³⁶
³⁶
نویسنده
کوک با آن نگاه عمیقش، لبهایش را به هم فشرد.
کوک: یعنی دیدن ناراحتی و اشکهای تو
ا/ت پلک زد. قلبش تندتر از هر لحظهای میزد. حرف او، حرفی که شش سال منتظرش بود، حالا در این اتاق کوچک و در میان بوی خون و مواد ضدعفونی کننده تکرار شده بود. این اعتراف، او را از خوشحال کرد
کوک
ا/ت جوابی نداد اما لبخندی بر لبش بود او به آرامی باند تمیز شده را روی بخیهها کشید. دستش نمیلرزید؛ انگار عشق به او قدرتی عجیب به او داده بود. حالا دیگه نباید ناراحت باشی. من اینجام ا/ت ی من
نویسنده
جونگکوک دست ا/ت را که حالا بخیه شده بود، گرفت و انگشتانش را به آرامی لمس کرد.
کوک: ا/ت تو... معجزه ای.. معجزه
ا/ت کمی عقب رفت و لبخند تلخی زد.
ا/ت: معجزه؟ ولی من همون دختریام که یه روز تو از پله ها پرتم کردی پایین فکر نکن فراموش کردم
لحظهای خجالت بین آنها حاکم شد. جونگکوک خندید؛ خندهای واقعی،
کوک: اون روز... من دیوونه بودم. یه آدم ترسیده و احمق ولی اگر اون روز هارو فراموش کنی قول میدم روز هایی برات می سازم که هرروز لبخند برروی لبت باشه عزیز من
ا/ت اشک در چشمانش حلقه زد، این بار اشک شوق بود.
ا/ت: هر شب کابوس اون روز رو میدیدم. ولی وقتی تو رو دیدم، همه اون دردها یادم رفت
ا/ت خم شد و پیشانیاش را به پیشانی جونگکوک چسباند.
ا/ت: قول بده کاری میکنی بتونم بهت اعتماد کنم و تنهام نزاری
جونگکوک چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید
کوک: قول میدم
و بعد بدون هیچ تردیدی لبهایش را روی لبهای ا/ت گذاشت بوسهای طولانی، بخشش، و عشقی که سرانجام راه خود را پیدا کرده بود. بوسهای که سرآغاز فصل جدیدی در زندگی بود..
#فیک
#سناریو
(۳هزارتایی شدنمون مبارک گفتم که نوشتن فیکم رو تغییر بدم اینجوری بهتر نشده شاید بتونید بهتر حسش کنید و درکش کنید اگر این روش را دوست دارید تو کامنت ها بگید)
عاشقتونم❣️❤❣️
[وقتی بالا مینوسم نویسنده منظورم از دید نویسندست]
نویسنده
کوک با آن نگاه عمیقش، لبهایش را به هم فشرد.
کوک: یعنی دیدن ناراحتی و اشکهای تو
ا/ت پلک زد. قلبش تندتر از هر لحظهای میزد. حرف او، حرفی که شش سال منتظرش بود، حالا در این اتاق کوچک و در میان بوی خون و مواد ضدعفونی کننده تکرار شده بود. این اعتراف، او را از خوشحال کرد
کوک
ا/ت جوابی نداد اما لبخندی بر لبش بود او به آرامی باند تمیز شده را روی بخیهها کشید. دستش نمیلرزید؛ انگار عشق به او قدرتی عجیب به او داده بود. حالا دیگه نباید ناراحت باشی. من اینجام ا/ت ی من
نویسنده
جونگکوک دست ا/ت را که حالا بخیه شده بود، گرفت و انگشتانش را به آرامی لمس کرد.
کوک: ا/ت تو... معجزه ای.. معجزه
ا/ت کمی عقب رفت و لبخند تلخی زد.
ا/ت: معجزه؟ ولی من همون دختریام که یه روز تو از پله ها پرتم کردی پایین فکر نکن فراموش کردم
لحظهای خجالت بین آنها حاکم شد. جونگکوک خندید؛ خندهای واقعی،
کوک: اون روز... من دیوونه بودم. یه آدم ترسیده و احمق ولی اگر اون روز هارو فراموش کنی قول میدم روز هایی برات می سازم که هرروز لبخند برروی لبت باشه عزیز من
ا/ت اشک در چشمانش حلقه زد، این بار اشک شوق بود.
ا/ت: هر شب کابوس اون روز رو میدیدم. ولی وقتی تو رو دیدم، همه اون دردها یادم رفت
ا/ت خم شد و پیشانیاش را به پیشانی جونگکوک چسباند.
ا/ت: قول بده کاری میکنی بتونم بهت اعتماد کنم و تنهام نزاری
جونگکوک چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید
کوک: قول میدم
و بعد بدون هیچ تردیدی لبهایش را روی لبهای ا/ت گذاشت بوسهای طولانی، بخشش، و عشقی که سرانجام راه خود را پیدا کرده بود. بوسهای که سرآغاز فصل جدیدی در زندگی بود..
#فیک
#سناریو
(۳هزارتایی شدنمون مبارک گفتم که نوشتن فیکم رو تغییر بدم اینجوری بهتر نشده شاید بتونید بهتر حسش کنید و درکش کنید اگر این روش را دوست دارید تو کامنت ها بگید)
عاشقتونم❣️❤❣️
[وقتی بالا مینوسم نویسنده منظورم از دید نویسندست]
- ۴۱.۵k
- ۱۸ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط