{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴۳

پارت ۴۳
ماه‌ها بعد مراسم کوچکی گرفتیم.
نه مافیا.
نه خون‌آشام‌ها.
فقط چند نفر که واقعاً به ما اهمیت می‌دادند.
وقتی لباس سفید پوشیدم، جونگکوک برای چند لحظه حرف نزد.
خندیدم.
_چی شده؟
_هیچی.
_پس چرا نگام می‌کنی؟
آرام گفت:
_دارم فکر می‌کنم چطور ممکنه یک انسان این‌قدر زیبا باشه.
لبخند زدم.
_من نیمه‌خون‌آشامم.
_برای من فقط یونا هستی.
و آن روز...
برای اولین بار هیچ سایه‌ای بالای سرمان نبود.
دیدگاه ها (۴)

پارت ۴۴شب بعد از مراسم، کنار پنجره ایستاده بودم.جونگکوک پشت ...

پارت ۴۵سال‌ها بعد، دوباره به همان کلاب بلک رز برگشتیم.همان د...

پارت ۴۲چند ماه بعد، همه چیز آرام‌تر شده بود.جونگکوک از رهبری...

پارت ۴۱پادزهر پیدا شد.اما یک مشکل وجود داشت.فقط خون من می‌تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط