{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تهیونگ از شدت فشار عصبی پنیک کرده بود و حالا توی اتاق خوابیده بود ...

𝑀𝑒 𝑝𝑎𝑧 | 𝑃𝑎𝑟𝑡 6
تهیونگ از شدت فشار عصبی پنیک کرده بود و حالا توی اتاق خوابیده بود جونگ کوک هم توی پذیرایی پنت هاوس رو به روی مادرش نشسته و از قهوه ای که برای هر دو شون آورده بود می نوشید
-درسته که اگه بچه دار بشید خیلی خطرناکه مخصوصا توی این موقعیت اما نمی تونی سقطش کنی گرگ تهیونگ خیلی بیشتر از این آسیب می بینه
-مگه گرگش الان چشه؟
-تو نمیدونی چه گندی زدی نه؟ تهیونگ همه رو دعوت کرده بود کلی با جیمین همه جا رو تزیین کرده بودن و کلی غذا و خوراکی با سلیقه تمام درست کرده بودن تهیونگ خیلی ذوق داشت می تونستم توی چشماش ببینم همه کاری برات کرده بود حتی بعد از اینکه پدرت بهش گفت اون هنوز حتی مارکش هم نکرده چه برسه به ازدواج پس هنوز عضو خانواده ما نیست بعدم به فقیر بدبخت که هیچ کسی رو نداره نمی تونه یک جئون بشه آبرو مون میره و تا وقتی دختر آقای لی هست نمی زارم با هم ازدواج کنن من صلاح جونگ کوک رو می‌خوام و قطعا بودن با یه پسر گدا براش خوب نیست پسرم لیاقتش از این چیزا بیشتره تهیونگ فکر نکن جونگ‌کوک‌ دوستت داره اون فقط مجبوره تحملت کنه به نفع خودته که دیگه کنارش نباشی اون منتظرت بود تا بیای ولی طبق چیزی که جونگ می گفت تو نه تنها جشنی که برات گرفته بود رو با خاک یکسان کردی بلکه باهاش بدجوری دعوا کردی...جونگ کوک اون به امگاست همین جوری روحیه لطیفی داره دیگه وای به حال امگایی که باردار باشه اون حتی مارکت هم نداره چه برسه به ازدواج منم جای تهیونگ بودم فکر می کنم دوستم نداری بعدم باهاش چیکار کردی که پنیک کرد؟! ممکنه بچه آسیب دیده باشه...بچه یه نعمته از طرف الهه ماه میدونی چیه؟ کوک تو ناخواسته بودی اما تا حالا اینو نمی‌دونستی چون ما تو رو پذیرفتیم..حرف هام تموم شد بشین فکر کن می خوای چیکار کنی اگه واقعا تهیونگ رو نمی خوای بهتره ولش کنی تا بیشتر از این عذاب نکشه اگه اونو واقعا می خوای بهتره هر چه زودتر باهاش ازدواج کنی بدون توجه به پدرت،خداحافظ
بعد از اینکه مادرش رفت تازه فهمید چه واقعا چه گندی زده اون امگای لوسش همین طوری عمرا اگه می بخشیدش چه برسه به حالا که باردار هم بود. خیلی کم بیش اومده بود سر امگاش داد بزنه میشه گفت تا حالا دعوایی نکرده بودن که بخوان با هم قهر باشن چون همون لحظه از هم معذرت خواهی کردن فقط یه بار به اندازه ۱۵ دقیقه قهر بودن که اونم جونگ کوک سریع جبران کرد. حتی نمی دونست الان باید چیکار بکنه..نفس عمیقی کشید رایحه تلخ توت فرنگی زیر بینیش پیچید یعنی بازم امگاش داره گریه می کنه. آروم وارد اتاق شد،تهیونگ سرش رو توی بالش فرو برده بود و سعی داشت صدای بلند گریش رو خفه کنه. با حس رایحه قهوه سرش رو بیرون آورد و با چشم هایی ترسیده که اشک ازشون سرازیر بود به جونگ کوک نگاه کرد. با قدمی که اون به سمت جلو برداشت سریع چسبید به تاج تخت، چشم هاشو بست و گفت
-خ-خواهش..هق..م-می-میکنم سرم د-داد...هق نزن ب-بخشید...هق...
باز قدمی به جلو برداشت. تهیونگ جیغ زد و رفت زیر پتو لرزشش حتی از اون زیر هم هویدا بود(یعنی معلوم بود) مستأصل موهاش رو با دستش عقب داد با نشستنش روی تخت جسم زیر پتو و قلبش مچاله تر شد
-تهیونگ..نفسم من معذرت می خوام چرا بهم نگفتی پدرم چه چیزایی بهت گفته؟
از زیر پتو بیرون اومد و عصبی نشست
-ببخشید که بهت نگفتم پدرت همه حقیقت رو بهم گفته! و من احمق هی دارن خودمو گول می زنم که نههه کوکی من دوستم داره..هق..خیلی عوضی ای جونگ کوک من دوستت دارم
صورت تهیونگ رو بین دست هاش قاب کرد و مروارید های ارزشمندی که از چشم هاش به پایین می ریخت با انگشت شصتش پاک کرد
-تهیونگ تو دلیل تک تک احساساتی هستی که تو قلبم وجود داره چطور می توانم دوستت نداشته باشم قلب من؟
-پس چرا می‌خواستی بچه مون رو بکشی و سر من اون طوری داد زدی و حتی شب هم پیشم نخوابیدی تو که می دونی بدون آغوش گرمت خوابم نمی بره
-من یکم تند رفتم کاری که کردم غیر قابل بخششه نمی‌دونم ،باید چیکار کنم تا منو ببخشی
-هه بهتره بدونی با این مظلوم بازیا من نمیام که بچه عزیزم رو بکشیم
-به خاطر این میگم نمی تونیم بچه دار بشیم چون شغل من جوریه که بچه و تو در خطرین ممکنه که شما رو گروگان بگیرند تا بهم فشار بیارم و به خواسته هاشون برسن تو می خوای همچین اتفاقی بیوفته؟ تازه ما حتی هنوز نه همدیگه رو مارک کردیم نه ازدواج!
تهیونگ اخمی کرد البته اون حتی مارک جفتش رو هم نداشت!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
بابت تاخیر معذرت می خوام ویسگونم بالا نمیومد حتی الان نمیدونم این آپ میشه یا نه امیدوارم بشه
#تهکوک#رمان#اسمات#بی_تی_اس#بی_ال
دیدگاه ها (۴۷)

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ²⁷همه جاهایی که فکر میکرد...

سلاممن دوست نویسنده یا به عبارتی دیگه ایومی هستم...منو به اس...

ببخشید اپ نمیکنم اخه هنوز ننوشتم😭خدایی خیلی زود میرسونیننننخ...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ²⁶-تهیونگ... نفسم نترس......

𝑀𝑒 𝑝𝑎𝑧 | 𝑃𝑎𝑟𝑡 3 مهمون ها رسیده بودن و حالا همه روی مبل ها نش...

𝑀𝑒 𝑝𝑎𝑧 | 𝑃𝑎𝑟𝑡 5دیشب تا صبح فقط گریه می کرد بوی توت فرنگی تلخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط