{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با عجله راه می رفتم

با عجله راه می رفتم
که محکم به چیزی خوردم.
«آدم» بود!
منتظر بودم پرخاش کند ،
لبخندی زد و رفت ...
به گمانم
«انسان» بود ...
دیدگاه ها (۱)

بر چارچوب قهوه ای ماندمو دل به آبی های دورادورخوش کردمانگار ...

مثل سیب سرخ قصه هاعشق را ،از میان ،دو نیمه می کنیم ...نیمه ا...

بعضی نوشته ها انگار تورا نوشته اند... انگار بعضی آدم ها را ....

اینقدر به روزهای تلخ عادت کرده ام که وقتی میخندم ،قلبم تیر م...

عباس رضایی | abbasrezaei

تو آنی ک از حضورت گل هابه رنگ خویش یقین می اورندو باد آهسته ...

🩵بعضی صبح‌هابرای عجله کردن نیستندبرای نفس کشیدن‌ هستندبرای د...

سلام آقا 💚🙏جمعه ای دیگر که سر زد آفتابش ☀️به گرما و سکوت و ا...

هرچقدر بیشتر می‌گذردمی‌فهمم برای این حجم از دلتنگیبرنامه‌ریز...

هرچقدر بیشتر می‌گذردمی‌فهمم برای این حجم از دلتنگیبرنامه‌ریز...

مادر بزرگم آخرِ همه ی تلفن هایش میگفت:کاری نداشتم که!زنگ زده...

پسرکی جلوی خانمی را میگیرد و با التماس میگوید :خانم، تو رو خ...

پارت آخر

روی قبرم بنویسید که خواهر بودم🏴سال‌ها منتظر روی برادر بودمرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط