{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴۱

پارت ۴۱
پادزهر پیدا شد.
اما یک مشکل وجود داشت.
فقط خون من می‌توانست اثر سم را از بین ببرد.
پدرم درست می‌گفت.
خون من قدرت عجیبی داشت.
به جونگکوک خون دادم.
چند ساعت بعد چشم‌هایش را باز کرد.
اولین چیزی که دیدم لبخندش بود.
_گفتم که نمی‌رم.
اشک‌هایم سرازیر شد.
_احمق.
دستم را گرفت.
_هنوز دوستم داری؟
خندیدم.
_متأسفانه.
او هم خندید.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴۲چند ماه بعد، همه چیز آرام‌تر شده بود.جونگکوک از رهبری...

پارت ۴۳ماه‌ها بعد مراسم کوچکی گرفتیم.نه مافیا.نه خون‌آشام‌ها...

پارت ۴۰جنگ تمام شد.تهیونگ شکست خورد.اما جونگکوک هم زخمی شده ...

خوشگلام سلام ببخشید این چندوقت نبودم مهمون داشتیم مامانم این...

*بادکنک!*🎈دوستی دارم که از بادکنک بدش می‌آید؛حتی از دیدن باد...

می‌گفت:دوستی دارم که از بادکنک بدش می‌آید؛حتی از دیدن بادکنک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط