیگر در خوابگاه نبود.
روی صحنهای ایستاده بود اما خالی.
نه تماشاگری.
نه نورافکنی.
فقط یک نفر روبهرویش ایستاده بود.
خودش.
اما نه آن جیمینی که مردم میشناختند.
این یکی چشمهایی داشت پر از تردید.
بدنی خسته.
و صدایی که میلرزید.
— «تا کی میخوای نقش بازی کنی؟»
جیمین نفسش را حبس کرد.
— «این نقش نیست… این کارمه.»
نسخهی دیگر خندید.
خندهای تلخ.
— «نه. این دروغهای که به خودت گفتی تا دوام بیاری.»
صحنه ترک خورد.
خاطرهها مثل نورهای شکسته روی زمین پخش شدند:
روزهایی که خودش را گرسنه نگه داشت.
شبهایی که از ترسِ کمبودن گریه کرد.
لحظههایی که لبخند زد، در حالی که دلش میخواست ناپدید شود.
— «تو گفتی اینا لازمه.»
— «گفتم… چون میترسیدم.»
— «از چی؟»
— «از اینکه اگه خودِ واقعیم باشم… دیگه جیمین نباشم.»
سکوت.
باد سردی از میان صحنه گذشت.
نسخهی دیگر جلو آمد، دستش را روی س*ینهی جیمین گذاشت.
ضربان قلبش تند بود.
واقعی.
انسانی.
— «تو قبل از صحنه هم وجود داشتی.»
— «اما اونا اینو نمیخوان.»
— «مطمئنی؟ یا اینم یکی دیگه از دروغاته؟»
جیمین زانو زد.
چشمهایش خیس شدند.
برای اولین بار،
نه بهعنوان آیدل،
نه بهعنوان رقصندهی بینقص
بلکه بهعنوان پارک جیمین گریه کرد.
— «من خستهام… از قوی بودن.»
صحنه فرو ریخت.
وقتی چشم باز کرد، دوباره در اتاق تمرین بود.
صبح شده بود.
نور ملایم خورشید روی آینه افتاده بود.
اما این بار،
تصویرش فرق داشت.
نه کاملتر.
نه قویتر.
صادقتر.
او آرام گفت: «حتی اگه دروغها هنوز هستن…
من دیگه نمیخوام تنهاشون کنم.»
از جایش بلند شد.
موزیک را پلی کرد.
بدنش حرکت کرد.
نه برای بینقص بودن،
بلکه برای زنده بودن.
و شاید…
همین، آغاز آزادی بود.
ادامه دارد.....
- ۲۲۱
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط