درخواستی
#درخواستی
#تکپارتی
وقتی دخترتون میاد داخل اتاق و.....
_ا/ت
×هوم
_جینا رو ببین
×خب؟
_ببین چقد تنهاست نظرت چیه براش یه همبازی بیاریم؟
×منم توی همین فکر بودم بنظرم یه سگ کارساز باشه
_(پوکر فیس)
×خب خرگوش چطوره؟
_دارم درباره ی مجدد حامله شدن تو حرف میزنم
×آهاااا
_تروخدااااا من گوناه دارم
×فکر میکردم بخاطر جینا میخوای یه بچه ی دیگه بیاریم گناه تو کجا بود؟(گند زدی مستر هوانگ)
_خب نه، منظور من این نبود منظورم اینه من هروقت جینا رو میبینم که با خودش و عروسک هاش بازی میکنه احساس گناه میکنم منظورم این بود
×خب زودتر میگفتی
_اره حالا موافقی دیگه نه؟
×اره چرا که نه
(پرش زمانی)
(ا/ت اومد داخل اتاق)
_بلاخره خوابید؟
×اوهوم خیلی اصرار داشت که بیاد پیش تو ولی موفق شدم بخوابونمش
ا/ت خودشو از بالا پرت کرد توی بغل هیون، هیون هم دستشو برد زیر لباس ا/ت و بصورت نوازش وار کمرشو لمس میکرد و کم کم.....اهم🙄
ویو هیون
با بوسه هایی که روی لبای ا/ت میزاشتم ناله هاشو خفه میکردم همینجور که مشغول کار خودم بودم یهو در اتاق باز شد سریع پتو رو کشیدم روی خودم و ا/ت که جینا زد زیر گریه
جینا: مامان، باباااا من میترسم(گریه)
_جینا دخترم برو اتاقت منم الان میام کنارت
جینا: نمیخوامممم من میترسم
×عزیزم نترس الان بابا میاد
جینا: گفتم نمیخوام اصن شما دارین چیکار میکنین؟ میخوام ببینمتون
_مثلا اینجوری بچه میخوابونی؟
×خب چیکارش کنم وقتی نمیخوابه
_جینا میشه بری بیرون دختر کوچولوم؟
جینا: نه گفتم میخوام ببینمتون دارین زیر پتو چیکار میکنین نکنه دارین خوراکی های منو میخورین؟
×ن..نه عزیزم
_جینا گفتم برو بیرون(کمی عصبی و با صدای نسبتا بلند)
جینا: واقعا باورم نمیشه سرم داد زدی با هردوتون قهرم(بغض، و از اتاق رفت بیرون)
_ایشش مثل مادرتی
و اینگونه شد که هیون مجبور شد با هزارتا بدبختی ناز دختر کوچولوش که هیچ تفاوتی با همسرش از نظر لوس بودن نداشت رو بکشه
#تکپارتی
وقتی دخترتون میاد داخل اتاق و.....
_ا/ت
×هوم
_جینا رو ببین
×خب؟
_ببین چقد تنهاست نظرت چیه براش یه همبازی بیاریم؟
×منم توی همین فکر بودم بنظرم یه سگ کارساز باشه
_(پوکر فیس)
×خب خرگوش چطوره؟
_دارم درباره ی مجدد حامله شدن تو حرف میزنم
×آهاااا
_تروخدااااا من گوناه دارم
×فکر میکردم بخاطر جینا میخوای یه بچه ی دیگه بیاریم گناه تو کجا بود؟(گند زدی مستر هوانگ)
_خب نه، منظور من این نبود منظورم اینه من هروقت جینا رو میبینم که با خودش و عروسک هاش بازی میکنه احساس گناه میکنم منظورم این بود
×خب زودتر میگفتی
_اره حالا موافقی دیگه نه؟
×اره چرا که نه
(پرش زمانی)
(ا/ت اومد داخل اتاق)
_بلاخره خوابید؟
×اوهوم خیلی اصرار داشت که بیاد پیش تو ولی موفق شدم بخوابونمش
ا/ت خودشو از بالا پرت کرد توی بغل هیون، هیون هم دستشو برد زیر لباس ا/ت و بصورت نوازش وار کمرشو لمس میکرد و کم کم.....اهم🙄
ویو هیون
با بوسه هایی که روی لبای ا/ت میزاشتم ناله هاشو خفه میکردم همینجور که مشغول کار خودم بودم یهو در اتاق باز شد سریع پتو رو کشیدم روی خودم و ا/ت که جینا زد زیر گریه
جینا: مامان، باباااا من میترسم(گریه)
_جینا دخترم برو اتاقت منم الان میام کنارت
جینا: نمیخوامممم من میترسم
×عزیزم نترس الان بابا میاد
جینا: گفتم نمیخوام اصن شما دارین چیکار میکنین؟ میخوام ببینمتون
_مثلا اینجوری بچه میخوابونی؟
×خب چیکارش کنم وقتی نمیخوابه
_جینا میشه بری بیرون دختر کوچولوم؟
جینا: نه گفتم میخوام ببینمتون دارین زیر پتو چیکار میکنین نکنه دارین خوراکی های منو میخورین؟
×ن..نه عزیزم
_جینا گفتم برو بیرون(کمی عصبی و با صدای نسبتا بلند)
جینا: واقعا باورم نمیشه سرم داد زدی با هردوتون قهرم(بغض، و از اتاق رفت بیرون)
_ایشش مثل مادرتی
و اینگونه شد که هیون مجبور شد با هزارتا بدبختی ناز دختر کوچولوش که هیچ تفاوتی با همسرش از نظر لوس بودن نداشت رو بکشه
- ۱۹.۰k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط