بر چارچوب قهوه ای ماندم
بر چارچوب قهوه ای ماندم
و دل به آبی های دورادور
خوش کردم
انگار می دانستم این نِی
گل می دهد یکروز _ گیرم دیر
آنسان که از تقدیر و از مرگ
دانسته بودم کز من ات یارای رَستن نیست
و گرچه تن دادی به آن تندیس تقدیری
اما دلت را از دلم تاب گسستن نیست ...
جشن بزرگ بازگشتت را
هر واژه در شعرم
چراغی است
می آیی و در رهگذارت
پل بستنِ رنگین کمان ،
خوش باد !
شوق تو در من
شوق بلوغی زرد و زرّین است
در ساقه های نارس گندم
گیرم بلوغی اینچنین مرگ است
مرگی چنان ،
خوش باد !
« حسین منزوی »
و دل به آبی های دورادور
خوش کردم
انگار می دانستم این نِی
گل می دهد یکروز _ گیرم دیر
آنسان که از تقدیر و از مرگ
دانسته بودم کز من ات یارای رَستن نیست
و گرچه تن دادی به آن تندیس تقدیری
اما دلت را از دلم تاب گسستن نیست ...
جشن بزرگ بازگشتت را
هر واژه در شعرم
چراغی است
می آیی و در رهگذارت
پل بستنِ رنگین کمان ،
خوش باد !
شوق تو در من
شوق بلوغی زرد و زرّین است
در ساقه های نارس گندم
گیرم بلوغی اینچنین مرگ است
مرگی چنان ،
خوش باد !
« حسین منزوی »
- ۱.۶k
- ۱۵ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط