ظهور ازدواج
ظهور ازدواج )
( فصل سوم )
پارت ۵۵۵
جیمین لبخند عميقي زد و شاد دستم رو نرم بوسید و زمزمه:پسرمون
الا.. پسرکوچولومون
چشمامو محکم به هم فشردم
ته دلم لرزید و ترس بدي برم
داشت..
پسرا مامانین
اون منو کنارش میخواد
بهم نیاز داره اما من...
من نیستم..
من کنارش نیستم چون نمیتونم باشم.
جگرم داشت سوراخ میشد..
دردش تو همه وجودم پیچیده بود. دکتر دستگاه رو برداشت
جیمین دستمالی از جعبه کنارم کند
لرزون سعی کردم بشینم و دستمال رو با دست لرزون ازش گرفتم و روي شکمم کشیدم.
جیمین با محبت سرمو بوسید و گفت: جانم مامان کوچولو..چیه؟چته
تو؟
و اروم دست به شکمم کشید..
غمگین نگاش کردم.
چمه ؟
يعني نميدونه؟
وقتی به چشمام نگاه نکرد فهمیدم اونم حدسشو میزنه.. بوسه ارومي روي موهام زدو دستمو گرفت و كمك كرد بلند شم.
دکتر به جیمین گفت: شما یه چند دقيقه بمونين لطفا..
محکم و با دلشوره :گفتم اگه چیزی هست میخوام منم بدونم..هرچي
که هست.
نگران گفتم بچه چیزیشه؟
دکتر لبخند زد و گفت نه عزیزم میخوام بهش توصيه هاي مراقبتي
رو بکنم..چیزی نیست..شما بیرون بشین.. جیمین عمیق پلک زد و گرفته بهم لبخند زد.
لباسم رو مرتب کردم و اروم رفتم بیرون
اتاق انتظار خیلی خلوت بود و منشی هم پشت میزش نبود
طاقت نمیاوردم
کنجکاوانه و نگران خودمو به در اتاق نزدیک تر کردم و سعی کردم
بشنوم چی میگن
دکتر من فك ميكنم مشکلات روحي باعث ميشه الا حساس تر بشه شرایط بدتري رو بگذرونه..
جیمین: مشكل روحي؟ منظورتون این ترساشه؟ دکتر-بله..ترس..مثلا ترس از بارداری ترس از زایمان، ترس از اینده و خيلي چيزاي اين شكلي.. من حس میکنم الا ترسیده..خیلیم ترسیده. همین ترس هم فشار روحي شديدي رو بهش وارد میکنه و باعث میشه بارداري براش سخت تر شه.. اصلا این ترس براش خوب نيست..وقتي داشت رو تخت دراز میکشید هم دیدم خيلي میلرزید. اونم که از گریه اش.
بغض کردم.
اره.. من ترسیده بود. خيلي هم ترسیده بودم.
اینده عين كابوسي از دور نگام میکرد..
دکتر یه ذره استرس و نگرانی خوبه اما بیش از حدش..هم براي مادر
و هم جنین خیلی خطرناکه
جیمین اشفته و نگران گفت: منم حسش کردم. سعی میکنم ارومش کنم
اما...نمیدونم چیکار میشه کرد
دکتر شبا خوب میخوابه؟
هه
( فصل سوم )
پارت ۵۵۵
جیمین لبخند عميقي زد و شاد دستم رو نرم بوسید و زمزمه:پسرمون
الا.. پسرکوچولومون
چشمامو محکم به هم فشردم
ته دلم لرزید و ترس بدي برم
داشت..
پسرا مامانین
اون منو کنارش میخواد
بهم نیاز داره اما من...
من نیستم..
من کنارش نیستم چون نمیتونم باشم.
جگرم داشت سوراخ میشد..
دردش تو همه وجودم پیچیده بود. دکتر دستگاه رو برداشت
جیمین دستمالی از جعبه کنارم کند
لرزون سعی کردم بشینم و دستمال رو با دست لرزون ازش گرفتم و روي شکمم کشیدم.
جیمین با محبت سرمو بوسید و گفت: جانم مامان کوچولو..چیه؟چته
تو؟
و اروم دست به شکمم کشید..
غمگین نگاش کردم.
چمه ؟
يعني نميدونه؟
وقتی به چشمام نگاه نکرد فهمیدم اونم حدسشو میزنه.. بوسه ارومي روي موهام زدو دستمو گرفت و كمك كرد بلند شم.
دکتر به جیمین گفت: شما یه چند دقيقه بمونين لطفا..
محکم و با دلشوره :گفتم اگه چیزی هست میخوام منم بدونم..هرچي
که هست.
نگران گفتم بچه چیزیشه؟
دکتر لبخند زد و گفت نه عزیزم میخوام بهش توصيه هاي مراقبتي
رو بکنم..چیزی نیست..شما بیرون بشین.. جیمین عمیق پلک زد و گرفته بهم لبخند زد.
لباسم رو مرتب کردم و اروم رفتم بیرون
اتاق انتظار خیلی خلوت بود و منشی هم پشت میزش نبود
طاقت نمیاوردم
کنجکاوانه و نگران خودمو به در اتاق نزدیک تر کردم و سعی کردم
بشنوم چی میگن
دکتر من فك ميكنم مشکلات روحي باعث ميشه الا حساس تر بشه شرایط بدتري رو بگذرونه..
جیمین: مشكل روحي؟ منظورتون این ترساشه؟ دکتر-بله..ترس..مثلا ترس از بارداری ترس از زایمان، ترس از اینده و خيلي چيزاي اين شكلي.. من حس میکنم الا ترسیده..خیلیم ترسیده. همین ترس هم فشار روحي شديدي رو بهش وارد میکنه و باعث میشه بارداري براش سخت تر شه.. اصلا این ترس براش خوب نيست..وقتي داشت رو تخت دراز میکشید هم دیدم خيلي میلرزید. اونم که از گریه اش.
بغض کردم.
اره.. من ترسیده بود. خيلي هم ترسیده بودم.
اینده عين كابوسي از دور نگام میکرد..
دکتر یه ذره استرس و نگرانی خوبه اما بیش از حدش..هم براي مادر
و هم جنین خیلی خطرناکه
جیمین اشفته و نگران گفت: منم حسش کردم. سعی میکنم ارومش کنم
اما...نمیدونم چیکار میشه کرد
دکتر شبا خوب میخوابه؟
هه
- ۸۸۹
- ۱۰ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط