{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

6 فصل دوم ( قسمت پنجاه و چهارم)

6 فصل دوم ( قسمت پنجاه و چهارم)


دستم کشیده شد و رفتم رو دیوارِ شکسته و نصفه. صداش تو گوشم پیچید:
ـ فکر کن یکی که تیر خورده...
نفس نفس می زدم...
ـ دو برابرِ الان سرگیجه و حالت تهوع و خستگی و هزار جور ضعف که در لحظه می تونه تو رو بکشه به سراغش میاد... درست دو برابرِ سر گیجه و سر دردی که داری...
حالم خوب نبود... این چی می گفت؟
ـ این دوییدن شروعِ خوبی بود برای آموزشت... البته شاید بهتر بود از اول سبک کار می کردیم... اما متاسفم من هیچ وقت استادِ خوبی نبودم و هیچ وقت نسبت به آدمایی که به دستم سپردن رحم نداشتم.
با مشت کوبیدم تو سینه اش اما هیچیی به هیچی... همونجور که زیر چشی نگاهش می کردم تو دلم بهش فحش هم می دادم. اگه از فردا اینجور بهمون آموزش بده که هیچی ازمون نمی مونه. یهو رفتم عقب. انگار که می خوام رو تُشک ول شم و بخوابم. اما حمــال فوری یه دستش و آورد جلو و دورِ کمرم حلقه کرد و من و کشید سمتِ خودش.
چون این کار و تند و مثل همیشه خشن انجام داده بود باعث شد سرم محکم بخوره به سینه اش و همونجا هم بمونه.
تو دلم بهش غش غش خندیدم. لابد الان همه استخوناش شکسته اونجور محکم که ما بش خوردیم کرگردنم بود له می شد. اما چند لحظه ای بیشتر نگذشته بود که حس کردم این سرِ منِ که بیشتر درد گرفته. انگشتِ اشاره ام و آوردم و بالا و از لای چشمای نیمه بسته ام به انگشتم نگاه کردم. تیز بردم سمتِ سینۀ حمــال... اما این انگشتِ من بود که برگشت خورد...
یه بار دیگه اینکار و کردم... اما هیچی نشد. انگشتم و تو چند جای بدنش فرو کردم. این چرا انقدر سفتِ؟
با صدایی که شیطون شده بود گفت:
ـ سفت تر از این حرفاست که با انگشتِ تو سوراخ شه یا انگشتت بتونه بره تو...
ـ اگه رفت تو چی به ما میدی؟
ـ تو داری می میری ساتی اونوقت فکرِ چیز هستی؟ هر چی که بخوای...
ـ مـــــمم ما یه تفنگِ واقعی می خواییم.
یه جوری فشارم داد که حس کردم استخونام خورد شده.
ـ باز بهت خندیدم؟
ـ خیلی خب پنجاه تومن پول...
ـ خوبه...
شیطون کمی ازش فاصله گرفتم و انگشتم و از لای دکمه های لباسش بردم تو. یه تکونی خورد اما مانعِ کارم نشد.
ـ پس نمی تونم دیگه؟!
یه تای ابروش و داد بالا و گفت:
ـ خودت چـی فکر می کنی؟
انگشتِ اشارم و رو شکمِ شش تیکه و عضله ایش آروم گردوندوم و گوشۀ لبم و گاز گرفتم که خنده ام نگیره و نفهمه که چه فرکِ پلیدی دارم. با اخم نگاهم می کرد و سفت تر از همیشه نشسته بود. واقعا یکی مارو ببینه چی فرک می کنه؟ نشستیم سرِ یه دیوارِ نصفه راجع به چی حرف می زنیم؟ اصن مگه ما تا همین دو دِیقه پیش دلمون نشکسته بود؟ قهر بودیم؟ خودمم می دونم که هیچوقت کینه ای نبودم و همیشه زود بخشیدم.
تازه اون داره به خاطرِ اینکه ما قوی شیم بهمون یاد میده چی کنیم. آره تازه اینجوری امیر نمی تونه با ما کاری کنه. مفتی هم یاد میده. پولم می دن . پس مفت باشه کوفت باشه. آخه به خاطرِ خودمِ. بعدم دروغ چرا از بچگی عاشقِ پلیس بازی و خشونت بودم.
دوباره به حمــال که معلوم بود کلافه است چشم دوختم؟
ـ برای چی با انگشتت رو شکمم رژه می ری؟ قرار شد بکنی تو...
نخودی خندیدم... کمی دستم و از شکمش فاصله دادم و یهو محکم انگشتم و کردم تو نافش...
ـ اینم تو.... دیدی کردم... دیدی... رد کن بیاد... باس پنجاه تومن پولِ نویِ نو تا نخورده بهمون بدی.
یدونه محکم زد پشتِ دستم که تا آرنج تو نافش بود و از دیوار پرید پایین. ما رو هم کشیدم پایین و همونطور که پشتِ گردنم و گرفته بود کمی برد جلوتر و از دیوار فاصله داد...همون وسط نگهم داشت و گفت:
ـ من گفتم انگشتت و تا حلق بکن تو نافم؟ دختر تو می دونی خجالت یعنی چی؟ بیست تا کلاغ پر...
با اینکه از صدای بلندش ترسیده بودم همونجور مثلِ جغد بهش زل زدم و ایستادم. اما با دادِ دومش گفتم:
ـ چرا؟ ما که کاری نکردیم؟ تو گفتی فرو کن ما هم کردیم... ناجوانمردانه...
ـ سی تا کلاغ پر...
ـ ای بابا آخه جلبک...
ـ پنجاه تا...
ـ جلبکِ ترشیده...
این و گفتم و مشغولِ کلاغ پر زدن شدم...
ـ کلاغ پر... گنجشگ پر... ساتی پر... ساتی که پر نداره حمـــال خبر نداره... جلبک هم خبر نداره؟ نــــــخیر نداره.
آنچنان اخم کرد که حس کردم شلوارم خیس شده.
ـ اگه امیر من و اینجوری ببینه می فهمه یه بلایی سرمون اومده درست نیست... بیبین سی تا شد بسه؟ خیلی خوب سگ خورد. ببخشید... البته فرک نکنی به تو می گم سگ ها... منظورم با گرگیِ... هاپوِ پشمالو...
اما دروغ چرا خودم که می دونستم با اونم...
نفسش و سخت داد بیرون و رفت سمتِ ماشین و منم در حالی که سعی می کردم نیشِ از گشاد شده تا گوشام و جمع و جور کنم رفتم دوییدم سمتِ ماشین.
پس اونجا که بودیم گفت از دیوار بیا بالا چون خودش با ماشین میومد اینور. یه نگاهِ به پیکانی که تا قبل از پلیس شدنش باش می رفتیم دزدی انداختم. من اون ماش
دیدگاه ها (۴)

7 فصل سوم ( قسمت شصت و یکم)همینجور که به شیشه تکیه د...

8 قسمت هفتاد و یکمبا احساسِ اینکه یکی داره دست بمون...

5 فصل دوم ( قسمتِ چهلم ) اما از این خبرا نبود در ر...

4 فصل اول ( قسمت سی ام) ـ زهرِ حلاحل با اون صد...

مهمونی پارت ۴۱

پارت هفتم | دیدار دوبارهپارک لاراـ لارااااا!تو خواب نازم بود...

مهمونی پارت ۴۸

مهمونی پارت ۵۰

پارت ۱۰ بعد از رفتن سوفیا، خونه دوباره ساکت شد.داشتم لیوان‌ه...

پارت هجدهم | رقص. لاراموسیقی کمی بلندتر شد و رُزا دست میچا ر...

همسایه طبقه بالاپارت ۵ عصر روز بعد، داشتم خونه رو مرتب می‌کر...

مهمونی پارت ۴۲

پارت ۳۶ صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.با خوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط