³⁸
³⁸
یک هفته بعد
نویسنده
یک هفته آرام در خانه گذشت. یونجو کاملاً خوب شده بود و ا/ت روحیه بهتری پیدا کرده بود
ا/ت
داشتم تلویزیون میدیدم که صدای گوشیم رو شنیدم
❣️My love❣️
کوک: ا/ت من امشب شیفت نیستم. آیا قبول میکنی امشب رو بیرون از خانه و فقط برای خودمان بگذرونیم؟ یک شام ساده فقط دو نفره
قلبم تند زد. او فوراً قبول کردم
ا/ت: "البته که بله، جونگکوک. هر جایی که تو بگی من میام
کوک: باشه منتظرتم
نویسنده
ا/ت تمام توجهش را به آماده شدن کرد. او لباس مورد علاقهاش را پوشید؛ لباسی که با رنگ تیره، و متضاد زیبایی با پوستش بود آرایشش ملایم و ولی جذاب بود
جونگکوک با لبخند همیشگی اش منتظر ا/ت بود او دستش رو دراز کرد و بدون حرف اضافی، ا/ت رو به سمت ماشین هدایت کرد.
آنها به یک رستوران ایتالیایی خاص رفتند که به نورپردازی کم، موسیقی جاز ملایم و فضای فوقالعاده رمانتیک معروف بود. تمام مدت شام، آنها فقط در مورد برنامههای آینده و آرزوهای دور از استرس صحبت کردند.
در پایان شام، زمانی که ا/ت مشغول نوشیدن بود، جونگکوک دستش را دراز کرد و جعبهای کوچک را روی میز گذاشت.
کوک: این برای تو ا/ت
ا/ت جعبه را باز کرد. یک گردنبند سفید ظریف با یک سنگ قیمتی کوچک در وسط آن بود که زیر نور شمع میدرخشید. چشمان ا/ت برق زد و اشک شوق در چشمانش حلقه زد.
ا/ت: جونگکوک... این فوقالعاده است
جونگکوک گردنبند را از جعبه بیرون آورد و به در پشت گردن ا/ت بست. انگشتانش برای لحظهای روی پوست او باقی ماند.
کوک: تو هم برای من، زیباترین هدیه هستی.
آنها دیر وقت به خانه برگشتند. خانه در سکوت مطلق بود تمام کارکنان مرخص شده بودند و یونجو در اتاقش خوابیده بود
به اتاق یونجو رفتند. ا/ت با احتیاط دخترش را نوازش کرد. او را در آغوش گرفت و بوسهای آرام بر پیشانیاش زد. با توجه به شیردهی شبانه یونجو، ا/ت به آرامی او را شیر داد تا مطمئن شود که تا صبح به خواب عمیقی فرو میرود.
جونگکوک با نگاهی سرشار از عشق به ا.ت نگاه میکرد
وقتی ا/ت کارش تمام شد و با آرامش در کنار او به اتاق آمد، جونگکوک دیگر صبر نکرد. او به آرامی دست ا/ت را گرفت و او را به سمت تخت هدایت کرد.
کوک: ا/ت، امشب امشب من فقط دکتر نیستم و تو فقط مادر نیستی که نگران باشی. امشب، فقط زن و شوهر هستیم. تمام آن شبهای استرس، تمام ترسها، همه را امشب فراموش کن..
او به ارامی لباس شب ا/ت را کنار زد او با بوسههایی که از گردن شروع شد... شروع کرد...
کوک: تو زیبا هستی. همیشه زیبا بودی، اما امشب، عشق تو مرا دوباره زنده کرد...
#فیک
#سناریو
یک هفته بعد
نویسنده
یک هفته آرام در خانه گذشت. یونجو کاملاً خوب شده بود و ا/ت روحیه بهتری پیدا کرده بود
ا/ت
داشتم تلویزیون میدیدم که صدای گوشیم رو شنیدم
❣️My love❣️
کوک: ا/ت من امشب شیفت نیستم. آیا قبول میکنی امشب رو بیرون از خانه و فقط برای خودمان بگذرونیم؟ یک شام ساده فقط دو نفره
قلبم تند زد. او فوراً قبول کردم
ا/ت: "البته که بله، جونگکوک. هر جایی که تو بگی من میام
کوک: باشه منتظرتم
نویسنده
ا/ت تمام توجهش را به آماده شدن کرد. او لباس مورد علاقهاش را پوشید؛ لباسی که با رنگ تیره، و متضاد زیبایی با پوستش بود آرایشش ملایم و ولی جذاب بود
جونگکوک با لبخند همیشگی اش منتظر ا/ت بود او دستش رو دراز کرد و بدون حرف اضافی، ا/ت رو به سمت ماشین هدایت کرد.
آنها به یک رستوران ایتالیایی خاص رفتند که به نورپردازی کم، موسیقی جاز ملایم و فضای فوقالعاده رمانتیک معروف بود. تمام مدت شام، آنها فقط در مورد برنامههای آینده و آرزوهای دور از استرس صحبت کردند.
در پایان شام، زمانی که ا/ت مشغول نوشیدن بود، جونگکوک دستش را دراز کرد و جعبهای کوچک را روی میز گذاشت.
کوک: این برای تو ا/ت
ا/ت جعبه را باز کرد. یک گردنبند سفید ظریف با یک سنگ قیمتی کوچک در وسط آن بود که زیر نور شمع میدرخشید. چشمان ا/ت برق زد و اشک شوق در چشمانش حلقه زد.
ا/ت: جونگکوک... این فوقالعاده است
جونگکوک گردنبند را از جعبه بیرون آورد و به در پشت گردن ا/ت بست. انگشتانش برای لحظهای روی پوست او باقی ماند.
کوک: تو هم برای من، زیباترین هدیه هستی.
آنها دیر وقت به خانه برگشتند. خانه در سکوت مطلق بود تمام کارکنان مرخص شده بودند و یونجو در اتاقش خوابیده بود
به اتاق یونجو رفتند. ا/ت با احتیاط دخترش را نوازش کرد. او را در آغوش گرفت و بوسهای آرام بر پیشانیاش زد. با توجه به شیردهی شبانه یونجو، ا/ت به آرامی او را شیر داد تا مطمئن شود که تا صبح به خواب عمیقی فرو میرود.
جونگکوک با نگاهی سرشار از عشق به ا.ت نگاه میکرد
وقتی ا/ت کارش تمام شد و با آرامش در کنار او به اتاق آمد، جونگکوک دیگر صبر نکرد. او به آرامی دست ا/ت را گرفت و او را به سمت تخت هدایت کرد.
کوک: ا/ت، امشب امشب من فقط دکتر نیستم و تو فقط مادر نیستی که نگران باشی. امشب، فقط زن و شوهر هستیم. تمام آن شبهای استرس، تمام ترسها، همه را امشب فراموش کن..
او به ارامی لباس شب ا/ت را کنار زد او با بوسههایی که از گردن شروع شد... شروع کرد...
کوک: تو زیبا هستی. همیشه زیبا بودی، اما امشب، عشق تو مرا دوباره زنده کرد...
#فیک
#سناریو
- ۴۰.۵k
- ۱۸ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط