love Between the Tides
love Between the Tides⁵⁷
یونا
دوهیون(دوست یونا)
دوهیون: چیکار میخوای کنی؟
یونا: نمیدونم فعلا دنبال اینم که تهیونگ ا/ت رو فراموش کنه و بعد تهیونگ بیاد سمت من
دوهیون: تو از کجا فهمیدی که ا/ت و تهیونگ قبلا باهم بودن
یونا: بکگراند کوشی تهیونگ ا/ت هست و اتاقش پر از عکس های ا/ت البته اجازه نمیده من برم تو اتاقش و به گوشیش دست بزنم اما من زرنگ تر از این حرف ها هستم
دوهیون: چیکار میخوای کنی؟
یونا: میدونم میخوام چیکار کنم بهت همه رو میگم ببین اول.....
چند دقیقه بعد
دوهیون: میتونی همه ی اینکار هارو انجام بدی؟
یونا: آره کم کم باید شروع کنم
دوهیون: خب اگر بتونی عالی میشه
یونا: اهمم آره
دوهیون: سوهو چی؟(بعد میگم کیه؟)
یونا: سوهو احمق هم فکر میکنه من عاشقشم بذار تا زمانی که تهیونگ عاشقم نشده یکم با او لذت ببرم
دوهیون: حس میکنم داخل سریال هستم
یونا: دخترخالم دکتره گفته کمکم میکنه
دوهیون: این که عالیه همه چیز اوکی میشه
یونا: آره...
یک هفته بعد
ا/ت
داشتم میرفتم خرید داخل کافه پاساژ یونا رو دیدم یه پسری همراهش بود شاید دارم اشتباه میبینم یا شاید برادرش باشه اما برادر نداره از دور میدیدم که جعبه ای داد به یونا و یونا با خوشحالی پسره رو بغل کرد و بوسید
یعنی این پسره کیه؟ آره تهیونگ به من درموردش گفته بود، گفته بود که درمورد یونا اشتباه میکنم.. نه این نمیشه یونا دختر خیلی خوبی هست به تهیونگ خیانت نمیکنه
یعنی چی؟ چه اتفاقی داره میفته؟
نه این درست نیست یونا خیلی مهربون بود یعنی تهیونگ راست میگفت؟
شب
خونه بودم نمیدونستم چیکار کنم زنگ زدم به دوهی
دوهی: الو ا/ت خودتی
ا/ت: یه چیزی ازت میخوام
دوهی: جانم بگو
ا/ت: میشه شماره داییت رو برام بفرستی؟
دوهی: شماره قبلش هست تغییرش نداده تو که حفظ بودی
ا/ت: باشه
گوشی رو قطع کردم زنگ زدم به تهیونگ
تهیونگ: الو
ا/ت: الو
تهیونگ: ا/ت؟
ا/ت: میشه همو ببینیم؟
تهیونگ: میخوای من رو ببینی؟
ا/ت: آره اگر وقت نداری باشه مهم نیست
تهیونگ: نه نه خب کی؟
ا/ت: فردا آدرس رو برات میفرستم
تهیونگ: باشه...
گوشی رو قطع کردم
یعنی کار درستی میکنم؟ میخوام باهاش حرف بزنم ولی یونا هنوز همسرشه ا/ت آروم باش فقط یه گفت و گو سادست تو میتونی...
فردا
منتظر بودم تهیونگ بیاد
تهیونگ: وایی ببخشید دیر کردم همش بخاطر این دوتاست
مینجو: سلام من مینجو هستم
مینسو: سلام من مینسو هستم
تهیونگ: این دوتا بچه های برادرم هستند
ا/ت: آره میدونم خیلی بانمک هستند
تهیونگ: بچه ها شما برید بازی کنید
مینجو: باشه مینسو بیا
تهیونگ: شرمنده این دوتا باهام اومدن این روز ها مامانشون سرما خورده بچه ها پیش من هستند مجبور بودم بیارمشون اینجا
ا/ت: نه مشکلی نیست اما نمیتونستند پیش یونا بمونند؟
تهیونگ: یونا؟ یونا که اصلا خونه نیست هرروز با دوست پسرش بیرونه
ا/ت: تو میدونی؟
تهیونگ: که چی؟
ا/ت: دوست پسر داره
تهیونگ: آره
ا/ت: او زنته چرا اجازه میدی که دوست پسر داشته باشه
تهیونگ: وقتی ما دوتا هیچ حسی بهم نداریم چرا باید بهش اجازه ندم؟
ا/ت: شما دوتا تو خونه باهم هستین
تهیونگ: خب آره مثل همخونه داخل اتاق جدا اصلا باهم حرف نمیزنیم غذا نمیخوریم باهم هیچکاری نمیکنیم فقط وقتی خواستیم بریم بیرون نقش بازی میکنیم
ا/ت: راست میگی؟
تهیونگ: آره من بهت گفته بودم باید باهات حرف بزنم تو دیشب گفتی از خوشحالی خوابم نبرد
ا/ت: قصد داری ازش جدا بشی؟
تهیونگ: آره چند ماه دیگه خودش هم اوکیه که هرچی زودتر جدا بشیم
ا/ت: تهیونگ من معذرت میخوام خیلی قضاوتت کردم واقعا خیلی بد رفتار کردم چون حالم خوب نبود اما الان درکت میکنم که چرا زودتر بهم نگفتی میبخشمت
تهیونگ: خوشحالم که این رو میشنوم
ا/ت: بیا دوباره باهم باشیم اما...
تهیونگ: اما چی؟
ا/ت: فقط یه دوست ببین تو هنوز زن داری تا وقتی که جدا نشدی نمیتونیم ما باهم باشیم فقط دوتا دوست صمیمی..
تهیونگ: باشه اوکی
ا/ت: هروقت جدا شدی میتونیم دوباره باهم باشیم
تهیونگ: تو که گفتی دوست پسر داری؟
ا/ت: جدا شدیم
تهیونگ: چند وقت باهم بودید
ا/ت: نمیشه گفت که یه رابطه بود فقط یه دوستی بود که تمام شد
تهیونگ: خیلی خوشحالم که میبینمت
ا/ت: منم همینطور
تهیونگ: شام باهم بریم بیرون؟
ا/ت: نه باید برم خونه کار دارم
تهیونگ: باشه
ا/ت: خداحافظ بعد بهت زنگ میزنم
تهیونگ: باشه خداحافظ مراقب خودت باش...
#فیک
#سناریو
#taehyung
#تهیونگ
#فیکشن
#رمان
#عشق_بین_جزر_و_مد
یونا
دوهیون(دوست یونا)
دوهیون: چیکار میخوای کنی؟
یونا: نمیدونم فعلا دنبال اینم که تهیونگ ا/ت رو فراموش کنه و بعد تهیونگ بیاد سمت من
دوهیون: تو از کجا فهمیدی که ا/ت و تهیونگ قبلا باهم بودن
یونا: بکگراند کوشی تهیونگ ا/ت هست و اتاقش پر از عکس های ا/ت البته اجازه نمیده من برم تو اتاقش و به گوشیش دست بزنم اما من زرنگ تر از این حرف ها هستم
دوهیون: چیکار میخوای کنی؟
یونا: میدونم میخوام چیکار کنم بهت همه رو میگم ببین اول.....
چند دقیقه بعد
دوهیون: میتونی همه ی اینکار هارو انجام بدی؟
یونا: آره کم کم باید شروع کنم
دوهیون: خب اگر بتونی عالی میشه
یونا: اهمم آره
دوهیون: سوهو چی؟(بعد میگم کیه؟)
یونا: سوهو احمق هم فکر میکنه من عاشقشم بذار تا زمانی که تهیونگ عاشقم نشده یکم با او لذت ببرم
دوهیون: حس میکنم داخل سریال هستم
یونا: دخترخالم دکتره گفته کمکم میکنه
دوهیون: این که عالیه همه چیز اوکی میشه
یونا: آره...
یک هفته بعد
ا/ت
داشتم میرفتم خرید داخل کافه پاساژ یونا رو دیدم یه پسری همراهش بود شاید دارم اشتباه میبینم یا شاید برادرش باشه اما برادر نداره از دور میدیدم که جعبه ای داد به یونا و یونا با خوشحالی پسره رو بغل کرد و بوسید
یعنی این پسره کیه؟ آره تهیونگ به من درموردش گفته بود، گفته بود که درمورد یونا اشتباه میکنم.. نه این نمیشه یونا دختر خیلی خوبی هست به تهیونگ خیانت نمیکنه
یعنی چی؟ چه اتفاقی داره میفته؟
نه این درست نیست یونا خیلی مهربون بود یعنی تهیونگ راست میگفت؟
شب
خونه بودم نمیدونستم چیکار کنم زنگ زدم به دوهی
دوهی: الو ا/ت خودتی
ا/ت: یه چیزی ازت میخوام
دوهی: جانم بگو
ا/ت: میشه شماره داییت رو برام بفرستی؟
دوهی: شماره قبلش هست تغییرش نداده تو که حفظ بودی
ا/ت: باشه
گوشی رو قطع کردم زنگ زدم به تهیونگ
تهیونگ: الو
ا/ت: الو
تهیونگ: ا/ت؟
ا/ت: میشه همو ببینیم؟
تهیونگ: میخوای من رو ببینی؟
ا/ت: آره اگر وقت نداری باشه مهم نیست
تهیونگ: نه نه خب کی؟
ا/ت: فردا آدرس رو برات میفرستم
تهیونگ: باشه...
گوشی رو قطع کردم
یعنی کار درستی میکنم؟ میخوام باهاش حرف بزنم ولی یونا هنوز همسرشه ا/ت آروم باش فقط یه گفت و گو سادست تو میتونی...
فردا
منتظر بودم تهیونگ بیاد
تهیونگ: وایی ببخشید دیر کردم همش بخاطر این دوتاست
مینجو: سلام من مینجو هستم
مینسو: سلام من مینسو هستم
تهیونگ: این دوتا بچه های برادرم هستند
ا/ت: آره میدونم خیلی بانمک هستند
تهیونگ: بچه ها شما برید بازی کنید
مینجو: باشه مینسو بیا
تهیونگ: شرمنده این دوتا باهام اومدن این روز ها مامانشون سرما خورده بچه ها پیش من هستند مجبور بودم بیارمشون اینجا
ا/ت: نه مشکلی نیست اما نمیتونستند پیش یونا بمونند؟
تهیونگ: یونا؟ یونا که اصلا خونه نیست هرروز با دوست پسرش بیرونه
ا/ت: تو میدونی؟
تهیونگ: که چی؟
ا/ت: دوست پسر داره
تهیونگ: آره
ا/ت: او زنته چرا اجازه میدی که دوست پسر داشته باشه
تهیونگ: وقتی ما دوتا هیچ حسی بهم نداریم چرا باید بهش اجازه ندم؟
ا/ت: شما دوتا تو خونه باهم هستین
تهیونگ: خب آره مثل همخونه داخل اتاق جدا اصلا باهم حرف نمیزنیم غذا نمیخوریم باهم هیچکاری نمیکنیم فقط وقتی خواستیم بریم بیرون نقش بازی میکنیم
ا/ت: راست میگی؟
تهیونگ: آره من بهت گفته بودم باید باهات حرف بزنم تو دیشب گفتی از خوشحالی خوابم نبرد
ا/ت: قصد داری ازش جدا بشی؟
تهیونگ: آره چند ماه دیگه خودش هم اوکیه که هرچی زودتر جدا بشیم
ا/ت: تهیونگ من معذرت میخوام خیلی قضاوتت کردم واقعا خیلی بد رفتار کردم چون حالم خوب نبود اما الان درکت میکنم که چرا زودتر بهم نگفتی میبخشمت
تهیونگ: خوشحالم که این رو میشنوم
ا/ت: بیا دوباره باهم باشیم اما...
تهیونگ: اما چی؟
ا/ت: فقط یه دوست ببین تو هنوز زن داری تا وقتی که جدا نشدی نمیتونیم ما باهم باشیم فقط دوتا دوست صمیمی..
تهیونگ: باشه اوکی
ا/ت: هروقت جدا شدی میتونیم دوباره باهم باشیم
تهیونگ: تو که گفتی دوست پسر داری؟
ا/ت: جدا شدیم
تهیونگ: چند وقت باهم بودید
ا/ت: نمیشه گفت که یه رابطه بود فقط یه دوستی بود که تمام شد
تهیونگ: خیلی خوشحالم که میبینمت
ا/ت: منم همینطور
تهیونگ: شام باهم بریم بیرون؟
ا/ت: نه باید برم خونه کار دارم
تهیونگ: باشه
ا/ت: خداحافظ بعد بهت زنگ میزنم
تهیونگ: باشه خداحافظ مراقب خودت باش...
#فیک
#سناریو
#taehyung
#تهیونگ
#فیکشن
#رمان
#عشق_بین_جزر_و_مد
- ۱۰۴.۳k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط