پارت ۴۱
پارت ۴۱
پادزهر پیدا شد.
اما یک مشکل وجود داشت.
فقط خون من میتوانست اثر سم را از بین ببرد.
پدرم درست میگفت.
خون من قدرت عجیبی داشت.
به جونگکوک خون دادم.
چند ساعت بعد چشمهایش را باز کرد.
اولین چیزی که دیدم لبخندش بود.
_گفتم که نمیرم.
اشکهایم سرازیر شد.
_احمق.
دستم را گرفت.
_هنوز دوستم داری؟
خندیدم.
_متأسفانه.
او هم خندید.
پادزهر پیدا شد.
اما یک مشکل وجود داشت.
فقط خون من میتوانست اثر سم را از بین ببرد.
پدرم درست میگفت.
خون من قدرت عجیبی داشت.
به جونگکوک خون دادم.
چند ساعت بعد چشمهایش را باز کرد.
اولین چیزی که دیدم لبخندش بود.
_گفتم که نمیرم.
اشکهایم سرازیر شد.
_احمق.
دستم را گرفت.
_هنوز دوستم داری؟
خندیدم.
_متأسفانه.
او هم خندید.
- ۳۷
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط