Mycompanymodel
#My_company_model
پارت 13
ویو بینا
رسیدم شرکت من پیاده شدم رفتم توی شرکت جونکوک هم رفت ماشینش رو پارک کنه.
☆سلام دختررر چرا انقدر دیر کردی که رئیس بیاد دنبالت.؟
+عا خوب راستش خواب موندم.
☆اهان اوکی بیا بریم
+با..
_بینا بیا اتاقم کارت دارم(جدی)
+اووو ماریا ببخشید زود میام
☆(خنده) باشه باشه برو من توی سالن منتظرتم راستی مدل جدید داریم زود بیا
+حله
همراه جونکوک رفتم توی اتاقش که پشت سرم در قفل کرد.
+عاا رئیس.... چی کار میکنی...(لبخند)
_حرف دارم باهات بشین(جدی)
+باشه
_خوب گوش کن... من با یکی با اجبار ازدواج کردم.
+خوب؟
_اسمش هانوله مدل جدید.
+اهان
_میخام نقش دوس دخترمو بازی کنی(نگاه مظلوم)
+اها.... چیییییییییی(جیغغغغغ)
ویو جونکوک
موضوع توی سرمو بهش گفتم اولش هنگ بود بعدش شروع کرد به جیغ زدن سریع دستمو گذاشتم روی دهنش.
_ساکت باش میخای همرو خبر کنی؟
+(با سر میگه نه)
_دستمو بر میدارم جیغ نزن
+(با سر میگه باشه)
اروم دستمو برداشتم که چشاش از تعجب چهارتا شده بود.
ویو بینا
با حرفی که زده بود تعجب کردم من از مردا متنفرم. چه برسه نقش دوس دخترشو بازی کنم
+چرا من(بغض)
_هعی هعی هعی اروم باشه چیز بدی نگفتم که(اروم بغلش میکنه)
_لطفا قبول کن باید هانول رو از خودم جدا کنم باید طلاقش بدم لطفا
+اممم نه
_چرا(خشن)
+اومم باید خودتو ثابت کنی (چشمک میزنه از اتاق خارج میشه)
+اوههه دیوانه(به سمت سالن میره)
☆امدی
+اره
∆این کیه؟(عشوه)
☆مدل جدید و این نه اسم داره دختر جون
∆خو چمدونم اسمشو(عشوه)
☆دختره...
+ای ماریا مهم نیست بنده خدا اسم منو از کجا بدونه...(روبه هانول)
اسم بیناست(لبخند)
∆منم هانولم
+خوشبختم
همون لحظه جونکوک وارد میشه
♡پسر میگم یه جشن بگیریم واسه برگشتن هانول؟
_اه نامجون ولم کن حوصله ندارم(سرد)
&وا پسر زنته ها
_اصلا هرکاری میخاید بکنید
+خوب من یه کافه سراغ دارم خیلی خوشگله بریم اونجا؟
☆اره بریم امشب وقت دارید؟
&♡✓@$+اره بریم
∆وای بچه ها ممنون (عشوه میچسبه به جونکوک)
_هانول فک نمیکنی اینجا محل کاره؟
+وای اقای جئون چی کارش داری دلش برات تنگ شده
∆این دختره باحاله خوشم میاد ازش
_هانول(عصبانی)
∆ددیییی
☆بینا بیا ما بریم(اروم)
+اره اره بریم این تو پرنده عاشق خستگی در کنن(خنده)
جونکوک چشم قره ای میره
♡☆&@+$بریم
همه رفتن
_ببین هانول دفعه اخرت باشه توی شرکت، خونه بهم میچسبی؟
∆باشه بابا
چطور شد؟؟
الان دیگه داستان تازه شروع شده.
🎀🦋🌸
لایک ۱۵
پارت 13
ویو بینا
رسیدم شرکت من پیاده شدم رفتم توی شرکت جونکوک هم رفت ماشینش رو پارک کنه.
☆سلام دختررر چرا انقدر دیر کردی که رئیس بیاد دنبالت.؟
+عا خوب راستش خواب موندم.
☆اهان اوکی بیا بریم
+با..
_بینا بیا اتاقم کارت دارم(جدی)
+اووو ماریا ببخشید زود میام
☆(خنده) باشه باشه برو من توی سالن منتظرتم راستی مدل جدید داریم زود بیا
+حله
همراه جونکوک رفتم توی اتاقش که پشت سرم در قفل کرد.
+عاا رئیس.... چی کار میکنی...(لبخند)
_حرف دارم باهات بشین(جدی)
+باشه
_خوب گوش کن... من با یکی با اجبار ازدواج کردم.
+خوب؟
_اسمش هانوله مدل جدید.
+اهان
_میخام نقش دوس دخترمو بازی کنی(نگاه مظلوم)
+اها.... چیییییییییی(جیغغغغغ)
ویو جونکوک
موضوع توی سرمو بهش گفتم اولش هنگ بود بعدش شروع کرد به جیغ زدن سریع دستمو گذاشتم روی دهنش.
_ساکت باش میخای همرو خبر کنی؟
+(با سر میگه نه)
_دستمو بر میدارم جیغ نزن
+(با سر میگه باشه)
اروم دستمو برداشتم که چشاش از تعجب چهارتا شده بود.
ویو بینا
با حرفی که زده بود تعجب کردم من از مردا متنفرم. چه برسه نقش دوس دخترشو بازی کنم
+چرا من(بغض)
_هعی هعی هعی اروم باشه چیز بدی نگفتم که(اروم بغلش میکنه)
_لطفا قبول کن باید هانول رو از خودم جدا کنم باید طلاقش بدم لطفا
+اممم نه
_چرا(خشن)
+اومم باید خودتو ثابت کنی (چشمک میزنه از اتاق خارج میشه)
+اوههه دیوانه(به سمت سالن میره)
☆امدی
+اره
∆این کیه؟(عشوه)
☆مدل جدید و این نه اسم داره دختر جون
∆خو چمدونم اسمشو(عشوه)
☆دختره...
+ای ماریا مهم نیست بنده خدا اسم منو از کجا بدونه...(روبه هانول)
اسم بیناست(لبخند)
∆منم هانولم
+خوشبختم
همون لحظه جونکوک وارد میشه
♡پسر میگم یه جشن بگیریم واسه برگشتن هانول؟
_اه نامجون ولم کن حوصله ندارم(سرد)
&وا پسر زنته ها
_اصلا هرکاری میخاید بکنید
+خوب من یه کافه سراغ دارم خیلی خوشگله بریم اونجا؟
☆اره بریم امشب وقت دارید؟
&♡✓@$+اره بریم
∆وای بچه ها ممنون (عشوه میچسبه به جونکوک)
_هانول فک نمیکنی اینجا محل کاره؟
+وای اقای جئون چی کارش داری دلش برات تنگ شده
∆این دختره باحاله خوشم میاد ازش
_هانول(عصبانی)
∆ددیییی
☆بینا بیا ما بریم(اروم)
+اره اره بریم این تو پرنده عاشق خستگی در کنن(خنده)
جونکوک چشم قره ای میره
♡☆&@+$بریم
همه رفتن
_ببین هانول دفعه اخرت باشه توی شرکت، خونه بهم میچسبی؟
∆باشه بابا
چطور شد؟؟
الان دیگه داستان تازه شروع شده.
🎀🦋🌸
لایک ۱۵
- ۷۰۵
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط