{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴۲

پارت ۴۲
چند ماه بعد، همه چیز آرام‌تر شده بود.
جونگکوک از رهبری مافیا کناره گرفت.
بخشی از قدرتش را به افراد قابل اعتمادش سپرد.
من و او تصمیم گرفتیم از سئول دور شویم.
به همان جزیره‌ای رفتیم که اولین بار با هم آنجا خوش گذرانده بودیم.
شب کنار ساحل ایستاده بودیم.
جونگکوک چیزی از جیبش بیرون آورد.
یک حلقه.
قلبم ایستاد.
_یونا...
لبخند زدم.
_نه.
چشم‌هاش گرد شد.
_نه؟
خندیدم.
_هنوز سوالت رو نپرسیدی.
_می‌خواستم بگم...
زانو زد.
_با من می‌مونی؟
این بار بدون تردید گفتم:
_تا ابد.
دیدگاه ها (۰)

ریحانه. فاطمه سادات ساداتی ارمکی خواهرانی که همدیگر را تا ا...

دخترا بابایی ان...🥀تقدیم به دختران شهید#ریحانه_سادات و#فاطمه...

ولادت دخت امیر المومنین. ام المصائب. عقیله بنی هاشم

✍ این سخن عبدالملک رو باید با آب طلا نوشت:🔸 کسی که حرف آمریک...

🖤✨@sahar1820

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط