{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.  پـــــارتـــ34

شب، رستوران پر از خنده و حرف بود.

چون ماه اکتبر بود هوا یکم سرد بود، ولی دستای مانلی سر بود اینه یخ شده بود بخاطر هوا نبود، بخاطر استرسی که داشت بود.

بالاخره اولین بار بود که قرار بود بیشتر وقتش رو با اعضای گروه بگذرونه، نه فقط در حد سلام و کار.

وقتی وارد شد، چند نفر زودتر از همه به استقبالش اومدن.
که نامجون با لبخند سرش و اورد بالا و متوجه حضورم شد:

ـ مانلی! بالاخره اومدی.

لبخند زد.
ـ سلام، ببخشید دیر شد.

که جونگ کوک هم با شیطنتی که تو چشمام بود.
ـ نه، ما تازه رسیدیم.

فضا خیلی راحت‌تر از چیزی بود که فکر می‌کرد.

برخلاف تصورش، همه خیلی صمیمی بودن.

یکی از اعضا با خنده گفت:

ـ تهیونگ این چند روز خیلی درباره‌ی لباس‌ها حرف می‌زنه.

مانلی با تعجب به تهیونگ نگاه کرد.

ـ واقعاً؟

تهیونگ سریع گفت:

ـ نه، اغراق می‌کنه.

همه خندیدن.

ـ ما که چیزی نگفتیم!

مانلی خندید.

کم‌کم متوجه شد هر کدوم از اعضا شخصیت متفاوتی دارن.

یکی با شوخی‌هایش همه رو می‌خندوند، یکی بیشتر گوش می‌داد، یکی درباره‌ی جزئیات کار سؤال می‌پرسید.

مانلی احساس کرد دیگه فقط مهمان نیست.

وسط شام، یکی از اعضا پرسید:

ـ مانلی، سخت نبود از پاریس بیای کره و اینجا شروع کنی؟

چند لحظه فکر کرد.
ـ اولش چرا. همه‌چیز جدید بود. زبان، فرهنگ، آدم‌ها...
که لحظه ای سکوت کرد، ادامه داد

ـ ولی وقتی آدم‌هایی پیدا می‌کنه که بهش حس خوبی میدن، سختی‌ها کمتر میشن.

تهیونگ که روبه‌روش نشسته بود، لبخند کوچیکی زد.

بعد از شام، همه برای عکس گرفتن بیرون رفتن.

مانلی دوربینش رو درآورد.

ـ وایسا، این لحظه رو باید ثبت کنم.

تهیونگ گفت:

ـ باز هم عکاسی؟

ـ معلومه.

ـ حتی توی شام؟

ـ مخصوصاً توی شام.

همه خندیدن.

چند تا عکس گرفت.

وقتی عکس آخر رو نگاه کرد، لبخند زد.

چیزی که می‌دید فقط یه گروه معروف نبود...

یه جمعی بود که کم‌کم داشت تبدیل به آدم‌های مهم زندگی‌اش می‌شد.

تهیونگ کنار او ایستاد و گفت:

ـ عکس خوب شده؟

مانلی صفحه‌ی دوربین رو بهش نشان داد.

ـ آره.

چند ثانیه به عکس نگاه کرد.

ـ فکر کنم این یکی از بهترین‌هاست.
"عکس رو میزارم"

ـ چرا؟

تهیونگ به عکس اشاره کرد.

ـ چون همه واقعاً خوشحالن.

و مانلی با خودش فکر کرد...

شاید بعضی خاطره‌ها به خاطر اتفاق بزرگی که می‌افته قشنگ نیستن؛

به خاطر آدم‌هایی قشنگ میشن که کنارت هستن.... ادامه دارد
دیدگاه ها (۰)

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پـــ...

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه .⊱ .✦...

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پـــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط