{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مهمون ها رسیده بودن و حالا همه روی مبل ها نشسته بودن جیمین هم ...

𝑀𝑒 𝑝𝑎𝑧 | 𝑃𝑎𝑟𝑡 3
مهمون ها رسیده بودن و حالا همه روی مبل ها نشسته بودن جیمین هم تهیونگ رو به زور کنار خواهر جونگ کوک یعنی جانک می نشوندن بود و به تنهایی پذیرایی می کرد جو خیلی متشنج و خفه کننده شده بود چون از وقتی پدر جونگ کوک جئون جونگ هو فهمیده بود که دوست پسر پسرش بدون حتی یه مارک بارداره حسابی عصبانی شده بود و حتی گفت که باید سقطش کنن برعکس مادر و خواهرش که وقتی این خبر رو شنیدن شدت ذوق و خوشحالی نمیدونستن چیکار کنن
-خب تهیونگ دوست داری دختر باشه یا پسر؟
پسر مو فندقی با شنیدن اسمش به سمت جونگ می چرخید لبخند مستطیلی معروفش رو زد و پاسخ داد
-برام فرقی نداره فقط سالم باشه همین رو از الهه ماه می خوام
-ده بار گفتم اون بچه نباید به دنیا بیاد اونا شرایط بچه دار شدن رو ندارن به خاطر خود بچه بیچاره میگم!
جیمین که دید باز داره دعوا میشه بقیه رو برد طبقه دوم پنت هاوس تا کمی به خانواده فضا بده مادر جونگ کوک نگاهی خشمگین آمیز به همسرش انداخت و لب زد
-به ما هیچ ربطی نداره خودشون می دونن بعدم تهیونگ الان عضو خانواده جئونه کی می خوای یاد بگیری که نباید دیگه توی زندگی پسرت دخالت کنی؟!!
-اون هنوز حتی مارکش هم نکرده چه برسه به ازدواج پس هنوز عضو خانواده ما نیست بعدم به فقیر بدبخت که هیچ کسی رو نداره نمی تونه یک جئون بشه آبرو مون میره
تهیونگ خجالت زده سرش رو پایین انداخت انقدر ناخن هاش رو به کف دستش فشار داد که زخم شد. درسته که اون تا قبل از آشناییش با جونگ کوک توی پناهگاه بی‌خانمان ها زندگی می کرد و کسیو نداشت و البته به اینجور تحقیر شدن عادت داشت اما فکر نمی کرد بعد از دو سال زندگی کنار جفتش همچین چیزی رو از جئون جونگ هو بشنوه به خاطر حاملگی هورمون هاش بد جوری بهم ریخته بود به خاطر همین دیگه نمی تونست جلوی اشک هاش رو بگیره ولی اونا جفت هم بودن معلوم نبود که برای چی الهه ماه اون ها رو جفت قرار داده بود نکنه نظر جونگ کوک هم راجبش مثل پدرش باشه؟ برای همین ۲ ساله که مارکش نمی کنه؟! صدای جونگ می‌تونی سالن پیچید
-بابا این جوری نگو مهم شخصیت و شعور آدم هاست
-تا وقتی دختر آقای لی هست نمی زارم ازدواج کنن
مادر جونگ کوک خشمگین داد زد
-جونگ هو‌ اونا جفت ان اگه همون رد کنن گرگ هاشون آسیب می بینن حتی ممکنه گرگ تهیونگ بمیره الهه ماه اونا رو برای هم ساخته
-من صلاح جونگ کوک رو می‌خوام و قطعا بودن با یه پسر گدا براش خوب نیست پسرم لیاقتش از این چیزا بیشتره تهیونگ فکر نکن جونگ‌کوک‌ دوستت داره اون فقط مجبوره تحملت کنه به نفع خودته که دیگه کنارش نباشی،بریم...
مادر جونگ کوک به اجبار دنبال همسرش رفت اما جونگ می موند بعد از اینکه رفتن تهیونگ بغضش ترکید و بلند بلند گریه کرد
-جونگ‌کوک..هق..م-منو دوست..هق..نداره
-هی تهیونگ بابام همه حرف هاش الکی بود کوک تو رو عاشقانه می پرسته مطمئنم خیلی خوشحال میشه وقتی بفهمه بارداری گریه نکن بابت حرف های بابام معذرت می خوام
جونگ می بغلش کرد از اون جایی که یه آلفا بود قدش هم اندازه تهیونگ بلکه حتی بلند تر هم بود جیمین از پله پایین اومد تا از آشپزخونه کمی خوراکی برداره و ببره بالا که تهیونگ در حال گریه رو دید
-ته ته چی شده؟! گریه نکن برای بچه خوب نیست ناراحت باشی
بدین ترتیب همه اومدن پایین و دونه دونه به تهیونگ دلداری می دادن البته هیچ کس جز جانگ می نمی دونست چه اتفاقی افتاده...پنج دقیقه ای می شد که گریش بند اومده بود دستش رو به نوک بینی قرمز شدش کشید هنوز هق هق می کرد جین براش یه لیوان آب آورد بلکه کمی آروم بشه نامجون گفت
-نگران نباش درسته که ما ها نمی تونیم بچه داشته باشیم ولی الان که تو باردار شدی مطمئنم جونگ کوک باهاش کنار میاد و به کاریش می کنه
تهیونگ نمی فهمید چرا هیچ کدوم نمی تونستن بچه داشته باشن درسته که باردار شدن امگا های پسر خیلی سخت بود ولی غیر ممکن که نبود
-من نمی فهمم چرا همه تون میگید نمیشه بچه داشته باشیم مگه چیه؟
جین چشم غره ای به نامجون رفت و دستش رو گذاشت روی شونه ته
-اینو بیخیال من خودم احساس می کنم آمادگیش رو ندارم و هنوز زوده تازشم تقصیر تو که نیست خود جونگ کوک گند زده با گرده افشانی که حامله نشدی
فیلیکس نگاهی به ساعت انداخت و لب زد
-ساعت ۱۲:۴۵ شده داره دیر میشه چرا جونگ کوک نمیاد؟!
همه آلفا های حاضر نگاهی به هم انداختن نگاهی که معنا های زیادی داشت جیمین لبخند ضایعی زد و با لحنی که انگار داره گندی که زدن رو جمع می کنه گفت
-الکی شلوغش نکنید حتما کاری براش پیش اومده...
-گوشیش خاموشه!
به محض تموم شدن جمله نامجون صدای داد همه جز تهیونگ توی سالن پیچید
-نامجونننننن!!!!
همون موقع کسی زنگ در رو فشرد...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
~~~~~~~~~~
سلام سلام
از همه تون ممنونم که استقبال زیادی از فیکم کردید✨
Like:65
Comment:60
دیدگاه ها (۷۰)

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ²⁴چندماه بعد...یونگی، جیم...

حمایت کنیننن💕@m.a.k.a

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ²³جونگکوک مجبور بود تا بر...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ²²اون حرومزاده چاقو رو رو...

تو اون دنیا می بینمت:) p10

𝑀𝑒 𝑝𝑎𝑧 | 𝑃𝑎𝑟𝑡 6تهیونگ از شدت فشار عصبی پنیک کرده بود و حالا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط