{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بخش دوم تشخیص و آمادگی

بخش دوم: تشخیص و آمادگی

چانگبین: (با قیافه‌ای که انگار دنیا را باخته، به سمت لینو برگشت) گریه نکن ا.تجونم حالت بد میشه ها... لینو،یک لحظه بیا اینجا.

لینو به سمت چانگبین رفت و او چیزی در گوشش زمزمه کرد. چانگبین با چهره‌ای که حالا بیشتر جدی شده بود، سر تکان داد.

چانگبین: (با صدایی آرام اما قاطع) اوضاع کمی جدی‌تر از چیزیه که فکر می‌کردیم. علائمش نشون میده که باید آمپول بزنه.

در این لحظه، لینو با چشمانی گرد شده به چانگبین خیره شد. انگار انتظار چنین چیزی را نداشت.

لینو: (با ناباوری) آمپول؟ مطمئنی؟ تو بلدی آمپول بزنی؟ اون که از آمپول می‌ترسه، چه برسه به اینکه بخواد بزنه!

چانگبین: (با لبخندی که سعی می‌کرد اطمینان‌بخش باشد) این رو منم می‌دونستم. ولی چاره‌ی دیگه‌ای نیست. برو پیشش، آرومش کن. بهش بگو من میام داخل اتاق و آمپول رو می‌زنم. تو هم بغلش کن تا آروم بشه.

لینو سری تکان داد و به سمت تو آمد. در همین حین، چانگبین به سرعت وسایل لازم برای تزریق را آماده کرد و به اتاق مجاور رفت تا کسی مزاحمش نشود.

لینو: (با لحنی بسیار مهربان و آرام) دختر کوچولوی ما مریض شده؟ نباید از این چیزا بترسی.

هیونجین: (با کنجکاوی به سمت لینو) چانگبین چرا تنها رفت؟ جریان چیه؟

لینو ماجرا را در گوش هیونجین گفت. هیونجین با تعجب سر تکان داد.

هیونجین: (با صدایی آرام) اوه! پس علائمش جدیه. اشکال نداره، خوب می‌شه. مهم اینه که حالش بهتر بشه. این رو که می‌دونی، اگه حالش خوب بشه، همه چی درست می‌شه. می‌خوای خوب بشی؟

تو: (با صدایی ضعیف و لرزان) آره…

هان: (با هیجان و انرژی همیشگی‌اش، انگار که می‌خواست با شور و هیجانش ترس تو را هم از بین ببرد) هر کاری براش می‌کنی؟ یعنی هر کاری که لازمه تا خوب بشه؟

(لینو که متوجه منظور هان شده بود، سریع به همه فهماند که چانگبین برای تزریق آمپول آمده است.)

ا.ت: خب.. اره
فلیکس: (با نگرانی پرسید، چون می‌دانست چقدر از درد کشیدن می‌ترسی) حتی اگه یه کوچولو درد داشته باشه؟ حتی اگه یه لحظه اذیت بشی؟

تو: (با تردید و لرزش صدا، چون درد واقعاً شدید بود) خب… آره. حالم خیلی بده. فقط… فقط می‌خوام زودتر خوب بشم.

هیونجین: (که حالا کاملاً بیدار شده بود و با جدیت به ماجرا نگاه می‌کرد) پس عالیه! اگه لازمه، باید انجام بشه. پس به چانگبین هیونگ بگو بیاد آمپول رو بزنه!

تو: (با وحشت و چشمانی که پر از اشک شد) چییییی؟ آمپول؟!

سونگمین: (با لبخند، سعی می‌کرد جو را آرام کند) تو گفتی هر کاری می‌کنی، مگه نه؟ این هم بخشی از همون کاره.

تو: (با گریه) منظورم اون نبوددد! من فقط گفتم خوب بشم!

لینو: (با آغوشی که تو را در خود گرفته بود، به آرامی نوازشت می‌کرد) آروم باش. نگران نباش. من همین‌جا بغلت می‌کنم. بقیه‌تون هم همین‌جا کنارش هستید، نه؟ قول میدیم نترسیم.

اعضا: (با هم، با اطمینان) آره!

آی ان: من میرم چانگبین رو صدا کنم. مطمئنم زود تموم می‌کنه.

بنگچان: آره، برو صداش کن بیاد. ما اینجاییم.

هان: تو می‌تونی! تو خیلی شجاعی! ما بهت افتخار می‌کنیم!

تو: (با ناله‌ای از ترس) من می‌ترسم!


میدونم دارم گند میزنم به روم نیارین
دیدگاه ها (۰)

بخش سوم: لحظه‌ی موعودچانگبین با سینی فلزی حاوی امپول و پدال...

بخش چهارم: بهبودی و دلگرمیبا وجود اینکه سوزش آمپول هنوز در ب...

بخش اول: شروع ناخوشیروز با نور ملایم خورشید که از پنجره اتاق...

پارت چهارم: شجاعت کوچک

مافیایه عشق P:27بعد از گزارش از ایستگاه پلیس بیرون اومدن و س...

#Just.let.me.kiss.you. part 1فیلیکس با الارم از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط