چندپارتی
«چندپارتی»
وقتی سالگرد ازدواجتونه و....🌼❣️پارت اول:////
نیوا{اخرین شمع روی زمین رو هم روشن کردم و از جام بلند شدم...نگاه عمیقی به کل خونه انداختم و با دیدن شاهکارم لبخندی زدم...به سمت اتاق رفتم و لباسی که از قبل اماده کرده بودم رو پوشیدم مقابل اینه میکاپ لایتی کردم...با شنیدن صدای لاستیک یک بار دیگه خودم رو داخل اینه رصد کردم و از اتاق بیرون رفتم و چراغ هارو خاموش کردم.
جیمین{خسته و خوابالود کلید رو داخل قفل انداختم و با سری افتاده وارد خونه شدم...با دیدن چراغ های خاموش پوفی کشیدم و کفش هامو در اوردم...اینقد خسته بودم که فقط اغوش گرم نیوا میتونست خستگیم رو بر طرف کنه که اونم الان خوابه...وارد حال که شدم با دیدن هاله ای از نور از منبعشون شمع هایی بود که به ترتیب روی زمین چیده شده بودن سر جام ایستام...با روشن شدن چراغ نیوا با لبخند ملیحی روی لبش به طرف اومد و بوسه ای روی گونم کاشت و گفت.
نیوا{سالگرد ازدواجمون مبارک عشقم*لبخند*
جیمین{با شنیدن این حرف لبخند متقابلی زدم و بغلش کردم...سالگردمون مبارک عزیزم... واقعا متاسفم بخاطر تایم کاری زیاد فراموش کردم امروز رو.
نیوا{اشکال نداره جیمی...تا لباست رو عوض کنی منم میز رو میچینم.
*27 دقیقه بعد*
نیوا{لیوان های حاوی شربت رو توی سینی گذاشتم و همراه با کمی تنقلات به طرف کاناپه رفتم و سینی رو روی عسلی گذاشتم...خب جناب پارک روزت چطور بود؟
جیمین{خیلی مزخرف...البته تا قبل از این که بیام خونه.
نیوا{با خنده مشتی به بازوش زدم و بحثی که مدت ها بود ذهنم رو درگیر کرده بود رو مطرح کردم...جیمی به نظرت این خونه کمی سوت و کور نیست؟
جیمین{سوت و کور؟...چطوری مگه؟
نیوا{ااا منظورم اینه که فکر نمیکنی بهتره به فکر بچه دار شدنمون باشیم؟
جیمین{با شنیدن حرفش دستم رو روی شکمش گذاشتم و با خنده گفتم...دوست داری همین الان یه لوبیا کوچولو اینجا بکارم؟...با رنگ گرفتن گونه های مجالی بهش ندادم و بغلش کردم و به طرف اتاق رفتم.
نیوا{یاااا منظورم نبود که همین امشب...من...*با استرس*
جیمین{هیس بهم اعتماد کن... حواسم بهت هست*لبخند*
نیواد{لبخند ملیحی زدم که لب هاشو روی لب ها حس کردم و...
*صبح روز بعد ساعت 9:57*
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
وقتی سالگرد ازدواجتونه و....🌼❣️پارت اول:////
نیوا{اخرین شمع روی زمین رو هم روشن کردم و از جام بلند شدم...نگاه عمیقی به کل خونه انداختم و با دیدن شاهکارم لبخندی زدم...به سمت اتاق رفتم و لباسی که از قبل اماده کرده بودم رو پوشیدم مقابل اینه میکاپ لایتی کردم...با شنیدن صدای لاستیک یک بار دیگه خودم رو داخل اینه رصد کردم و از اتاق بیرون رفتم و چراغ هارو خاموش کردم.
جیمین{خسته و خوابالود کلید رو داخل قفل انداختم و با سری افتاده وارد خونه شدم...با دیدن چراغ های خاموش پوفی کشیدم و کفش هامو در اوردم...اینقد خسته بودم که فقط اغوش گرم نیوا میتونست خستگیم رو بر طرف کنه که اونم الان خوابه...وارد حال که شدم با دیدن هاله ای از نور از منبعشون شمع هایی بود که به ترتیب روی زمین چیده شده بودن سر جام ایستام...با روشن شدن چراغ نیوا با لبخند ملیحی روی لبش به طرف اومد و بوسه ای روی گونم کاشت و گفت.
نیوا{سالگرد ازدواجمون مبارک عشقم*لبخند*
جیمین{با شنیدن این حرف لبخند متقابلی زدم و بغلش کردم...سالگردمون مبارک عزیزم... واقعا متاسفم بخاطر تایم کاری زیاد فراموش کردم امروز رو.
نیوا{اشکال نداره جیمی...تا لباست رو عوض کنی منم میز رو میچینم.
*27 دقیقه بعد*
نیوا{لیوان های حاوی شربت رو توی سینی گذاشتم و همراه با کمی تنقلات به طرف کاناپه رفتم و سینی رو روی عسلی گذاشتم...خب جناب پارک روزت چطور بود؟
جیمین{خیلی مزخرف...البته تا قبل از این که بیام خونه.
نیوا{با خنده مشتی به بازوش زدم و بحثی که مدت ها بود ذهنم رو درگیر کرده بود رو مطرح کردم...جیمی به نظرت این خونه کمی سوت و کور نیست؟
جیمین{سوت و کور؟...چطوری مگه؟
نیوا{ااا منظورم اینه که فکر نمیکنی بهتره به فکر بچه دار شدنمون باشیم؟
جیمین{با شنیدن حرفش دستم رو روی شکمش گذاشتم و با خنده گفتم...دوست داری همین الان یه لوبیا کوچولو اینجا بکارم؟...با رنگ گرفتن گونه های مجالی بهش ندادم و بغلش کردم و به طرف اتاق رفتم.
نیوا{یاااا منظورم نبود که همین امشب...من...*با استرس*
جیمین{هیس بهم اعتماد کن... حواسم بهت هست*لبخند*
نیواد{لبخند ملیحی زدم که لب هاشو روی لب ها حس کردم و...
*صبح روز بعد ساعت 9:57*
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
- ۲۳.۹k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط