قاتل زنجیرای من 🩸⛓️[۱۷]
قاتل زنجیرای من 🩸⛓️[۱۷]
تا اینکه دید ا/ت آروم چشماشو باز میکنه بهش نگا میکنه یه لحظه تو دوتا تیله اقیانوسی پر اشک میشه سرشو برمیگردون تهیونگ دستش خشک میشه فهمید ا/ت از دستش ناراحته نمی دونست چیشده بلنده شده رفت تا یه فکری کنه تا بخنده احساس عذاب وجدان گرفته بلند میشه میره سمت اتاقش تا فکر کنه چی بخره تا ناراحت نشه همینجوری فکر می کرده راه نی رفت گوشیش زنگ خورد برداشت جواب داده
_ الو ..*بمِ ، سرد *
÷........
_ مراقبش باشین الان میام *سرد ، جدی ، بمِ*
تلفن رو قطع کرد سریع کتش رو برداشت با سوئیچ رله افتاد سمت در عمارت به خدمتکار ها دستور داده تا صبحونه رو آماده کنند و هیچ حرفی از بیرون رفتن نزند سوار ماشینش شده راه افتاد انبار .....*بریم سراغ ا/ت *
دیدمش داشت موهامو نوازش میکرد وقتی دیدمش چشمام پر اشک شده دست خودم نبود سرم رو برگردوندم صدای قدم هاش رو شنیدم از اتاق رفت بیرون سرم دوباره برگردوندم دیدم نیست رفت لز اتاق بیرون نشستم روی تخت دل سیر گریه کردم چشمام می سوخته انقدر گریه کرده بودم بلند شدم صورتم رو شستم لباس هامو عوض کردم رفتم در اتاق باز کردم از راه پله رفتم خدمتکار هارو دیدم دارن میز صبحونه رو می چینن منم رفتم نشستم صبحونه بخورم وقتی صبحونه ام تمومه شده رفتم سمت پذیرایی روی مبل نشستم تلویزیون روشن کردم فیلم نگا کردم نمی دونم تا کی فلیم نگاه کردم خسته شدم بلند شدم تا زخم هام رو پانسمان اینها کنم که کردم دوباره اومدم تو آشپزخونه یه چی بخورم که در عمارت باز شده یه مرد گنده هیکل کت اش خونی اون دستش اسلحه و خونی بود می پاشید روی زمین یکم توجه کردم دیدم تهیونگه نفس ام بنده اومد نتونستم حرکت کنم تا اینکه سرشو بالا آورد پوزخند ترسناک زد اسلحه رو انداخته روی میز کت شو در آورد اومد سمتم از ترس با شک نمی تونستم حرکت کنم مثل مجسمه خشک وایستادم تا اینکه تهیونگ با صدای بمِ لب زد ؛
_ اوه دارلینگ بیداری هوم نترس کاری باهات ندارم *جدی ، سرد ، *
+......
از ترس زبونم بند اومده بود نمی تونستم چی بگم تا اینکه راه شو کشید اسلحه رو برداشت رفت سمت اتاقش منم دیدم رفتم تونستم از شک در بیام آروم قدم زدم رفتم سمت اتاقم نشستم روی تخت از ترس،نمی تونستم حرف بزنم * ا/ت از بچگی هروقت از جیزی می ترسید نمی تونسته حرف بزنه یا لکنت می گرفته یه مدتی 👌* سعی کردم بخوابم ولی نشده پس تصمیم گرفتم فلیم ببینم پس لب تاپ رو برداشتمفلیم مورد نظر رو پیدا کردم گذاشتم تا ساعت ۴ صبح فلیم دیدم تازه خوابم گرفت خاموش کردم خوابیدم ....* خوابیده خب بریم سراغ تهیونگ 🦦*
با اون سروضع اومدم معلوم بود می ترسه از شک ترس نمی تونسته حرکت کنه هی ولی چی میشه کرد وقتی کسی که قاتل مامانت رو ببینی چی میشه هوم کسی که جلوی چشمام مامانم رو کشتن چی هوم آره منم انتقام گرفتم ازشون برای همینه سروضع ام اونجوری بود جالب تر پدرم داره زورم میکنه ازدواج کنم نمی دونم ولی ا/ت می تونه بهم کمک کنه اینجوری بعد از ازدواج ارث مال اینها گرفتم از ا/ت طلاق میگیرم میرم دنبال زندگیم هوم ولی حالا اون حرمزداد رو کشتم می تونم راحت زندگی کنم قرار نیست قیافه بی ریخت الدنگ شو ببینم احساس میکنم زیادی خسته ام بهتره بخوابم....* ادامه دارد*
سلامم متاسفم یکم تاخیر گذاشتم ویس ام باگ خورده بود نمی دونم چرا ولی الان دیدم درسته گفتم بیام پارت جدید آپ کنم تا پارت دیگه رو ویرایش دوباره بازنویسی اینها کنم بزارم ممنونم از حمایت هاتون ..😁🍓
تا اینکه دید ا/ت آروم چشماشو باز میکنه بهش نگا میکنه یه لحظه تو دوتا تیله اقیانوسی پر اشک میشه سرشو برمیگردون تهیونگ دستش خشک میشه فهمید ا/ت از دستش ناراحته نمی دونست چیشده بلنده شده رفت تا یه فکری کنه تا بخنده احساس عذاب وجدان گرفته بلند میشه میره سمت اتاقش تا فکر کنه چی بخره تا ناراحت نشه همینجوری فکر می کرده راه نی رفت گوشیش زنگ خورد برداشت جواب داده
_ الو ..*بمِ ، سرد *
÷........
_ مراقبش باشین الان میام *سرد ، جدی ، بمِ*
تلفن رو قطع کرد سریع کتش رو برداشت با سوئیچ رله افتاد سمت در عمارت به خدمتکار ها دستور داده تا صبحونه رو آماده کنند و هیچ حرفی از بیرون رفتن نزند سوار ماشینش شده راه افتاد انبار .....*بریم سراغ ا/ت *
دیدمش داشت موهامو نوازش میکرد وقتی دیدمش چشمام پر اشک شده دست خودم نبود سرم رو برگردوندم صدای قدم هاش رو شنیدم از اتاق رفت بیرون سرم دوباره برگردوندم دیدم نیست رفت لز اتاق بیرون نشستم روی تخت دل سیر گریه کردم چشمام می سوخته انقدر گریه کرده بودم بلند شدم صورتم رو شستم لباس هامو عوض کردم رفتم در اتاق باز کردم از راه پله رفتم خدمتکار هارو دیدم دارن میز صبحونه رو می چینن منم رفتم نشستم صبحونه بخورم وقتی صبحونه ام تمومه شده رفتم سمت پذیرایی روی مبل نشستم تلویزیون روشن کردم فیلم نگا کردم نمی دونم تا کی فلیم نگاه کردم خسته شدم بلند شدم تا زخم هام رو پانسمان اینها کنم که کردم دوباره اومدم تو آشپزخونه یه چی بخورم که در عمارت باز شده یه مرد گنده هیکل کت اش خونی اون دستش اسلحه و خونی بود می پاشید روی زمین یکم توجه کردم دیدم تهیونگه نفس ام بنده اومد نتونستم حرکت کنم تا اینکه سرشو بالا آورد پوزخند ترسناک زد اسلحه رو انداخته روی میز کت شو در آورد اومد سمتم از ترس با شک نمی تونستم حرکت کنم مثل مجسمه خشک وایستادم تا اینکه تهیونگ با صدای بمِ لب زد ؛
_ اوه دارلینگ بیداری هوم نترس کاری باهات ندارم *جدی ، سرد ، *
+......
از ترس زبونم بند اومده بود نمی تونستم چی بگم تا اینکه راه شو کشید اسلحه رو برداشت رفت سمت اتاقش منم دیدم رفتم تونستم از شک در بیام آروم قدم زدم رفتم سمت اتاقم نشستم روی تخت از ترس،نمی تونستم حرف بزنم * ا/ت از بچگی هروقت از جیزی می ترسید نمی تونسته حرف بزنه یا لکنت می گرفته یه مدتی 👌* سعی کردم بخوابم ولی نشده پس تصمیم گرفتم فلیم ببینم پس لب تاپ رو برداشتمفلیم مورد نظر رو پیدا کردم گذاشتم تا ساعت ۴ صبح فلیم دیدم تازه خوابم گرفت خاموش کردم خوابیدم ....* خوابیده خب بریم سراغ تهیونگ 🦦*
با اون سروضع اومدم معلوم بود می ترسه از شک ترس نمی تونسته حرکت کنه هی ولی چی میشه کرد وقتی کسی که قاتل مامانت رو ببینی چی میشه هوم کسی که جلوی چشمام مامانم رو کشتن چی هوم آره منم انتقام گرفتم ازشون برای همینه سروضع ام اونجوری بود جالب تر پدرم داره زورم میکنه ازدواج کنم نمی دونم ولی ا/ت می تونه بهم کمک کنه اینجوری بعد از ازدواج ارث مال اینها گرفتم از ا/ت طلاق میگیرم میرم دنبال زندگیم هوم ولی حالا اون حرمزداد رو کشتم می تونم راحت زندگی کنم قرار نیست قیافه بی ریخت الدنگ شو ببینم احساس میکنم زیادی خسته ام بهتره بخوابم....* ادامه دارد*
سلامم متاسفم یکم تاخیر گذاشتم ویس ام باگ خورده بود نمی دونم چرا ولی الان دیدم درسته گفتم بیام پارت جدید آپ کنم تا پارت دیگه رو ویرایش دوباره بازنویسی اینها کنم بزارم ممنونم از حمایت هاتون ..😁🍓
- ۳۲۰
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط