★彡 Part 51 彡★
★彡 Part 51 彡★
"خوب نیستم تهیونگ."
چشم هاش برق زد.
خودمم متوجه نشدم کی اینقدر صمیمی شدیم که به اسم صداش می کنم.
اما برق چشم هاش، چرا انگار از روی عصبانیت نیست؟
چرا حس میکنم، خوشحاله؟
همچنان نگاهش به چشم هام بود و من هم دست کمی ازش نداشتم.
چشم هاش مجذوب کننده بود و وقتی بهشون نگاه میکردم عقلم از کار میفتاد.
این مرد دیوونم کرده.
"رینا من ..."
سرش رو به چپ و راست تکون داد. کنار رفت و چنگی به موهاش زد.
حس کردم از خودش عصبیه.
چرا؟
نمیدونم.
همونطور که پشت بهم بود گفت: دراز بکش.
به حرفش گوش کردم و سر جام به پهلو دراز کشیدم.
چندبار نفس عمیق کشید و محکم به موهاش چنگ زد.
بعد برگشت نزدیکم دراز کشید.
دست هاش رو دور کمرم حلقه و منو از پشت به خودش چسبوند.
بازو هاش به طوری منو محکم گرفته بودن که انگار اگه ولم کنه فرار میکنم.
سرم روی بازوش بود و اون با دست دیگش من رو به آغوش کشیده بود.
سرش رو داخل گردنم فرو برد که برق از سرم پرید.
نفس های عمیق، عصبی و پی در پی می کشید و هربار که نفس هاش رو داخل گردنم خالی میکرد، گرمای نفس هاش بهم نفوذ میکرد و بدجور هوایی میشدم.
داشتم دیوونه میشدم.
علت این رفتارش چی بود؟
نمیدونم.
خدایا نمیدونم نمیدونم.
هیچ چیز رو نمیدونم.
چشم هام گرم خواب شد و آروم اونها رو بستم. تهیونگ هم در همون حالت مونده بود و انگار دلش نمیخواست از این لحظه دل بکنه. منم همینطور بودم، لحظه ی خیلی شیرینی بود.
قبل از اینکه به عالم بی خبری فرو برم صدای ضعیف و آرومش رو کنار گوشم شنیدم که میگفت: تو با من چیکار کردی پرنسسم ؟ ...
"خوب نیستم تهیونگ."
چشم هاش برق زد.
خودمم متوجه نشدم کی اینقدر صمیمی شدیم که به اسم صداش می کنم.
اما برق چشم هاش، چرا انگار از روی عصبانیت نیست؟
چرا حس میکنم، خوشحاله؟
همچنان نگاهش به چشم هام بود و من هم دست کمی ازش نداشتم.
چشم هاش مجذوب کننده بود و وقتی بهشون نگاه میکردم عقلم از کار میفتاد.
این مرد دیوونم کرده.
"رینا من ..."
سرش رو به چپ و راست تکون داد. کنار رفت و چنگی به موهاش زد.
حس کردم از خودش عصبیه.
چرا؟
نمیدونم.
همونطور که پشت بهم بود گفت: دراز بکش.
به حرفش گوش کردم و سر جام به پهلو دراز کشیدم.
چندبار نفس عمیق کشید و محکم به موهاش چنگ زد.
بعد برگشت نزدیکم دراز کشید.
دست هاش رو دور کمرم حلقه و منو از پشت به خودش چسبوند.
بازو هاش به طوری منو محکم گرفته بودن که انگار اگه ولم کنه فرار میکنم.
سرم روی بازوش بود و اون با دست دیگش من رو به آغوش کشیده بود.
سرش رو داخل گردنم فرو برد که برق از سرم پرید.
نفس های عمیق، عصبی و پی در پی می کشید و هربار که نفس هاش رو داخل گردنم خالی میکرد، گرمای نفس هاش بهم نفوذ میکرد و بدجور هوایی میشدم.
داشتم دیوونه میشدم.
علت این رفتارش چی بود؟
نمیدونم.
خدایا نمیدونم نمیدونم.
هیچ چیز رو نمیدونم.
چشم هام گرم خواب شد و آروم اونها رو بستم. تهیونگ هم در همون حالت مونده بود و انگار دلش نمیخواست از این لحظه دل بکنه. منم همینطور بودم، لحظه ی خیلی شیرینی بود.
قبل از اینکه به عالم بی خبری فرو برم صدای ضعیف و آرومش رو کنار گوشم شنیدم که میگفت: تو با من چیکار کردی پرنسسم ؟ ...
- ۹۸۴
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط