🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز
🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز
🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁵ : پارت ¹⁵
همه گوشه ای از خانه و با هر وسیله ای که دم دستمان بود،ایستاده بودیم و نفس نفس زنان آماده ی هر اتفاقی بودیم. شاید هم فقط ما چهار نفر!
هاپر اسلحه را محکم تر گرفت و داد زد:«خودتو نشون بده!»ما چهار نفر به همدیگر نگاه کردیم که ناگهان در خانه با صدای وحشتناکی باز شد.همه دست هایمان را روی چشم هایمان گذاشتیم،و بعد...چیزی را دیدیم که باورمان نمی شد!دموگورگن با فریاد و صداهای ترسناکی که داشت داخل خانه بود،همه جیغ زدیم و طرفی دویدیم.
ما چهار نفر پشت مبل پناه گرفتیم.نگاهی به گلدانی که در دستم بود کردم و گفتم:«فکر نکنم با این از پسش بر بیایم!»هیلدا گفت:«من نمیخوام بمیرم»صدای جیغ بقیه،دویدن ها،صدای دموگورگن و قدم های سنگینی که روی زمین می گذاشت،مدام در گوشم می پیچید.
وقتی همه ساکت بودیم و حرفی نمی زدیم تا دموگورگن ما را پیدا نکند،صدای لرد و استیو از پشت سرمان آمد که انگار جلوی در ایستاده بودند و گفتند:«هی!ما با کلی خوراکی برگشتیم!»و بعد صدای افتادن کیسه ی خرید،قدم های سنگین دموگورگن و جیغ لرد و استیو.
همان لحظه صدای گلوله آمد،هاپر با اسلحه به دموگورگن شلیک می کرد و سعی داشت او را از اینجا دور کند،استیو و لرد پشت مبل کناری ما پناه گرفتند و ترس در چهره هایشان مشخص بود.استیو وقتی ما رو دید گفت:«این دیگه چه کوفتیه؟» صبر کن!!!استیو به چی معروفه؟
گفتم:«استیو...به اون چوبت نیاز داریم»لرد نگاهی کرد و پرسید:«چوب؟»صدای فریاد دموگورگن باعث شد همه گوش هایمان را بگیریم،داشت سمت هاپر و بقیه قدم بر می داشت.دیگر نتوانستم تحمل کنم.
از پشت مبل بیرون پریدم،گلدان را سمتش پرت کردم تا وقت بخرم.بعد رو به ال داد زدم:«ال!باید کمکمون کنی،قدرتت!خودتو آماده کن»ال سرش را تکان داد.از آن طرف باران متکای مبل را سمت دموگورگن پرت کرد،هیلدا لیوان روی میز و سارا هم بشقاب خوراکی را سمتش پرت کرد.بعد سارا گفت:«ما حواسشو پرت میکنیم»
دموگورگن دهانش را باز کرد و فریاد کشید.ما چهار نفر سمت حیاط دویدیم تا به فضای باز برویم و راحت تر با او مبارزه کنیم.
می دویدیم و دموگورگن بیخیال ما نبود.همینطور که می دویدیم باران گفت:«ما چهار تا تنهایی از پسش بر نمیایم»سارا گفت:«بد بین نباش باران!» راست میگفت،حتی خودم هم نمی تونستم از پسش بر میایم یا نه
وسط حیاط ایستادیم.گفتم:«پخش بشیم؟»هیلدا گفت:«فکر نکنم فکر خوبی باشه...»دموگورگن سمتمان دوید و ما هم طرف سنگی که آن طرف حیاط بود دویدیم.
دیگر نفس کم آورده بودیم؛باران نفس نفس گفت:«من دیگه...نمیتونم»سارا با سرفه گفت:«منم همینطور»خواستم حرفی بزنم که وقتی تنها چند قدم با سنگ فاصله داشتیم،دموگورگن پایش را با قدرت عجیبی روی زمین کوبید و همین باعث شد ما کنار سنگ پرتاب شویم و بیفتیم...
🥞ادامه دارد...
#رمان
#استرنجر_تینگز
#از_زبان_نازی
🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁵ : پارت ¹⁵
همه گوشه ای از خانه و با هر وسیله ای که دم دستمان بود،ایستاده بودیم و نفس نفس زنان آماده ی هر اتفاقی بودیم. شاید هم فقط ما چهار نفر!
هاپر اسلحه را محکم تر گرفت و داد زد:«خودتو نشون بده!»ما چهار نفر به همدیگر نگاه کردیم که ناگهان در خانه با صدای وحشتناکی باز شد.همه دست هایمان را روی چشم هایمان گذاشتیم،و بعد...چیزی را دیدیم که باورمان نمی شد!دموگورگن با فریاد و صداهای ترسناکی که داشت داخل خانه بود،همه جیغ زدیم و طرفی دویدیم.
ما چهار نفر پشت مبل پناه گرفتیم.نگاهی به گلدانی که در دستم بود کردم و گفتم:«فکر نکنم با این از پسش بر بیایم!»هیلدا گفت:«من نمیخوام بمیرم»صدای جیغ بقیه،دویدن ها،صدای دموگورگن و قدم های سنگینی که روی زمین می گذاشت،مدام در گوشم می پیچید.
وقتی همه ساکت بودیم و حرفی نمی زدیم تا دموگورگن ما را پیدا نکند،صدای لرد و استیو از پشت سرمان آمد که انگار جلوی در ایستاده بودند و گفتند:«هی!ما با کلی خوراکی برگشتیم!»و بعد صدای افتادن کیسه ی خرید،قدم های سنگین دموگورگن و جیغ لرد و استیو.
همان لحظه صدای گلوله آمد،هاپر با اسلحه به دموگورگن شلیک می کرد و سعی داشت او را از اینجا دور کند،استیو و لرد پشت مبل کناری ما پناه گرفتند و ترس در چهره هایشان مشخص بود.استیو وقتی ما رو دید گفت:«این دیگه چه کوفتیه؟» صبر کن!!!استیو به چی معروفه؟
گفتم:«استیو...به اون چوبت نیاز داریم»لرد نگاهی کرد و پرسید:«چوب؟»صدای فریاد دموگورگن باعث شد همه گوش هایمان را بگیریم،داشت سمت هاپر و بقیه قدم بر می داشت.دیگر نتوانستم تحمل کنم.
از پشت مبل بیرون پریدم،گلدان را سمتش پرت کردم تا وقت بخرم.بعد رو به ال داد زدم:«ال!باید کمکمون کنی،قدرتت!خودتو آماده کن»ال سرش را تکان داد.از آن طرف باران متکای مبل را سمت دموگورگن پرت کرد،هیلدا لیوان روی میز و سارا هم بشقاب خوراکی را سمتش پرت کرد.بعد سارا گفت:«ما حواسشو پرت میکنیم»
دموگورگن دهانش را باز کرد و فریاد کشید.ما چهار نفر سمت حیاط دویدیم تا به فضای باز برویم و راحت تر با او مبارزه کنیم.
می دویدیم و دموگورگن بیخیال ما نبود.همینطور که می دویدیم باران گفت:«ما چهار تا تنهایی از پسش بر نمیایم»سارا گفت:«بد بین نباش باران!» راست میگفت،حتی خودم هم نمی تونستم از پسش بر میایم یا نه
وسط حیاط ایستادیم.گفتم:«پخش بشیم؟»هیلدا گفت:«فکر نکنم فکر خوبی باشه...»دموگورگن سمتمان دوید و ما هم طرف سنگی که آن طرف حیاط بود دویدیم.
دیگر نفس کم آورده بودیم؛باران نفس نفس گفت:«من دیگه...نمیتونم»سارا با سرفه گفت:«منم همینطور»خواستم حرفی بزنم که وقتی تنها چند قدم با سنگ فاصله داشتیم،دموگورگن پایش را با قدرت عجیبی روی زمین کوبید و همین باعث شد ما کنار سنگ پرتاب شویم و بیفتیم...
🥞ادامه دارد...
#رمان
#استرنجر_تینگز
#از_زبان_نازی
- ۹۲
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط