پارت ۲۵
پارت ۲۵
ساکورا ساکت جلوی هیناتا نشسته بود، بی صدا و ارام به دختر رو به رویش اجازه میداد کبودی روی شقیقه اش را مداوا کند.
انگشت های هیناتا به نرمی پنبه ی اغشته به ضدعفونی کننده را روی پوست کبود شده میکشیدند، خیلی مراقب تا مبادا به دختر دیگر احساس درد منتقل کند.
ساکورا لب هایش را از هم باز کرد:"مجبور نبودی اینکارو بکنی."
این تقریبا با خجالت از دهانش بیرون امد. او دوست نداشت در واقع هیناتا از چشم ترحم به او نگاه کند. ولی با کبودی روی شقیقه اش تقریبا برای مردم کار سختی میشد.
ولی هیناتا؟ او حس ترحم منتقل نمیکرد. فقط دلسوزی پیچیده در مهربانی، انگار برایش مهم نبود فقط چند دقیقه پرنسس رو به رویش را دیده.
H:"این حرفو نزن، من خودم میخوام."
ساکورا تقریبا تعجب میکرد. او تا حالا صدای به این نرمی و نازکی نشنیده بود، چون اشراف زاده ها معمولا رسا صحبت میکردند.
ولی هیناتا؟ او کاملا فرق داشت، ساکورا تا حالا از این نوعش را ندیده بود.
S.k:"باعث زحمتت شدم واقعا."
ساکورا گفت و مردمک های سبزش را به گوشه ای از اتاق مجلل هیناتا دوخت در حالی که گونه هایش رنگ سرخ ملایمی به خود میگرفتند.
ولی چند ثانیه طول نکشید که با احساس پوست نرم و صافی روی گونه اش خشکش زد.
چشم هایش را بالا اورد،
و به هیناتا که دستش را روی گونه ی او گذاشته بود خیره شد.
H:"من که نمیتونم ازش بگذرم. گفتی شوهرت اینکارو کرده؟"
ساکورا نمیدانست باید به این قضیه چه احساسی داشته باشد.
لمس خوشایندی بود. تقریبا میتوانست بگوید ان را حتی از پدر و مادرش هم دریافت نکرده بود.
و حالا اینجا، گونه اش توسط یک پرنسس غریبه، از مایل ها دورتر جایی که حتی توجهی نمیکرد روزی او را ببیند، لمس میشد.
S.k:"ا-اره...؟ منظورم اینه که من عصبانیش کردم."
عضلات نرم دور چشم های هیناتا کمی سفت شدند، انگشت هایش دوباره چسب زخم روی شقیقه ی ساکورا را لمس کردند.
این بی رحمانه به نظر میرسید و او درک میکرد.
همچنین حس مراقبت عجیبی به سمت ساکورا داشت، انگار این احساس ها بیشتر از توی سینه اش شکفته میشدند تا از سرش.
H:"ولی دست بلند کردن روی زن ها جرمه."
ساکورا تصجیح کرد:"اون پادشاهه."
درست بود. پادشاه از قانون معاف بود. با او برخورد میشد ولی نه برای چیزی مثل این.
H:"تو نباید برگردی اونجا، این واقعا توی یه سطح دیگه س."
هیناتا گفت و دستش را برگرداند و ان را روی پاهایش گذاشت، هر چند ساکورا نزدیک بود دستش را دراز کند تا برش گرداند.
ساکورا کمی با انگشت هایش ور رفت، مثل همیشه سعی میکرد پوست کنار ناخن هایش را بخراشد.
S.k:"قصد ندارم برگردم اونجا، ولی اینکه برم سرزمین خودم هم....واقعا توی لیستم نیست."
او گفت و بعد ناگهان متوجه شد که ممکن است سو تفاهم درست کند، سریع اصلاح کرد:"البته منظورم این نیست که دلم میخواد اینجا ازم نگهداری کنید، نه اصلا. فقط نظر بود."
ولی با لبخند نرمی که لب های هیناتا را رو به بالا کشید، تقریبا در اخرین کلمه ها حرفش بند امد.
نگاه هیناتا، اصلا مثل این نبود که ساکورا باری روی دوشش باشد، در واقع بنظر میرسید که از داشتن او اطراف خودش لذت میبرد.
H:"بیا اشرافی بهش نگاه نکنیم."
چشم های ساکورا گشاد شد، هر چند نتوانست برقی را که توی مردمک های سبزش درخشید را پنهان کند:"منظورت چیه؟"
بنظر میرسید که هیناتا خودش هم کمی دستپاچه شده، ساکورا میتوانست رنگ صورتی را روی گونه های او ببیند:"منظورم اینه که چه اشکالی داره؟ بیا دوست باشیم. من از اینکه توی قصر تنها نمونم واقعا استقبال میکنم."
و ساکورا بلافاصله متوجه شد که این...در واقع یک دعوت است.
همچنان مستقیم و در عین حال غیر مستقیم بود، و ساکورا خودش را در حالی که لبخند بزرگی میزد پیدا کرد:"باعث افتخاره."
●
ساکورا ساکت جلوی هیناتا نشسته بود، بی صدا و ارام به دختر رو به رویش اجازه میداد کبودی روی شقیقه اش را مداوا کند.
انگشت های هیناتا به نرمی پنبه ی اغشته به ضدعفونی کننده را روی پوست کبود شده میکشیدند، خیلی مراقب تا مبادا به دختر دیگر احساس درد منتقل کند.
ساکورا لب هایش را از هم باز کرد:"مجبور نبودی اینکارو بکنی."
این تقریبا با خجالت از دهانش بیرون امد. او دوست نداشت در واقع هیناتا از چشم ترحم به او نگاه کند. ولی با کبودی روی شقیقه اش تقریبا برای مردم کار سختی میشد.
ولی هیناتا؟ او حس ترحم منتقل نمیکرد. فقط دلسوزی پیچیده در مهربانی، انگار برایش مهم نبود فقط چند دقیقه پرنسس رو به رویش را دیده.
H:"این حرفو نزن، من خودم میخوام."
ساکورا تقریبا تعجب میکرد. او تا حالا صدای به این نرمی و نازکی نشنیده بود، چون اشراف زاده ها معمولا رسا صحبت میکردند.
ولی هیناتا؟ او کاملا فرق داشت، ساکورا تا حالا از این نوعش را ندیده بود.
S.k:"باعث زحمتت شدم واقعا."
ساکورا گفت و مردمک های سبزش را به گوشه ای از اتاق مجلل هیناتا دوخت در حالی که گونه هایش رنگ سرخ ملایمی به خود میگرفتند.
ولی چند ثانیه طول نکشید که با احساس پوست نرم و صافی روی گونه اش خشکش زد.
چشم هایش را بالا اورد،
و به هیناتا که دستش را روی گونه ی او گذاشته بود خیره شد.
H:"من که نمیتونم ازش بگذرم. گفتی شوهرت اینکارو کرده؟"
ساکورا نمیدانست باید به این قضیه چه احساسی داشته باشد.
لمس خوشایندی بود. تقریبا میتوانست بگوید ان را حتی از پدر و مادرش هم دریافت نکرده بود.
و حالا اینجا، گونه اش توسط یک پرنسس غریبه، از مایل ها دورتر جایی که حتی توجهی نمیکرد روزی او را ببیند، لمس میشد.
S.k:"ا-اره...؟ منظورم اینه که من عصبانیش کردم."
عضلات نرم دور چشم های هیناتا کمی سفت شدند، انگشت هایش دوباره چسب زخم روی شقیقه ی ساکورا را لمس کردند.
این بی رحمانه به نظر میرسید و او درک میکرد.
همچنین حس مراقبت عجیبی به سمت ساکورا داشت، انگار این احساس ها بیشتر از توی سینه اش شکفته میشدند تا از سرش.
H:"ولی دست بلند کردن روی زن ها جرمه."
ساکورا تصجیح کرد:"اون پادشاهه."
درست بود. پادشاه از قانون معاف بود. با او برخورد میشد ولی نه برای چیزی مثل این.
H:"تو نباید برگردی اونجا، این واقعا توی یه سطح دیگه س."
هیناتا گفت و دستش را برگرداند و ان را روی پاهایش گذاشت، هر چند ساکورا نزدیک بود دستش را دراز کند تا برش گرداند.
ساکورا کمی با انگشت هایش ور رفت، مثل همیشه سعی میکرد پوست کنار ناخن هایش را بخراشد.
S.k:"قصد ندارم برگردم اونجا، ولی اینکه برم سرزمین خودم هم....واقعا توی لیستم نیست."
او گفت و بعد ناگهان متوجه شد که ممکن است سو تفاهم درست کند، سریع اصلاح کرد:"البته منظورم این نیست که دلم میخواد اینجا ازم نگهداری کنید، نه اصلا. فقط نظر بود."
ولی با لبخند نرمی که لب های هیناتا را رو به بالا کشید، تقریبا در اخرین کلمه ها حرفش بند امد.
نگاه هیناتا، اصلا مثل این نبود که ساکورا باری روی دوشش باشد، در واقع بنظر میرسید که از داشتن او اطراف خودش لذت میبرد.
H:"بیا اشرافی بهش نگاه نکنیم."
چشم های ساکورا گشاد شد، هر چند نتوانست برقی را که توی مردمک های سبزش درخشید را پنهان کند:"منظورت چیه؟"
بنظر میرسید که هیناتا خودش هم کمی دستپاچه شده، ساکورا میتوانست رنگ صورتی را روی گونه های او ببیند:"منظورم اینه که چه اشکالی داره؟ بیا دوست باشیم. من از اینکه توی قصر تنها نمونم واقعا استقبال میکنم."
و ساکورا بلافاصله متوجه شد که این...در واقع یک دعوت است.
همچنان مستقیم و در عین حال غیر مستقیم بود، و ساکورا خودش را در حالی که لبخند بزرگی میزد پیدا کرد:"باعث افتخاره."
●
- ۱۸۳
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط