W̸i̸t̸h̸o̸u̸t̸ y̸o̸u̸//
W̸i̸t̸h̸o̸u̸t̸ y̸o̸u̸//
یوری- رسیدم به لوکیشن!
شت ،اینجا خیلی خلوته...
ترسیدم اگه به پلیس زنگ بزنم!
یه مرده با نغاب اومد سمتم....
خیلی ترسیدم
+ ببینم به پلیس که چیزی نگفتی؟!
- نه به خدا!!
+ خوبه اما اگه دروغ گفته باشی .....
- نه نه نگفتم خیالتون راحت!!
+ دنبالم بیا!
دنبالش رفتم یه چیزی این یه انبار خیلی بزرگ بود...
خیلی تاریک بود...
مرده درو پشت سرم بست
خیلی ترسیدم اما خونسردیم و حفظ کردم.
حدودای ۱۰ متر اونور تر یه لامپ روشن بود..
اون...اووون.....تهیونگهههه!!!!
سریع دویدم سمتش دست و پاش بسته بود ...
روی دهنش چسب بود
چسب کندم....
تهیونگ- یورییییی حالت خوبه؟؟
یوری- احمق تو اینجا بسته شدی!!
تهیونگ-اوووم
+ خیلی خب بسه!!!
یوری- میتونستم از صداش تشخیص بدم که یه پسر جوونه...
یوری- عوضی چی میخوای؟؟
۱۰۰۰۰۰ یورو!!!
یوری - اوهوم
یوری- میدونستم وقتی بیام باید پول بدم هرچی پول آورده بودم دادم بهشون:///
+ بندازیدشون بیرون...
با تهیونگ از اونجا خارج شدیم...
سوار ماشین من شدیم....
یوری- تهیونک کامل توضیح بده!!!
تهیونگ- بعد از اینکه تو از بار رفتی.....
( دوباره صورتم سرخ شد)
سه نفر منو به زور سوار کردن ، گفتم شماره همون کسی که باهات بودو توی گوشیت بیار منم آوردم...
یوری- هووووففف!
مثلاً من زنم اونوقت باید اقارو نجات بدم!!
هووووفففففف!!
راستی چرا وقتی اون یارو پیام داد نوشت دوست پسرت؟؟
تهیونگ- نمیدونم شاید چون اونجا باهم بودیم این فکرو کرده!!
یوری - شاید، حالا مهم نیست!!
رفتم تهیونگ و گزاشتم دم در خونشون...
بعد رفتم خونه...
بدون سرو صدا رفتم تو اتاق ....
برق اتاق خاموش بود ...
روشنش کردم....
یاااااااااااااااااااااااااا، یکی رو صندلیم بود....
یوری- توی سولی!؟
هوووفففف سکته کردم عوضیییی!!!!
سولی- بلد نیستی با خواهر بزرگت درست حرف بزنی؟؟!
یوری- خیلی خوب باشه،خواهر بزرگ نصف شبی توی اتاق من چه غلطی میکنی؟؟
سولی- خواهر کوچیک تونصف شبی بیرون چی کار میکردی؟؟
یوری- به توچه!!
سولی - شیبا.....
یوری- نکبت گمشو بیرون خسته ام!
سولی- من کل جریانو میدونم !!!
یوری- ااااا......اااممممم!!
چیییی؟؟
____________________________________
پارت بعدی به شرط ۸ لایک و ۴ کامنت:))🪐
♡ ㅤ ❍ㅤ ⎙ㅤ ⌲
فراموش نڪن ڪه لبخند بزنی..!!
یوری- رسیدم به لوکیشن!
شت ،اینجا خیلی خلوته...
ترسیدم اگه به پلیس زنگ بزنم!
یه مرده با نغاب اومد سمتم....
خیلی ترسیدم
+ ببینم به پلیس که چیزی نگفتی؟!
- نه به خدا!!
+ خوبه اما اگه دروغ گفته باشی .....
- نه نه نگفتم خیالتون راحت!!
+ دنبالم بیا!
دنبالش رفتم یه چیزی این یه انبار خیلی بزرگ بود...
خیلی تاریک بود...
مرده درو پشت سرم بست
خیلی ترسیدم اما خونسردیم و حفظ کردم.
حدودای ۱۰ متر اونور تر یه لامپ روشن بود..
اون...اووون.....تهیونگهههه!!!!
سریع دویدم سمتش دست و پاش بسته بود ...
روی دهنش چسب بود
چسب کندم....
تهیونگ- یورییییی حالت خوبه؟؟
یوری- احمق تو اینجا بسته شدی!!
تهیونگ-اوووم
+ خیلی خب بسه!!!
یوری- میتونستم از صداش تشخیص بدم که یه پسر جوونه...
یوری- عوضی چی میخوای؟؟
۱۰۰۰۰۰ یورو!!!
یوری - اوهوم
یوری- میدونستم وقتی بیام باید پول بدم هرچی پول آورده بودم دادم بهشون:///
+ بندازیدشون بیرون...
با تهیونگ از اونجا خارج شدیم...
سوار ماشین من شدیم....
یوری- تهیونک کامل توضیح بده!!!
تهیونگ- بعد از اینکه تو از بار رفتی.....
( دوباره صورتم سرخ شد)
سه نفر منو به زور سوار کردن ، گفتم شماره همون کسی که باهات بودو توی گوشیت بیار منم آوردم...
یوری- هووووففف!
مثلاً من زنم اونوقت باید اقارو نجات بدم!!
هووووفففففف!!
راستی چرا وقتی اون یارو پیام داد نوشت دوست پسرت؟؟
تهیونگ- نمیدونم شاید چون اونجا باهم بودیم این فکرو کرده!!
یوری - شاید، حالا مهم نیست!!
رفتم تهیونگ و گزاشتم دم در خونشون...
بعد رفتم خونه...
بدون سرو صدا رفتم تو اتاق ....
برق اتاق خاموش بود ...
روشنش کردم....
یاااااااااااااااااااااااااا، یکی رو صندلیم بود....
یوری- توی سولی!؟
هوووفففف سکته کردم عوضیییی!!!!
سولی- بلد نیستی با خواهر بزرگت درست حرف بزنی؟؟!
یوری- خیلی خوب باشه،خواهر بزرگ نصف شبی توی اتاق من چه غلطی میکنی؟؟
سولی- خواهر کوچیک تونصف شبی بیرون چی کار میکردی؟؟
یوری- به توچه!!
سولی - شیبا.....
یوری- نکبت گمشو بیرون خسته ام!
سولی- من کل جریانو میدونم !!!
یوری- ااااا......اااممممم!!
چیییی؟؟
____________________________________
پارت بعدی به شرط ۸ لایک و ۴ کامنت:))🪐
♡ ㅤ ❍ㅤ ⎙ㅤ ⌲
فراموش نڪن ڪه لبخند بزنی..!!
- ۳.۷k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط