همه جاهایی که فکر میکرد ممکنه رفته باشن رو گشت ولی اثری ندید پس ...
ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ²⁷
همه جاهایی که فکر میکرد ممکنه رفته باشن رو گشت ولی اثری ندید پس به اتاقشون رفت و متوجه تلفن اتاق شد که زنگ میخوره. سمتش دوید و با نگرانی و صدای لرزون جواب داد.
-الو؟!
-شاهزاده جونگ کوک؟
-چیه بگو!!!
-شاهزاده تهیونگ باید برن برای به دنیا اوردن فرزندتون ولی نیاز داریم به رضایت تون پس زودتر خودتون رو به-
جونگ کوک تلفن و انداخت و بال هاش رو باز کرد.
...
رسید و با تهیونگ که عرق کرده بود و گریه میکرد مواجه شد.
-تهیونگ!!
-شاهزاده جئون اینجا رو امضا کنید لطفا
امضا رو زد و دکتر ها سریع مشغول شدن.
-کوکیییی
مقاومت میکرد.
سمت تهیونگ دوید و دستش رو گرفت.
-تهیونگ قربونت برم من اینجام نترس تو از پسش بر میای
-ا-اگه نینی بمیره چی؟
-نه اینجوری نمیشه! قول میدم!
دکتر ها مشغول شدن و شروع کردن...
بعد حدودا نیم ساعت بچه بلاخره به دنیا اومد.
-تبریک میگم ارباب! اون یه پسره!
ولی جونگکوک فقط حواسش به تهیونگ بود که گریه میکرد و یخ کرده بود ولی عرق کرده بود.
-حالت خوبه ته؟
-ک-وکی
-جونم؟
-درد...میکنه...
-بمیرم برات
و دست نحیفش رو بوسه بارون کرد.
...
-باید برای این روز و این هدیه اسمانی جشن بگیریم!
ته ایل گفت و به نوزاد خوابیده لای پتو ها نگاه کرد.
-میگم ترتیبش رو بدن!
جی وو گفت.
-اون خیلی زیباست...
سه ری گفت و به سویون که با چشم های ستاره ای به نوزاد خیره بود نگاه کرد.
-نمیخای بچتون رو ببینی؟
جی وو رو به جونگکوک گفت.
جونگکوک بوسه ای رو پیشونی تهیونگ که خواب بود گذاشت و پتو رو روش کشید.
-به وقتش قربون اون هم میرم... الان تهیونگ مهم تره
~~~~~~~
از اونجایی که هرسری عالی رسوندین این سری شرط نداریم ولی نظرات بنویسین🌱✨
#تهکوک#رمان#اسمات#بی_تی_اس#بی_ال
همه جاهایی که فکر میکرد ممکنه رفته باشن رو گشت ولی اثری ندید پس به اتاقشون رفت و متوجه تلفن اتاق شد که زنگ میخوره. سمتش دوید و با نگرانی و صدای لرزون جواب داد.
-الو؟!
-شاهزاده جونگ کوک؟
-چیه بگو!!!
-شاهزاده تهیونگ باید برن برای به دنیا اوردن فرزندتون ولی نیاز داریم به رضایت تون پس زودتر خودتون رو به-
جونگ کوک تلفن و انداخت و بال هاش رو باز کرد.
...
رسید و با تهیونگ که عرق کرده بود و گریه میکرد مواجه شد.
-تهیونگ!!
-شاهزاده جئون اینجا رو امضا کنید لطفا
امضا رو زد و دکتر ها سریع مشغول شدن.
-کوکیییی
مقاومت میکرد.
سمت تهیونگ دوید و دستش رو گرفت.
-تهیونگ قربونت برم من اینجام نترس تو از پسش بر میای
-ا-اگه نینی بمیره چی؟
-نه اینجوری نمیشه! قول میدم!
دکتر ها مشغول شدن و شروع کردن...
بعد حدودا نیم ساعت بچه بلاخره به دنیا اومد.
-تبریک میگم ارباب! اون یه پسره!
ولی جونگکوک فقط حواسش به تهیونگ بود که گریه میکرد و یخ کرده بود ولی عرق کرده بود.
-حالت خوبه ته؟
-ک-وکی
-جونم؟
-درد...میکنه...
-بمیرم برات
و دست نحیفش رو بوسه بارون کرد.
...
-باید برای این روز و این هدیه اسمانی جشن بگیریم!
ته ایل گفت و به نوزاد خوابیده لای پتو ها نگاه کرد.
-میگم ترتیبش رو بدن!
جی وو گفت.
-اون خیلی زیباست...
سه ری گفت و به سویون که با چشم های ستاره ای به نوزاد خیره بود نگاه کرد.
-نمیخای بچتون رو ببینی؟
جی وو رو به جونگکوک گفت.
جونگکوک بوسه ای رو پیشونی تهیونگ که خواب بود گذاشت و پتو رو روش کشید.
-به وقتش قربون اون هم میرم... الان تهیونگ مهم تره
~~~~~~~
از اونجایی که هرسری عالی رسوندین این سری شرط نداریم ولی نظرات بنویسین🌱✨
#تهکوک#رمان#اسمات#بی_تی_اس#بی_ال
- ۴.۷k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط